› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 341

ز درد تشنه‌لبی‌ها در این محیط سراب

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابدشواری دشوارتر

ز درد تشنه‌لبی‌ها در این محیط سراب

دلی گداخته‌ایم و رسیده‌ایم به آب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتشنه‌لبی‌ها ← عطش‌ها و تشنگی‌هامحیط سراب ← دریای فریبندهٔ سرابگداخته‌ایم ← ذوب و گداخته کرده‌ایم

تأملی که چه دارد تلاش محرمی‌ات

شکست آینه را جلوه کرده‌اند خطاب

تأملی ← اندکی درنگ و اندیشهخطاب ← نام‌بردن و مورد خطاب ساختنشکست آینه ← ترک‌خوردن آینهمحرمی‌ات ← نزدیکی و محرم بودن تو

حصول ریشهٔ آمال سر به سر پوچ است

تلاش موج چه خرمن کند به غیر حباب

فسانهٔ دل پر خون شنیدنی دارد

به دوش شعله جرس بسته است اشک‌کباب

اشک‌کباب ← اشکِ سوزان و گداختهجرس ← زنگ کارواندل پر خون ← دلِ خونین و رنجورفسانهٔ ← قصه و حکایت

اگر تبسم گل ابروی ادا دزدد

شکست بال شود بهر بلبلان محراب

خیال نرگس مست تو بیخودی اثر است

وگرنه دیدهٔ بختم نداشت این همه خواب

به فیض دیدهٔ تر هیچ نشئه نتوان یافت

تو ساز میکده کن، ما و این دو شیشه شراب

اگر به وادی امکان غبار بی‌آبی‌ست

هجوم آبله‌ات ازکجا دماند حباب

حباب ← حباب ناپایداردماند ← برمی‌دمد و پدید می‌آوردغبار بی‌آبی‌ست ← خشکی و قحطی استهجوم آبله‌ات ← یورش تاول‌ها و حباب‌هایتوادی امکان ← عرصهٔ هستیِ ممکن

نفس چه واکشد از پردهٔ توهم ما

که ساز در دل خاک است و بر هوا مضراب

درین محیط چو موج اینقدر تردد چیست

به رفتنی که ندارد درنگ پرمشتاب

تردد ← آمدوشدِ بی‌قراردرنگ ← توقف و مکثمحیط ← دریاپرمشتاب ← بسیار شتاب‌زده

کسی ز دام تعلق چسان برون تازد

شکسته‌گردن هر موج طوقی از گرداب

برون تازد ← بیرون بگریزددام تعلق ← بند وابستگی دنیاشکسته‌گردن ← مقهور و گردن‌شکستهطوقی از گرداب ← حلقهٔ اسارتِ گرداب

مقیم انجمن نارسایی‌ام بیدل

به هر کجا نرسد سعی کس مرا دریاب

انجمن نارسایی‌ام ← جمعِ ناتوانی و قصورمسعی ← کوشش و تلاشمقیم ← ساکن و ماندگار
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗