› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1664

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اردشواری میانه

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

عیش این‌گلشن دلیل طبع خرسند است و بس

ورنه از کس بی‌دماغی برنمی‌دارد بهار

طاقت خودداری از امواج دریا برده‌اند

داد ما را عشق در بی‌اختیاری اختیار

همنوایی کو که از ما واکشد درد دلی

آب هم در ناله می‌آید به ذوق کوهسار

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندهمنوایی ← همدردی و هم‌آوازیواکشد ← بیرون بکشد؛ برکشد

دیده نتوان یافتن روشن سواد جلوه‌اش

تا غبارت برنمی‌خیزد ز راه انتظار

دل به ذوق وصل نقشی می‌زند بر روی آب

ای هوس آیینه بشکن سخت بیرنگ است یار

بی‌نگاه واپسینی نیست از خود رفتنم

چون رم آهوست گرد وحشتم دنباله‌دار

رم آهوست ← رمیدن و گریزِ آهوگرد وحشتم ← غبارِ رمیدگی و وحشتِ من

عشرت گلزار بیرنگی مهیا کرده‌ام

در خزانم رنگ‌های رفته می‌آید به کار

نخل آهم، آبیار من‌گداز دل بس است

بحر رحمت‌گو مجوش و ابر احسان‌گو مبار

آبیار من‌گداز ← آبیارِ دلگداز؛ اشکِ سوزناکمبار ← مبار: نبار؛ فرونریزمجوش ← جوش مزن؛ خروش مکننخل آهم ← نخلِ آه و نالهٔ من

تا نباشم خجلت‌آلود زمینگیری چو سنگ

محمل پرواز من بستند بر دوش شرار

دوش شرار ← شانهٔ جرقه؛ تکیه‌گاهِ آتشینزمینگیری ← زمین‌گیری؛ فروماندگی چون سنگمحمل پرواز ← کجاوه و مرکبِ پرواز

سر متاب از چاک جیب و دامن دیوانگی

شانه‌ای در کار دارد ریشخند روزگار

برق راحت‌هاست بیدل اعتبارات جهان

نعل درآتش ز جوش رنگ می‌گردد بهار

اعتبارات جهان ← اعتبارها و اعتبارهای دنیویجوش رنگ ← هیجان و غلیانِ رنگ و جلوهنعل درآتش ← بی‌قرار و مضطرب؛ در تب‌وتاب
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗