› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2491

دل گر نه داغ عشق فروزد کباب کن

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابکندشواری میانه

دل گر نه داغ عشق فروزد کباب کن

در خانه‌ای که گنج نیابی خراب کن

نامحرم کرشمهٔ الفت کسی مباد

باب ترحمیم زمانی عتاب کن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباب ترحمیم ← درِ مهر بر ماعتاب ← سرزنشِ مهرآمیزکرشمهٔ الفت ← ناز و اشارهٔ دوستی

هستی فریب دولت بیدار خوردن‌ست

خوابی تو هم به بالش ناز حباب کن

بالش ناز حباب ← بالشِ نازِ حباب؛ تکیۀ ناپایداردولت بیدار ← اقبالِ بیداری؛ فرِّ ظاهری

خلقی به زحمت سر بیمغز مبتلاست

با این کدو تو نیز شنای شراب کن

سر بیمغز ← سرِ تهی از خردشنای شراب ← شنا کردن در باده؛ مستیکدو ← کدوِ میان‌تهی؛ سرِ خالی

پیری چو صبح شبههٔ آثار زندگی‌ست

این نسخه را به نقطهٔ شک انتخاب کن

گرد نفس شکست و تو داری غم جسد

اوراق رفت احاطهٔ جلد کتاب کن

احاطهٔ جلد ← پوشش و جلدِ کتابگرد نفس ← غبارِ نفس و خودی

یک حلقه قامتیم چه هستی کجا عدم

این‌صفر را به هر چه پسندی حساب کن

این‌صفر ← این عدمِ رقمی؛ این هیچحلقه قامتیم ← قامتِ حلقه‌سان؛ خمیدۀ چون صفر

بر گردن تصرف ادراک بسته‌اند

بیداری‌ای که خدمت تعبیر خواب کن

تصرف ادراک ← چیرگی و قبضۀ فهمتعبیر خواب ← گزارش و معنای خواب

رنگ قبول حوصلهٔ عجز ناز کیست

ای سایه ترک مکرمت آفتاب کن

حوصلهٔ عجز ← ظرفیتِ ناتوانی و فروتنیرنگ قبول ← نشانِ پذیرفتگیمکرمت آفتاب ← بخشش و بزرگواریِ آفتاب

جام مروت همه بر سنگ خورده است

زین دور خشک چشم توقع پر آب کن

گرد نمود فتنه ندارد سواد فقر

زین شام ریش صبح قیامت خضاب کن

بیدل ز اختیار برآ هر چه باد باد

فرصت کم است ترک درنگ و شتاب کن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗