› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1611

تا دل به ساز زمزمه‌درد وا رسید

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارسیدردیف رسیددشواری نسبتاً آسان

تا دل به ساز زمزمه‌درد وا رسید

هرجا دلی شکست به گوشم صدا رسید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساز زمزمه‌درد ← آوایِ دردآلودوا رسید ← رسید و گشوده شد

هرجا به یاد سرو تو اندیشه وارسید

از دل صدای کوکوی قمری به ما رسید

سرو تو ← قدِ سروقامتِ معشوقکوکوی قمری ← آوایِ قمری

حرف بلند کس نشنیده است زیر خاک

یارب چسان پیام تو درگوش ما رسید

حرف بلند ← سخنِ رسازیر خاک ← در گور

آیینه از غبار خطت جلوهٔ صفاست

پر نور دیده‌ای که به این توتیا رسید

توتیا ← سرمه؛ دارویِ چشمغبار خطت ← سایهٔ خطِ روی تو

بر رنگ و بوی صد چمن آشفتگی نوشت

زان طره نسخه‌ای که به دست صبا رسید

رنگ و بوی ← زیبایی و عطرصبا ← بادِ نرمِ صبحطره ← زلفِ پیشانی

بوسید پای او عرق شرم هستی‌ام

این قطره تا محیط به سعی حیا رسید

سعی حیا ← کوششِ شرمساریعرق شرم ← عرقِ خجالتمحیط ← دریای بزرگهستی‌ام ← وجودِ من

بی‌دقت نگاه تغافل‌فروش حسن

نتوان به کنه مطلب عشاق وارسید

تغافل‌فروش ← فروشندهٔ بی‌اعتناییعشاق ← عاشقانکنه مطلب ← ژرفایِ مقصود

تنها نه من جنون اثر بوی وحشتم

گل نیز ازین چمن به دماغش هوا رسید

جنون اثر ← دیوانه‌کرده از تأثیردماغش هوا ← هوایِ دماغش؛ خیال

سعی غرور شعله، برون‌گرد داغ نیست

آخر چو زلف، سرکشی ما به پا رسید

برون‌گرد داغ ← خارج از دایرهٔ داغسرکشی ← نافرمانی و گردن‌فرازیسعی غرور ← کوششِ متکبرانه

قابل اثر نه‌ای، ز فلک شکوه ات خطاست

غم نیز نعمتی‌ست اگر اشتها رسید

اشتها ← میل و پذیرششکوه ات ← شکایتِ توقابل اثر ← پذیرای تأثیر

سرمایهٔ نشاط تو رفع تعلق است

از ترک برگ، نی به مقام نوا رسید

ترک برگ ← رها کردنِ برگرفع تعلق ← گسستنِ وابستگیمقام نوا ← درجهٔ نغمه و آواز

برق و شرار دیده‌ام از وحشتم مپرس

بالی فشانده‌ام که ندانم‌کجا رسید

بالی فشانده‌ام ← بال گشوده‌امبرق و شرار ← جرقه و آتشِ ناگهانیوحشتم ← هراسِ من

قانون خیر باد جهان ساز مفلسی‌ست

هرجا رسید از کف خالی دعا رسید

قانون خیر ← قاعدهٔ نیکیکف خالی ← دستِ بی‌چیز

رنگ پریده قابل‌گرد سراغ نیست

جایی رسیده‌ایم که نتوان به ما رسید

رنگ پریده ← رنگ‌باخته؛ بی‌رمققابل‌گرد سراغ ← شایستهٔ جست‌وجو

بیدل من آن سرشک ضعیفم که از مژه

تا خاک هم به لغزش چندین عصا رسید

لغزش چندین عصا ← لغزش با عصاهای بسیار
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗