› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1949

وفور مال به تأکید خسّت است دلیل

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یلدشواری میانه

وفور مال به تأکید خسّت است دلیل

گشاد دست نمی‌خواهد آستین طویل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآستین طویل ← آستینِ درازِ نشانِ جاهخسّت ← بخل و تنگ‌چشمیوفور مال ← فراوانیِ ثروتگشاد دست ← بخشش و سخاوت

شرر چه بال تواند گشود در دل سنگ

چراغ دیدهٔ مور است در سرای بخیل

دیدهٔ مور ← چشمِ مورچه، بسیار کوچکسرای بخیل ← خانۀ تنگ‌چشمشرر ← جرقهٔ آتش

به قوّت حشم از جادهٔ ادب مگذر

صلای کام نهنگ‌ست کوچه دادن سیل

حشم ← خادمان و سپاه و شکوهصلای کام ← فراخوانِ کام‌رواییکوچه دادن سیل ← راه باز کردن به سیلِ ویرانگر

ز سرکشان به بزرگی فروتنی مطلب

چه ممکنست خمیدن رسد به گردن فیل

غضب به جرأت تسلیم برنمی‌آید

حیاست آتش نمرود را ز وضع خلیل

آتش نمرود ← آتشِ نمرود برای ابراهیمجرأت تسلیم ← دلیریِ تسلیم شدنوضع خلیل ← حالتِ ابراهیم در آتش

رموز عشق سزاوار حکم هر خس نیست

نفس به حوصلهٔ من نمی‌شود تحلیل

تحلیل ← گوارش؛ درک و هضمِ معنویخس ← شاه؛ اینجا هر فرمانروارموز عشق ← اسرارِ عشق

قد خمیده به صد احتیاج داغم کرد

چه گریه‌ها که نفرمود ساز این زنبیل

داغم کرد ← سوزاندم و رنج‌دادمساز این زنبیل ← آهنگ و فغانِ این سبدِ گداییقد خمیده ← پشتِ خمیده از پیری و نیاز

به سرخ و زرد منازید زیر چرخ کبود

که جامه هر چه بود ماتمی است در خم نیل

به هر خیال قناعت گر است موهومی

کشید سرمه به چشم پری ز سایهٔ میل

هوس بضاعت موهوم ما چه عرض دهد

مبرهن است از اجمال ذره‌ها تفصیل

خبر ز دل نگرفتی کسی چه چاره کند

که شیشه‌ای‌ست به طاق تغافلت تحویل

تحویل ← سپرده‌شده؛ نهادهطاق تغافلت ← طاقِ بی‌توجهی و نادیده‌انگاری‌ات

ادب غبار خموشی است کاروان حباب

نهفته است به ضبط نفس درای رحیل

چو شمع خیره سر فرصتیم وزین غافل

که چین بلند گرفته‌ست دامن تعجیل

خیره سر ← سخت‌سر و بی‌ملاحظهدامن تعجیل ← دامنِ شتاب و عجلهچین بلند ← چینِ دامنِ بالاگرفته

تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدل

مکش خمار شرابی که عقل راست مزیل

خمار ← سرگیجه و مستیِ پس از شرابمزیل ← زایل‌کننده؛ از بین‌برندهمغتنم ← ارزشمند و غنیمت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗