› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 520

صبح این بادیه آشوب تپش‌های دل است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ایدلاستردیف دل استدشواری دشوار

صبح این بادیه آشوب تپش‌های دل است

شام‌گردی ز جنون‌تازی سودای دل است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبادیه ← بیابان سلوکجنون‌تازی ← تازش دیوانگیسودای دل ← سودا و خیال دلشام‌گردی ← گشتن در شب

مجمر اینجا همه گوش است بر آواز سپند

آسمان خانهٔ زنبور ز غوغای دل است

گه تپشگاه فغان، گاه جنون می‌خندد

برق تازی که در آیینهٔ اخفای دل است

آیینهٔ اخفای ← آینهٔ پنهان‌داری دلبرق تازی ← جست‌وخیز برق‌آساتپشگاه فغان ← جایگاه تپش نالهجنون می‌خندد ← دیوانگی می‌خندد

نیست حرفی که ازین نقطه نیاید بیرون

شور ساز دو جهان اسم معمای دل است

نه همین اشک به توفان تپش می‌غلتد

داغ هم زورق توفانی دریای دل است

شیشه بی‌خون جگر کی گذرد از سر جام

چشم حیرت زده‌ام آبلهٔ پای دل است

آبلهٔ پای ← تاول پای ره‌رواز سر جام ← از لبه و سر جامحیرت زده‌ام ← حیرت‌زده‌ام

حسن بی‌پرده و من سر به گریبان خیال

اینکه منع نگهم می‌کند ایمای دل است

نوبهاری عجب از وهم خزن باخته‌ام

غم امروز من اندیشهٔ فردای دل است

اندیشهٔ فردای ← نگرانی فردای دلخزن باخته‌ام ← خزان را باخته‌امنوبهاری ← تازه‌بهار و نوگشتهوهم خزن ← پندار خزان

ظرف و مظروف خیال آینهٔ یکدگرند

هر کجا از تو تهی نیست همان جای دل است

نیست جز بی‌خری راحلهٔ ریگ روان

رفتن از دست به ذوق طلبت پای دل است

بی‌خری ← نداشتن مرکب و بارکشراحلهٔ ← مرکب سفرریگ روان ← ریگ روان و ناپایدارپای دل ← گام و پای دل

کس به تسخیر نفس صرفهٔ تدبیر ندید

به هوس دام مچین وحشی صحرای دل است

بیدل احیای معانی به خموشی کردم

نفس سوخته اعجاز مسیحای دل است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗