دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1571
یاد تو آتشی است که خامش نمیشود
یاد تو آتشی است که خامش نمیشود
حق نمک چو زخم فرامش نمیشود
زین اختلاطها که مآلش ندامت است
خوشدل همان کسی که دلش خوش نمیشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداختلاطها ← آمیختگیها و همنشینیهاخوشدل ← آسودهخاطر و خرسندمآلش ← سرانجام و عاقبتشندامت ← پشیمانی
بوی کباب مجلس تنهاییام خوش است
کانجا جگر ز بینمکی شش نمیشود
بینمکی ← بیلطفی و بیمزگیشش ← شش؛ عضو سستتر از جگرمجلس تنهاییام ← خلوت تنهایی من
ملکیست بیکسی که در آنجا غریب یأس
گر میشود شهید ستمکش نمیشود
بیکسی ← تنهایی مطلقستمکش ← ستمدیده و مظلومغریب یأس ← بیگانهٔ نومیدی
بیدل مزیل عقل، شراب تعلق است
مست تغافل این همه بیهش نمیشود
بیهش ← بیهوش و ازخودرفتهتغافل ← خود را به غفلت زدنشراب تعلق ← بادهٔ وابستگی دنیامزیل عقل ← زداینده و تباهکنندهٔ خرد
واژهنامهٔ این غزل · 11 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- بوی
- رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
- زخم
- جراحت تن؛ نمادِ دردِ عشق و داغِ دلِ عاشق.
- تغافل
- خود را به بیخبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیدهگرفتنِ عاشق.
- یأس
- ناامیدی؛ گاه نزدِ بیدل آرامشِ رهایی از آرزو و طمع.
- تعلق
- وابستگی و پیوند؛ نمادِ بندِ دنیوی و حجابِ سلوک.
- جگر
- عضوِ درون؛ نمادِ کانونِ درد، خونشدنِ دل و تابِ رنج.
- خوش
- خوب و دلپذیر؛ نمادِ خوشیِ روح و سرخوشی.
- ندامت
- پشیمانی؛ نمادِ افسوسِ بر عمرِ تباهشده.
- شراب
- بادهٔ مستیبخش؛ نمادِ عشق و شهودِ مستانهٔ عرفانی.
غزلهای مرتبط