› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2505

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی کن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اییکندشواری نسبتاً آسان

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی کن

پر افشانده را بسم الله بخت آزمایی کن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبخت آزمایی ← آزمودنِ بخت و تقدیرشرر وجد ← جرقۀ وجد و حالِ عرفانیپر افشانده ← بال‌گشوده؛ آمادۀ پرواز

ز غفلت چند ساز نغمه‌های بی‌اثر بردن

به قدر اضطراب یک سپند آتش نوایی کن

ندامت رهبر است آنجا که طاقت‌ها ضعیف افتد

ز خود گر بر نیایی نوحه‌ای بر نارسایی کن

نگاه عبرت از درد زمینگیری چه غم دارد

مژه بردار و رفع شکوه‌های بی‌عصایی کن

بی‌عصایی ← بی‌عصا بودن؛ بی‌پناهی و ناتوانیزمینگیری ← زمین‌گیر شدن؛ ناتوانی از حرکت

دماغ سربلندی خاص استنغاست ای غافل

تو گرد احتیاجی بر فلک هم جبهه‌سایی کن

جبهه‌سایی ← پیشانی‌ساییدن؛ کرنش و تذلّلدماغ سربلندی ← غرور و نخوتِ سرفرازی

نیاز پای بوسش تحفهٔ دیگر نمی‌خواهد

به خون هر دو عالم صفحهٔ شوقی حنایی کن

ز پیش‌آهنگی قانون عبرت‌ها مشو غافل

به هر سازی که در پای شکست آید صدایی کن

پیش‌آهنگی ← پیش‌روی و راهبری

حضور آفتاب از سایه ریزد رنگ خورشیدی

چو محو جلوه‌اش گشتی دو عالم خودنمایی کن

حوادث با طبیعت کار‌ها دارد ملایم شو

شکست رنگ بسیار است فکر مومیایی کن

نفس تا بی‌نشان گشتن کمین زندگی دارد

غبارت را به هر رنگی که می‌خواهی هوایی کن

تمیز نام و ننگست آشیان عزت و خواری

اگر زین دام وارستی مگس باش و همایی کن

تمیز نام و ننگست ← جداکردنِ نام‌آوری از ننگ استهمایی کن ← چون هُما بلندآشیان باش

سحاب فضل از هر قطره استعداد می‌ریزد

نه‌ای کم از صدف ای دست حاجت دل گدایی کن

جهان غیر‌ست تا الفت‌پرست نسبت خویشی

ز خود بیگانه شو با هر که خواهی آشنایی کن

الفت‌پرست ← دلبستۀ الفت و وابستگیغیر‌ست ← غیر و بیگانه استنسبت خویشی ← پیوندِ خویش و نسب

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت

غبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗