› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 543

دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ستناستردیف استدشواری نسبتاً آسان

دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است

قطره را از خودگستن دل به دریا بستن است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز خودگستن ← بریدن از خویشتناسباب ما و من ← ابزارِ خودی و دوگانگیبه حق پیوستن ← متصل شدن به خدادل به دریا بستن ← دل به دریا سپردن

سبحهٔ من ناله را با عقد دل پیوستن است

همجو مژگان سجده‌ام چشم از دو عالم بستن است

دو عالم ← دنیا و آخرتسبحهٔ من ← تسبیحِ منسجده‌ام ← سجدهٔ منعقد دل ← گره و پیمان دل

تا توانی گاهگاهی بی‌تکلف زیستن

زین تعلق‌ها که داری اندکی وارستن است

با درشتان جز به ترک راستی صحبت مخواه

نقش را بی‌کج‌نهادی با نگین ننشستن است

ترک راستی ← رها کردن صداقتدرشتان ← مردم خشن و سخت‌گیرنگین ← سنگ انگشتری

عافیت احرامی عشاق، سعی نارساست

شعله‌ها را داغ گشتن نقش راحت بستن است

در گلستان خرام او، ز هر نقش عدم

رنگ و بوی گل کمین ساز ادای جستن است

الفت بعد از جدایی سخت محکم می‌شود

رشته را پیوند دشوار است تا نگسستن است

الفت ← دوستی و انسنگسستن ← گسسته نشدنپیوند ← وصلِ دوبارهٔ رشته

گر تامل محرم سامان این دریا شود

از تهی‌دستی‌گهر همچون حباب آبستن است

تامل ← اندیشیدنِ عمیقتهی‌دستی‌گهر ← گوهرِ تهی‌دستیحباب آبستن ← حباب آبستنِ گوهرِ ناپایدارمحرم سامان ← آشنایِ سامان و رازِ این دریا

تاکی ای بیدرد دل را خوار خواهی داشتن

شیشهٔ داری که بر سنگش زدن نشکستن است

سعی بیدردان به باد هرزه‌گردی می‌رود

موج خون شو، ای نفس گر با دلت پیوستن است

با دلت پیوستن ← متصل شدن به دلبیدردان ← بی‌دردان؛ بی‌عشقانموج خون ← موجِ خونین و پرجوشهرزه‌گردی ← سرگردانیِ بیهوده

همچو دریا بیدل آسان نیست‌کسب اعتبار

درخور امواج اینجا رو به ناخن خستن است

درخور امواج ← شایستهٔ موج‌هارو به ناخن خستن ← خود را با ناخن زخمی کردن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗