دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 892
از بس که خوردهام به خم زلف یار پیچ
از بس که خوردهام به خم زلف یار پیچ
طومار نالهام همه جا رفته مارپیچ
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخم زلف ← پیچ گیسوطومار ← نامهٔ پیچیدهمارپیچ ← پیچدرپیچپیچ ← گره و تاب
زال فلک طلسم امل خیز هستیام
بسته است چون کلاوه به چندین هزار پیچ
امل ← آرزوزال فلک ← پیر روزگارطلسم ← افسون و بندکلاوه ← کلاف نخ
ای غافل از خجالت صیادی هوس
رو عنکبوتوار هوا را به تار پیچ
تار ← تار دامصیادی ← شکارگریعنکبوتوار ← مانند عنکبوتهوس ← خواهش نفس
پیش ازتو ذوق جانکنیای داشتکوهکن
چندی تو هم چو ناله درین کوهسار پیچ
جانکنیای ← رنج جانفرساپیچ ← بپیچ و بگردکوهسار ← کوهستان
امید در قلمرو بیحاصلی رساست
از هر چه هست بگسل و در انتظار پیچ
رنج جهان به همت مردانه راحت است
گر بار میکشی کمرت استوار پیچ
استوار ← محکمهمت مردانه ← ارادهٔ مردانهپیچ ← ببند و محکم کن
بر یک جهان امل دم پیری چه میتنی
دستار صبح به که بود اختصار پیچ
اختصار ← کوتاهیامل ← آرزودستار صبح ← دستار سپید صبحدم پیری ← هنگام پیریمیتنی ← میبافی و میپیچی
افسرده گیر شعلهٔ موهومی نفس
دود دلی که نیست به شمع مزار پیچ
موجی که صرف کار گهر گشتگوهر است
سرتا به پای خود به سراپای یار پیچ
سراپای ← سراسر وجودصرف کار ← وقف کارگشتگوهر ← گوهر شدگهر ← گوهر
صد خواب ناز تشنهٔ ضبطحواس توست
بر خویش غنچه گرد و لحاف بهار پیچ
خواب ناز ← خواب نازپروردضبطحواس ← نگاهداشت هوشغنچه گرد ← چون غنچه جمع شولحاف بهار ← پوشش بهاری
بیدل مباش منفعل جهد نارسا
این یک نفس عنان ز ره اختیار پیچ
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزلهای مرتبط