› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2828

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)دشواری درآمدنی

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

مستِ جامِ شهود دیداریم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددیداریم ← اهلِ دیدارِ الهی‌ایممستِ جامِ شهود ← مستِ جامِ دیدارِ حق

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم

فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

بحرِ محیطِ لاهوتیم ← اقیانوسِ فراگیرِ عالمِ لاهوتجهانِ انواریم ← جهانِ نورها و تجلّیات

اثر و فعلِ حق ز ما پیداست

بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم

اثر و فعلِ حق ← نشانه و کارِ خداوند

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما

لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم

جلوه‌فرماست ← تجلی می‌کندطرفه رنگ‌ها ← رنگ‌هایِ شگفتکسوتِ ما ← جامه و صورتِ ما

گاه جامیم و گاه بادهٔ ناب

گاه ساقی و گاه خمّاریم

بادهٔ ناب ← شرابِ خالصخمّاریم ← میخانه‌دار یا خماریمساقی ← می‌دهنده

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش

گاه مستیم و گاه هشیاریم

جوهرِ هوش ← ذاتِ خرد و بیداریمجنون ← دیوانهٔ عشقهشیاریم ← بیدار و عاقلیم

گاه مجنونِ کار·های خودیم

گاه از فعلِ خویش بیزاریم

از فعلِ خویش بیزاریم ← از کارِ خود بیزاریممجنونِ کار·های خودیم ← شیفتهٔ کردارِ خویشتنیم

گاه از خویش رفته چون سیلاب

گاه تمکین‌بنا چو کُهساریم

از خویش رفته ← از خود بی‌خودتمکین‌بنا ← بناشده بر پایداریکُهساریم ← کوهساریم، استواریم

گاه معمورهٔ وجودی را

به غذا و شراب معماریم

معماریم ← معمار و سازنده‌ایم

گاه در عالمِ تغافلِ شوق

بی‌نیاز از خیالِ تیماریم

تغافلِ شوق ← بی‌توجهیِ از سرِ شور

گاه در دل ز خالِ لاله‌رخان

تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم

تخمِ سودایِ عشق ← دانهٔ سودا و عشقخالِ لاله‌رخان ← خالِ رویِ لاله‌گونان

گاه از زلفِ عنبرین‌مویان

به شکنجِ هوس گرفتاریم

زلفِ عنبرین‌مویان ← گیسویِ معشوقانِ عنبرموشکنجِ هوس ← پیچ‌وتابِ خواهش و هوسعنبرین‌مویان ← یارانِ زلف‌عنبرآگین

حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس

همه از ماست تا چه برداریم؟

در چمنزارِ عالمِ امکان

از رهِ جسم و جان گل و خاریم

عالمِ امکان ← جهانِ Contingent؛ هستیِ وابستهچمنزارِ عالمِ امکان ← صحنِ جهانِ ممکناتگل و خاریم ← هم لطیفیم هم رنج‌زا

گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات

دمِ سرگرمیِ غضب ناریم

آبِ حیات ← آبِ زندگی‌بخش؛ سرچشمهٔ بقاسرگرمیِ غضب ← هنگامِ سرگرم‌شدنِ خشمموجِ آبِ حیات ← موجِ فیضِ زنده‌کنندهناریم ← آتشیم؛ سوزانیم

برقِ عشقیم، شعله می‌خندیم

ابرِ شوقیم، ناله می‌باریم

ابرِ شوقیم ← ابرِ اشتیاقیمبرقِ عشقیم ← آذرخشِ عشقیمناله می‌باریم ← چون باران ناله فرومی‌ریزیم

گر چه بالذّات واحدیم به حق

لیک با اسم و فعل بسیاریم

اسم و فعل ← نام‌ها و افعالِ الهیبالذّات ← به ذات و حقیقتِ خودبسیاریم ← متکثّریم؛ گوناگونیمواحدیم ← یکی‌ایم

شوقِ ما با وجودِ بی‌رنگی

تا به رنگ آشناست گلزاریم

بی‌رنگی ← مطلقِ بی‌تعیّن؛ وحدتِ صرفرنگ ← تعیّن و صورتِ ظاهریگلزاریم ← باغِ رنگارنگیم

کفر و دین است گفت‌وگو ور نه

عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم

زنّاریم ← زنّار‌بندیم؛ نشانِ غیرمسلمانعینِ تسبیح ← خودِ ذکر و تسبیح‌گویکفر و دین ← انکار و ایمان؛ دوگانگیِ ظاهری

به فضولان ز درسگاهِ یقین

این دو مصرع گواه می‌آریم

درسگاهِ یقین ← مدرسهٔ یقین و معرفتفضولان ← مدّعیانِ بیهوده‌گومصرع ← نیم‌بیت

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

روزگاری‌ست از محیطِ بقا

همچو موج اوفتاده‌ایم جدا

اوفتاده‌ایم جدا ← جدا و دور افتاده‌ایمبقا ← ماندگاریِ الهیمحیطِ بقا ← اقیانوسِ جاودانگی

یعنی از درسِ معنیِ اطلاق

حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا

اطلاق ← رهایی از تعیّنانشا ← نگارش و پدیدآوردنتقیید ← بند و تعیّنحرفِ تقیید ← سخنِ قید و محدودیتمعنیِ اطلاق ← معنایِ بی‌قید و مطلق

در تماشاگهِ قِدَم بودیم

فارغ از عرضِ چند و چون و چرا

تماشاگهِ قِدَم ← صحنهٔ ازل و قدیمعرضِ چند و چون ← نمودِ چون‌وچند و چراییقِدَم ← ازلیت؛ بی‌آغازی

جوش زد ناگهان محیطِ وجود

موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا

تمییزِ عِلم ← تشخیص و تمایز در علممحیطِ وجود ← دریای هستیموجِ تمییزِ عِلم ← موجِ جداییِ علمی و ادراکی

موج چون بر کنارِ بحر رسید

کرد ظاهر مظاهرِ اسما

اسما ← اسماءِ الهیمظاهرِ اسما ← جلوه‌گاه‌هایِ نام‌های خداکنارِ بحر ← ساحلِ دریا

اسم صورت‌پذیر شیء گردید

گشت حادث حقیقتِ اشیا

حادث ← پدیدآمده؛ نوبه‌وجودحقیقتِ اشیا ← ذاتِ واقعیِ چیزهاصورت‌پذیر ← پذیرایِ شکل و تعیّن

آسمان‌ها پدید شد زان موج

چون حباب از تلاطمِ دریا

تلاطمِ دریا ← آشوب و موج‌زنیِ دریاحباب ← حبابِ آب؛ نمودِ ناپایدار

دورِ افلاک شد کثافت‌ریز

تا عناصر پدید شد زین‌ها

دورِ افلاک ← گردشِ سپهرهاعناصر ← چهار عنصرِ کلاسیککثافت‌ریز ← فروپاشانندهٔ مادّهٔ غلیظ

نور و ظلمت مقابلِ هم شد

داد آرایشِ صباح و مَسا

آرایشِ صباح و مَسا ← آراستنِ بامداد و شامگاهصباح و مَسا ← صبح و شبظلمت ← تاریکی

گشت اضداد ظاهر از اعداد

ضدِّ نار آب و ضدِّ خاک هوا

اضداد ← ضدها؛ ناسازهااعداد ← شمار و کثرتضدِّ نار ← مخالفِ آتش

از عناصر جماد صورت بست

شوق ننشست ساعتی از پا

جماد ← بی‌جان؛ کان و سنگشوق ننشست ← اشتیاق آرام نگرفتصورت بست ← شکل گرفت

پس طبیعت در اهتزاز آمد

از جمادی نبات یافت نما

اهتزاز ← جنبش و لرزشنبات ← رستنی؛ گیاهیافت نما ← رشد و نمو یافت

باز حیوان شد و ازو انسان

شد مسمّی به آدم و حوّا

حوّا ← حوا؛ همسرِ آدممسمّی ← نامیده؛ صاحبِ نام

کرد پیدا ز نوعِ انسانی

کافر و گبر و مؤمن و ترسا

ترسا ← مسیحیمؤمن ← باایمانگبر ← زرتشتی؛ کافرِ اصطلاحی

وحدتِ صِرف جوشِ کثرت زد

خامشی شد به دل به رنگِ صدا

جوشِ کثرت ← فورانِ بسیاری و تعددرنگِ صدا ← هیئت و نمودِ آواوحدتِ صِرف ← یگانگیِ محض

جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید

حسن بی‌پرده شد ز جیبِ خفا

ممکن آمد برون ز سازِ وجوب

از چه؟ از نغمهٔ تأمّلِ ما

سازِ وجوب ← نظام و آهنگِ واجب‌الوجودممکن ← موجودِ وابسته و ممکن‌الوجودنغمهٔ تأمّلِ ما ← آوایِ اندیشیدنِ ماوجوب ← ضرورتِ ذاتیِ حق

جز ز حادث قدیم رخ ننمود

کرد از بس خِرَد معاینه‌ها

حادث ← پدیدآمده؛ زمانیخِرَد ← عقلقدیم ← ازلی؛ بی‌آغازمعاینه‌ها ← بررسی‌ها و نگریستن‌ها

عقل هرگز نداشت آگاهی

کز چه محبوسِ لفظ شد معنا

محبوسِ لفظ ← زندانیِ واژه و کلاممعنا ← حقیقتِ درونیِ سخن

چون به دریایِ حیرت افتادیم

باطنِ ما ز عشق یافت ندا

باطنِ ما ← درونِ مادریایِ حیرت ← دریای سرگشتگیندا ← آواز و فراخوان

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

عشق تا مایلِ بیان گردید

دو جهان شوخیِ زبان گردید

دو جهان ← دنیا و آخرتشوخیِ زبان ← بازی و طنازیِ زبانمایلِ بیان ← خواهانِ گفتن و نمودن

آمد و بر درِ شنیدن زد

خامشی رفت و داستان گردید

آفتابِ ازل نقاب گشود

ذرّه ناچار پَرفِشان گردید

آفتابِ ازل ← خورشیدِ ازلیِ حقذرّه ← ذرهٔ ناچیزپَرفِشان ← پَرافشان؛ بال‌گشا

ظاهر و باطنی به حرف آمد

اعتبارات جسم و جان گردید

اعتبارات ← نسبت‌ها و اعتبارهایِ ذهنیجسم و جان ← تن و روحظاهر و باطنی ← بیرونی و درونی

مژهٔ شوق باز کرد آغوش

وسعت آیینهٔ جهان گردید

سَرِ سودایی‌ای به گردش رفت

عرضِ دورانِ آسمان گردید

سودایی‌ای ← عاشقِ شوریدهسَرِ سودایی‌ای ← سرِ شوریده و سودازده‌ایعرضِ دورانِ آسمان ← نمودِ گردشِ سپهر

حرص در طبعِ آب و خاک افسرد

گوهر و لعلِ بحر و کان گردید

اعتباراتِ پوچ توفان کرد

محملِ موج و کف روان گردید

اعتباراتِ پوچ ← نسبت‌هایِ توخالیمحملِ موج ← بارکش و بسترِ موجکف ← کفِ روی آب

تخم بشکست و ریشه صورت بست

ریشه بالید و گلسِتان گردید

دشتِ امکان نداشت دَیّاری

گَردِ اوهام کاروان گردید

اوهام ← خیال‌هایِ باطلدشتِ امکان ← پهنهٔ جهانِ ممکندَیّاری ← ساکن و آبادانیگَردِ اوهام ← غبارِ پندارها

ریشه برعکس می‌دود اینجا

نفس از عاجزی فغان گردید

ریشه برعکس ← ریشه وارونه؛ خلافِ عادتعاجزی ← ناتوانیفغان ← ناله و فریاد

تا نوای فنا عیان گردد

زندگی سازِ امتحان گردید

عمر گل کرد و داغِ فرصت برد

شرری پَر زد و نهان گردید

داغِ فرصت ← زخم و حسرتِ زمان ازدست‌رفتهشرری ← جرقه‌ایپَر زد ← پرید و ناپدید شد

بی‌قرارانِ شوق را چون صبح

بالِ پرواز آشیان گردید

آشیان ← لانه؛ قرارگاهبالِ پرواز ← بالِ پریدنبی‌قرارانِ شوق ← بی‌تابانِ اشتیاق

خونِ شوقی بر آستانِ نیاز

خاک گشت و چمن عیان گردید

آستانِ نیاز ← آستانهٔ فقر و خواهشخونِ شوقی ← خونِ اشتیاقیعیان گردید ← آشکار شد

شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب

اشک پیش از نگه روان گردید

ناله بالید در هوای قدی

سروِ گلزار بی‌نشان گردید

بالید ← رشد کرد؛ بالیدبی‌نشان گردید ← ناپدید و بی‌اثر شدهوای قدی ← هوسِ قامتی بلند

اشک هم در قفای بیتابی

رفت جایی که دل توان گردید

نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار

این‌قدَر رنگ بلبلان گردید

غیرِ این معنی آشکار نشد:

- تا یقین فارغ از گمان گردید –

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

موج پوشید رویِ دریا را

پرده از اسم شد مسمّا را

رویِ دریا ← سطح و چهرهٔ دریامسمّا ← صاحبِ اسم؛ حقیقتِ نامیده‌شدهپرده از اسم ← حجابِ ناشی از نام

نیست جز اسم بالِ پروازش

فهم کن آشیانِ عنقا را

جلوه‌های جمالِ بی‌رنگی

تک و پو داد جانِ اشیا را

تک و پو ← دویدن و تکاپوجانِ اشیا ← روح و حقیقتِ چیزهاجمالِ بی‌رنگی ← زیباییِ مطلقِ بی‌تعیّن

عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک

جیبِ ناموسِ صد زلیخا را

جیبِ ناموس ← گریبانِ آبرو و عفافزلیخا ← زلیخا؛ عاشقِ یوسفعصمتِ حسنِ یوسفی ← پاکیِ زیباییِ یوسف‌وار

ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور

معتبر جلوه ساخت اسما را

ذره اینجا به هر زمینگیری

چشمکی می‌زند ثریا را

می‌کند دودی از نفس ظاهر

تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را

می‌کشد طرفی از نقاب سحر

تا کند سینه‌چاک دنیا را

از نسیمِ بهار کرد عیان

نفسِ معجزِ مسیحا را

عیان ← آشکارمسیحا ← عیسی مسیحنفسِ معجزِ مسیحا ← دمِ معجزه‌گرِ عیسی

می‌نماید ز شاخِ هر گلبن

شمع اسرار دست موسا را

شمع اسرار ← چراغِ رازهاموسا ← موسی؛ تلمیح به آتش طورگلبن ← بوتهٔ گل

شوق حیران که با چنین اظهار

چه نهانی‌ست آشکارا را؟

اظهار ← آشکارشدن؛ بیانحیران ← سرگشتهنهانی‌ست ← پنهان است

در دلِ لالهٔ چمن آخر

که نهاده است داغ سودا را؟

سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟

کز جگر خون چکید خارا را؟

خارا ← سنگِ سختسرِّ حیرت ← رازِ سرگشتگی

جاده هرسو گشوده است آغوش

که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟

آغوش ← بغلِ باز؛ پذیراییجِیبِ صحرا ← گریبانِ بیاباندریده‌ست ← شکافته است

زین همه جلوهٔ جنون‌پیما

سوخت حیرت نگاهِ بینا را

جلوهٔ جنون‌پیما ← نمودِ دیوانه‌سازجنون‌پیما ← جنون‌پیما؛ دیوانه‌وارنگاهِ بینا ← چشمِ بینا و آگاه

شعلهٔ دل ز چشمِ تر ننشست

ابر ننشاند جوشِ دریا را

غُلغُلِ بادهٔ قیامت‌جوش

همه تن ناله کرد مینا را

قیامت‌جوش ← جوشان چون قیامتمینا ← شیشهٔ باده؛ ظرفِ بلور

آگهی می‌زند چو آیینه

مُهر بر لب زبانِ گویا را

قفلِ گنجِ دل است خاموشی

از صدف پرس این معمّا را

صدف ← صدفِ مرواریدقفلِ گنجِ دل ← قفلِ گنجینهٔ دلمعمّا ← راز و چیستان

بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین

ترک کن قصّهٔ من و ما را

رمزِ یقین ← رمزِ یقینِ عرفانیمن و ما ← منیت و خودیواقفی ← آگاهی و وقوف داری

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

مگذر از سیرِ عالم اسرار

تا شوی محرمِ حقیقتِ کار

چند اندیشهٔ زن و فرزند؟

مایه هیچ است و راهزن بسیار!

اندیشهٔ زن و فرزند ← فکرِ اهل و عیالراهزن ← دزدِ راه؛ مانعمایه ← سرمایه و اصل

گر نداری ز دهر پایِ گریز

دستی از دامنِ جهان بردار

ای حباب! این‌قدَر چه می‌بالی؟

شرمی از گیر و دارِ خویش بدار

حباب ← حبابِ آب؛ نمودِ سستمی‌بالی ← فخر می‌کنیگیر و دار ← کشمکش و گرفتاری

که به یک دَم زدن حریفِ اجل

از سرت برکشیده است دمار

اجل ← مرگ؛ اجلِ موعودحریفِ اجل ← رقیب و هماوردِ مرگدمار ← نابودی و هلاکت

گر همه بر فلک روی چو سحاب

قطره اشکی شو و به خاک ببار

منعِ جولانِ عجز نتوان کرد

سایه بر کوه می‌رود هموار

جولان ← حرکت و جولانجولانِ عجز ← تاخت‌وتازِ ناتوانیهموار ← آسان و یکنواخت

تا نگردی خجل ز رویِ عدم

زندگی را به جز فنا مشمار

رویِ عدم ← چهرهٔ نیستیعدم ← نیستیفنا ← نابودی؛ فنای عرفانی

می‌رود صبح و می‌دهد آواز

که: به راهِ تو زندگی‌ست غبار

تا به کی مستعار باید زیست؟

هرچه داری برو به حق بسپار

به حق بسپار ← به خدا واگذارمستعار ← عاریتی؛ قرضی

جهد کن تا به خود زنی آتش

نیست شمعی دگر در این شبِ تار

به خود زنی آتش ← خود را بسوزانیجهد ← کوشششبِ تار ← شبِ تاریک

مدعا زین فسونِ یأس آن است

که تو از خویش بگذری ناچار

چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟

یعنی از وهمِ هستی و پندار

خویشتن گذشتن ← از خود گذشتنوهمِ هستی ← پندارِ هستیِ مستقلپندار ← خیالِ باطل

رفع ظلمت حضورِ خورشید است

نور باقی است چون نمانَد نار

حضورِ خورشید ← حاضر بودنِ خورشیدرفع ظلمت ← برداشتنِ تاریکینور باقی ← نورِ ماندگار

نفیِ باطل ثبوتِ حق دارد

همه عیش است چون روَد آزار

ثبوتِ حق ← ثابت‌شدنِ حقیقتعیش ← خوشی و کامرانینفیِ باطل ← انکارِ ناراست

تا نِه‌ای واصلِ بهارِ یقین

عیش رنج است گلشنت همه خار

بهارِ یقین ← شکوفاییِ یقینواصلِ بهارِ یقین ← رسیده به بهارِ یقینگلشنت ← باغِ تو

چون رسیدی به نشئهٔ توحید

خواه مستی گزین و خواه خمار

عجز شو تا رسی به علمِ غرور

باش مجبور تا شوی مختار

عجز شو ← ناتوان و فروتن شوعلمِ غرور ← شناختِ فریبِ خودبینیمجبور ← ناچار؛ تحتِ حکممختار ← آزادِ اختیار

ای خوش آن دم که بی‌نیاز شود

درسِ آگاهیِ تو از تکرار

بی‌نیاز شود ← مستغنی گرددتکرار ← تکرارِ مکرّردرسِ آگاهی ← آموزشِ بیداری

تا به چشمِ شهود دریابی:

- بی‌غبارِ تکلّف اظهار -

بی‌غبارِ تکلّف ← بی‌آلایشِ تصنّعتکلّف ← تصنّع و زحمتِ ظاهریچشمِ شهود ← چشمِ مشاهدهٔ باطنی

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

هوش اگر نشئه‌ای به سر دارد

با فلک دست در کمر دارد

آنکه چاکی به دل رساند از عشق

چمنِ فیضِ صد سحر دارد

فیض ← ریزشِ رحمتِ الهیچاکی به دل ← شکافی در دلچمنِ فیض ← باغِ فیض و بخشش

هرکه را داغِ حیرتی دریافت

بهرِ دفعِ بلا سپر دارد

داغِ حیرتی ← نشانِ سوزِ سرگشتگیدفعِ بلا ← دفعِ مصیبتسپر ← محافظ

نیست جز دردسر نتیجهٔ عقل

بیخودی راحتِ دگر دارد

بیخودی ← ازخودرهایی؛ سکردردسر ← رنج و زحمتنتیجهٔ عقل ← حاصلِ خردورزی

ای خوش آن کس که سرمهٔ بینش

از خطِ یار در نظر دارد

همچو گرداب می‌تند بر خویش

هرکه از قعرِ دل گهر دارد

قعرِ دل ← ژرفای دلگرداب ← گردابِ آبگهر ← مروارید؛ گوهر

گر عمل نیست علم بارِ دل است

کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!

بارِ دل ← بارِ سنگینِ دلعمل نیست ← کردار نیستپَرَد ← پرواز کند

نفسِ انسان در این چمن نخلی‌ست

کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد

ارّه‌ها ← ارّه‌ها؛ برّنده‌هانخلی‌ست ← نخل استنفَس ← دمِ زندگی؛ گذشتِ نفس

خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما

دانه گر دارد از شرر دارد

اعتبارِ هستی ← ارزش و اعتبارِ وجودخرمنِ اعتبارِ هستی ← تودهٔ اعتبارِ هستیِ ماشرر ← جرقهٔ آتش

چه تماشا کند کسی؟ که حباب

حاصلِ عمر یک نظر دارد

حرفِ خونین‌دلان مگوی و مپرس

لاله صد داغ و یک جگر دارد

محو تسلیم باش و راحت کن

سایه جمعیتِ دگر دارد

جمعیت ← تمرکز و آرامشِ باطنسایه جمعیت ← سایهٔ جمع‌بودن و آسودگیمحو تسلیم ← فانی در تسلیم

به تردد محیط نتوان شد

موج بیهوده دردسر دارد

آبرویِ محیطِ عافیت است

هرکه آیینهٔ گهر دارد

آبرویِ محیطِ عافیت ← آبرو و رویِ آبِ دریای سلامتآیینهٔ گهر ← آینهٔ گوهرنشان؛ دلِ صافیمحیطِ عافیت ← اقیانوسِ سلامت

اهلِ معنی تواضعِ محضند

سرکشی شاخِ بی‌ثمر دارد

اهلِ معنی ← معنویان؛ اهلِ حقیقتبی‌ثمر ← بی‌میوه؛ بی‌حاصل

قیدِ هستی دلیلِ خامی‌هاست

چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد

ثقل ← سنگینیقیدِ هستی ← بندِ وابستگی به هستیچوبِ تر ← چوبِ تازه و نمناک

چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست

حلقه چشمی برونِ در دارد

رازداران خموشی‌آهنگند

خاک مشکل که ناله بر دارد

خموشی‌آهنگند ← مایل به خاموشی‌اندرازداران ← رازدانانناله بر دارد ← ناله برآورد

مایهٔ راحت است لب بستن

که نِی از خامُشی شکر دارد

خامُشی ← خاموشیشکر ← شکر؛ شیرینیمایهٔ راحت ← سرچشمهٔ آسودگینِی ← نیِ شکر؛ نای

سخن و خامُشی‌ست یکسانش

هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد

خامُشی‌ست ← خاموشی استگفت‌وگو ← سخن و مجادلهیکسانش ← برای او برابر

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

دیده عمری‌ست داغِ حیرانی‌ست

دل همان نسخهٔ جنون خوانی‌ست

گر به هرسو نظر کنی چمن است

هر طرف پر زنی گل افشانی‌ست

پر زنی ← پرواز کنی

بی·نیازی بهار·ها دارد

گفت‌وگو محوِ باقی و فانی‌ست

بی·نیازی ← استغنا؛ بی‌نیازی از غیر

خلوت‌آرایی انجمن‌سازی

اعتبار وجوب و امکانی‌ست

انجمن‌سازی ← برپاییِ جمعخلوت‌آرایی ← آراستنِ خلوت

آن یکی عالمِ تغافل شوق

این دگر باغِ رنگ گردانی‌ست

تغافل شوق ← بی‌خبریِ عاشقانه

از بد و نیک آنچه دید نظر

جلوه‌گر شد که غیر بهتانی‌ست

جلوه‌گر ← نمودار و آشکار

همه را سرنوشت فکر خود است

زانو آیینه‌دارِ پیشانی‌ست

زانو ← زانو؛ حالِ تفکرسرنوشت فکر خود ← تقدیرش اندیشهٔ خویش است

خاک آسوده پا به دامنِ ناز

که: «همین‌جا بهارِ رحمانی‌ست»

دامنِ ناز ← دامنِ ناز و کرشمهپا به دامن ← جمع‌کرده پا؛ آسوده

آب خندان که: «بحر را زاینجا

عرق‌آلود گرم جولانی‌ست»

بحر ← دریاجولانی‌ست ← تاخت‌وتازی استعرق‌آلود ← عرق‌کرده؛ نمناک

باد مطلق‌عنان که: «عنقا را

در همین آشیان پرافشانی‌ست»

عنقا ← سیمرغ؛ مرغِ افسانه‌ایمطلق‌عنان ← رها‌عنان؛ آزاد

شعله بی‌پرده: «کای نظربازان!

کسوتی نیست جلوه عریانی‌ست»

عریانی‌ست ← برهنگی است؛ بی‌حجابینظربازان ← نگاه‌بازان؛ تماشاییانکسوتی ← جامه و پوششی

چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت

زورقِ کائنات توفانی‌ست»

توفانی‌ست ← در توفان استزورقِ کائنات ← قایقِ هستیچرخ گردان ← سپهرِ گردان

صبح اجزای خویش داد به باد

که: «نفس مایهٔ پریشانی‌ست»

ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر

خرمن‌آرای اشک سامانی‌ست»

حاصلِ دهر ← برآیندِ روزگارخرمن‌آرای ← آرایندهٔ خرمندامن‌کشان ← دامن‌کشان؛ خرامان

گلسِتان جامه‌در ز شوخیِ رنگ

که: «دو عالم شکست پیمانی‌ست»

جامه‌در ← جامه‌دریده از وجدشوخیِ رنگ ← بازی و طنازیِ رنگگلسِتان ← گلستان

شهر و غوغا که: «جلوه آبادی‌ست»

دشت و تسکین که: «جمله ویرانی‌ست»

تسکین ← آرامشغوغا ← هیاهو

بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»

کوه نازان که: «لعلِ رُمّانی‌ست»

مدعا ← مقصود و ادعاگهر ← مروارید

هر یک از نسخهٔ حقیقتِ خویش

سرخط اظهارِ راز پنهانی‌ست

سرخط اظهار ← سطرِ آغازینِ آشکارکردننسخهٔ حقیقتِ خویش ← نسخه و صورتِ حقیقتِ خود

اینقدر واشکافتن عبث است

گر نه فکرِ یقین گریبانی‌ست

عبث ← بيهودهواشکافتن ← شکافتن و واکاویگریبانی‌ست ← گریبان‌گیر است

با همه هوش معنیِ این راز

تا نفهمیده‌اند نادانی‌ست

معنیِ این راز ← مفهومِ این سرّنادانی‌ست ← نادانی است

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

هیچکس رمزِ این گره نگشود

که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟

رمزِ این گره ← رازِ این گرهٔ دشوارچه رنگ است ← چه حال و چگونه استگلشنِ مقصود ← باغِ مقصود و غایت

گل نکرد از بهارِ آگاهی

جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود

لیک تا چشم برهم آمده است

چون خیالند از نظر مفقود

برهم آمده ← بسته و فروخفتهخیالند ← چون خیال‌اندمفقود ← ناپدید از دید

گرمی از مجمرِ سپهر مخواه

شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود

مجمر ← عودسوز؛ آتشدانمجمرِ سپهر ← مجمرِ آسمان؛ آتشدانِ فلکپیش از دود ← پیش از برخاستنِ دود

اعتبارات محوِ یکدگرند

آنچه کم شد ز شب به روز افزود

در ظهور است مختفی مظهر

با وجود است بی‌نشان موجود

بی‌نشان موجود ← موجودِ بی‌نشان و بی‌اثرظهور ← آشکارگیمختفی ← پنهانمظهر ← جلوه‌گاه

همه بی‌پرده لیک در پرده

جمله پیدا ولی برون ز نمود

اینقدر عالمِ تهی از خویش

مطلقی را نموده پر ز قیود

تهی از خویش ← خالی از خودیقیود ← بندها و محدودیت‌هامطلقی ← ذاتِ مطلق

یک طرف شورِ مسلم و مؤمن

طرفی گفت‌وگویِ گبر و یهود

شورِ مسلم ← غوغای مسلمانیگبر ← زرتشتییهود ← یهودی

این یکی دیری آن دگر حرَمی

هر یکی را تسلّیِ معبود

تسلّیِ معبود ← دل‌آرامِ معبودحرَمی ← حرم و پرستشگاهدیری ← صومعه و دِیر

آخِرِ کار از این همه سودا

نه زیان آشکار گشت نه سود

آخِرِ کار ← سرانجامزیان ← ضررسودا ← سودا و سرگرمیِ وهمی

لازمِ مایه‌ای‌ست سود و زیان

خلقِ بی‌مایه را چه هست و چه بود؟

بی‌مایه ← بی‌اصل و بی‌سرمایههست و چه بود ← بودن و نبودن

همه چیدند رخت و ماند همان

چارسوی ظهور نامسدود

نامسدود ← باز و بی‌مانعچارسوی ظهور ← چهارراهِ آشکارگیچیدند رخت ← بار بستند و رفتند

گردشی بود و رفتنی از خویش

همه آفاق رنگ می‌پیمود

آفاق ← کرانه‌های جهانرفتنی از خویش ← عزیمت از خودرنگ می‌پیمود ← رنگ و نمود را طی می‌کرد

عشق باقی و مابقی فانی

این زمان کو ایاز و کو محمود؟

ایاز ← ایاز؛ غلامِ محمودفانی ← نابودشوندهمابقی ← باقی‌مانده‌هامحمود ← محمود غزنوی

آفتابِ قِدَم همان قدم است

نه هبوطی است در میان نه صعود

همچو موج و حباب از این دریا

عالمی جلوه کرد و هیچ نبود

سازِ دیوانگی‌ست هوش اینجا

خامُشی و کری‌ست گفت و شنود

خامُشی ← خاموشیکری‌ست ← کری و ناشنوایی استگفت و شنود ← مکالمه و گفتگو

چیست دیدن؟ غبارِ دیده‌فریب

چه شنیدن؟ خیالِ وهم‌آلود

خیالِ وهم‌آلود ← تصویر آمیخته به پندار کاذبدیده‌فریب ← فریب‌دهندهٔ دیدگانغبارِ دیده‌فریب ← غبار فریب‌دهندهٔ چشموهم‌آلود ← آمیخته به خیال باطل

زین همه پرفشانیِ اوهام

به همین حیله می‌توان آسود _

آسود ← آرام گرفت؛ آسوده شداوهام ← خیالات و پندارهای پوچحیله ← نیرنگ و تدبیر فریبپرفشانیِ اوهام ← پراکندن پندارهای باطل

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بیخودی باز گرمِ جولان شد

آهِ افسرده شعله‌سامان شد:

آهِ افسرده ← آه پژمرده و بی‌رمقبی‌خودی ← ازخودرَوی؛ حالِ بی‌خویشیجولان ← تاخت‌وتاز؛ گردش پرشورشعله‌سامان ← سامان‌یافته چون شعلهگرمِ جولان ← گرمِ تاخت‌وتاز و جنبش

کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث

قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟

حدوث ← حادث بودن؛ آفریده‌شدن در زمانعنوان ← بهانه؛ نام و دستاویزعیبِ حدوث ← نقصِ نوپدید و حادث بودنقابلِ تهمت ← سزاوارِ نسبتِ عیب

گفتم از سازِ بی‌نقابیِ ما

آنچه پوشیده بود عریان شد

بی‌نقابی ← بی‌پرده‌گی؛ آشکارگیسازِ بی‌نقابیِ ما ← شیوه و آهنگِ بی‌پرده‌گی ماعریان ← برهنه؛ کاملاً آشکار

گشت محدود بیکرانیِ دل

دستگاهِ جهات و ارکان شد

ارکان ← ارکان اربعه؛ پایه‌های هستیبیکرانیِ دل ← بی‌کرانگی و وسعت دلجهات ← سوی‌ها؛ ابعاد جهاندستگاهِ جهات ← نظامِ سوی‌ها و جهان‌ها

گَردِ ما را نفَس پریشان کرد

گیر و دار بساط امکان شد

خاک از عجز ما به جلوه رسید

آتش از آهِ ما نمایان شد

سخت بی‌آب بود دشتِ ظهور

اشکِ ما ریختند عَمان شد

بی‌آب ← خشک و بی‌رحمتدشتِ ظهور ← پهنهٔ آشکارشدن هستیعَمان ← دریای عمان؛ بحر ژرف

رنگ ما دید خاک گلشن گشت

بوی ما یافت نیستی جان شد

قطره‌ای ریخت چشمِ حیرانی

هفت سیاره سبحه‌گردان شد

حیرانی ← سرگشتگی عرفانیسبحه‌گردان ← همچون دانه‌های تسبیح در گردشهفت سیاره ← هفت اخترِ فلکی قدیمچشمِ حیرانی ← چشمِ سرگشته و واله

یادی از پیچ و تابِ ما کردند

زلف پیدا شد و پریشان شد

زلف ← گیسو؛ رمزِ پیچیدگیپریشان ← آشفته و پراکندهپیچ و تاب ← خم و چین و اضطراب

نقشِ رنگِ بنایِ ما بستند

نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد

بنایِ ما ← ساختمانِ وجود ماشکستِ پیمان ← به‌هم‌خوردن عهد و قولنقشِ رنگ ← طرحِ رنگین؛ صورتِ ظاهرینقضِ عهد ← شکستن پیمان

دهر کسبِ کمالِ ما می‌کرد

تا به جایی رسید انسان شد

انسان شد ← به مرتبهٔ آدمی رسیددهر ← روزگار؛ زمانهکسبِ کمال ← به‌دست‌آوردن کمال

از جنابِ سجودِ عزّتِ ما

آنکه مردود گشت شیطان شد

جنابِ سجود ← بارگاهِ سجده و کرنشسجودِ عزّت ← سجدهٔ شکوه و حرمت ماشیطان ← ابلیسِ رانده از سجدهٔ آدممردود ← رانده و ردشده

از یقین و گمانِ فطرتِ ماست

گر کسی گبر یا مسلمان شد

فطرتِ ماست ← سرشتِ ذاتی ماستگبر ← آتش‌پرست؛ کافرگمانِ فطرت ← ظن و پندارِ سرشتیقین و گمان ← باور قطعی و تردید

ای بسا دعوی‌ای که آخرِ کار

آب گشت و به خاک پنهان شد

آب گشت ← آب شد؛ نابود و محو گشتبه خاک پنهان ← در خاک نهان؛ محو کاملدعوی‌ای ← ادعا و لاف

این دم از گفت‌وگو پشیمانی‌ست

که نگه محرمِ گریبان شد

محرمِ گریبان ← همرازِ گریبان؛ چنگ‌زننده به یقهنگه ← نگاه؛ نظرگفت‌وگو ← سخن‌گفتن و بحث

لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست

بسکه هیچیم هیچ نتوان شد

شورِ ناامیدی ← هیجانِ برآمده از یأسلافِ ما ← لاف‌زنی و خودستایی ماهیچ نتوان شد ← حتی به هیچی نتوان رسیدهیچیم ← هیچ و پوچیم

شرم آبی به روی جرأت ریخت

مشکلی از خجالت آسان شد

سِحر می‌جوشد از فسانهٔ ما

گوش بشنید و چشم حیران شد

حیران ← سرگشته و مبهوتسِحر ← جادو؛ افسونفسانهٔ ما ← افسانه و داستان ما

آخر کار مژده‌اش دادند

تا دل از فعل خود پشیمان شد

فعل خود ← کردار و عمل خویشمژده‌اش ← خبرِ خوش به اوپشیمان ← نادم و پشیمان

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

گرچه کونین مستِ جانان است

میِ عرفان به جامِ انسان است

نبوَد همترازِ وی یاقوت

سنگ و آهن اگرچه از کان است

نبوَد ← نیست؛ نباشدهمترازِ وی ← هم‌رتبه و برابر اوکان ← معدنیاقوت ← گوهر سرخِ گرانبها

موج و کف جلوه می‌کند اما

از گهر آبرویِ عَمّان است

آبرویِ عَمّان ← اعتبار و شکوهِ دریای عمانعَمّان ← دریای عمانموج و کف ← موج و کفِ روی آبگهر ← مروارید؛ گوهر

خار و خس مصلحت فروشی‌هاست

ورنه گل رونقِ گلستان است

خار و خس ← خار و خاشاکِ بی‌ارزشرونقِ گلستان ← شکوه و زیبایی باغمصلحت فروشی‌هاست ← ظاهرسازی‌های مصلحت‌آمیز است

از عقیق است اعتبارِ یمن

لعل سرمایهٔ بدخشان است

بهرِ این شمع چرخ فانوس است

بهرِ این گنج دهر ویران است

در شبستانِ غفلتِ آفاق

آدمی آفتابِ تابان است

آفتابِ تابان ← خورشیدِ درخشانشبستانِ غفلت ← شبستانِ بی‌خبری و غفلتغفلتِ آفاق ← بی‌خبریِ جهان‌ها

شأن زنبور چرخ راست عسل

جسم معذور و دهر را جان است

مخزنِ عدل و معدنِ انصاف

منبعِ فیض و بحرِ احسان است

بحرِ احسان ← دریای نیکی و بخششمخزنِ عدل ← گنجینهٔ عدالتمعدنِ انصاف ← خاستگاهِ دادگریمنبعِ فیض ← سرچشمهٔ لطف و بخشش

به جلال است معنی قهّار

در صفات جمال رحمان است

جلال ← شکوهِ قهرآمیز الهیجمال ← زیبایی و لطف الهیرحمان ← نامِ مهربانیِ فراگیر خداقهّار ← نامی از اسماءِ قهرِ خدا

از لبی خنده صبحِ عالمِ فیض

وز نَمی اشک ابرِ نیسان است

ابرِ نیسان ← ابرِ بهاریِ باران‌زاصبحِ عالمِ فیض ← سپیده‌دمِ جهانِ لطفعالمِ فیض ← جهانِ بخشش و لطفنَمی ← نمِ اندک؛ قطرهٔ رطوبت

دلِ صافش چه نقش‌ها که نبست

بسکه آیینه است حیران است

آیینه ← آینه؛ رمزِ صفای دلحیران ← سرگشته از کثرت نقشدلِ صافش ← دلِ پاک و شفاف اونقش‌ها ← صورت‌ها و تصویرها

در لباسِ تجددِ امثال

همچو حق جلوه‌گر به هر شأن است

تجددِ امثال ← نوآفرینیِ پیوستهٔ مانندهاجلوه‌گر ← پدیدار و نمایانشأن ← حال و مرتبهلباسِ تجدد ← جامهٔ نوشدن پی‌درپی

صد چمن جلوه می‌کند به خیال

جوشِ بی‌رنگی‌اش گل‌افشان است

به خیال ← در پندار و تصورجوشِ بی‌رنگی‌اش ← غلیانِ بی‌تعینی و بی‌رنگی اوگل‌افشان ← افشانندهٔ گل؛ پرشکوه

گاه از قهر چشمهٔ الَم است

گاه از لطف عینِ درمان است

عینِ درمان ← خودِ درمان؛ عینِ شفاقهر ← خشم و غضب الهیلطف ← مهربانی و نرمیچشمهٔ الَم ← سرچشمهٔ درد و رنج

گاه کهل است و گاه پیر زمان

گه جوان گاه طفل نادان است

طفل نادان ← کودکِ بی‌دانشپیر زمان ← پیرِ سالخوردهٔ روزگارکهل ← میانسال

گرچه معمورهٔ خِرَد کاری‌ست

تا جنون می‌کند بیابان است

بیابان ← دشتِ بی‌کرانِ جنونجنون ← دیوانگیِ عاشقانهخِرَد ← عقل و خردمعمورهٔ خِرَد ← آبادی و شهرِ عقل

زیر چرخ از جهان نشسته برون

صاحب خانه است و مهمان است

گر به صورت رود گداصفت است

ور به معنی رسید سلطان است

سلطان ← پادشاه؛ صاحبِ اقتدارصورت ← ظاهر و شکل بیرونیمعنی ← باطن و حقیقت درونیگداصفت ← گدایی‌خو؛ فقیرصفت

تا از این رمز گشته‌ایم آگاه

نزدِ ما خوب و زشت یکسان است

خوب و زشت ← نیک و بدِ ظاهریرمز ← راز و نشانهٔ پنهانیکسان ← برابر و بی‌تفاوت

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

اعتبارِ حقیقتِ ازلیم

آب و رنگِ بهارِ لَم‌یزلیم

آب و رنگ ← جلوه و رونق ظاهریازلیم ← ازلی و بی‌آغازیماعتبارِ حقیقتِ ازلیم ← ارزشِ حقیقتِ ازلیِ ماییمبهارِ لَم‌یزلیم ← بهارِ ازلیِ «لم‌یزل»‌ایملَم‌یزلیم ← همیشه بوده و هستیم

عشق هرجا به خون تپَد بالیم

حسن هرجا چمن شود حللیم

بالیم ← بالِ اوییم؛ پرواز‌دهنده‌ایمبه خون تپَد ← با خون می‌تپد؛ در خون می‌زندحسن ← زیبایی معشوقحللیم ← زیور و جامهٔ اوییم

شوقِ ما داشت جلوه‌ها در کار

عِلم بودیم این زمان عَمَلیم

شوقِ ما ← اشتیاقِ سوزان ماعَمَلیم ← اینک عمل و کارِ مجسّمیمعِلم بودیم ← داناییِ صرف بودیم

بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانی

چون ردیف و قوافیِ غزلیم

امکانی ← مربوط به ممکناتِ حادثردیف و قوافی ← ردیف و قافیه‌های شعرغزلیم ← غزلِ این نظمیمنظمِ امکانی ← سامانِ جهانِ ممکنات

عمر سررشتهٔ توجهِ ماست

گر تغافل ز خود کنیم اجلیم

اجلیم ← به اجل رسیده‌ایم؛ پایانیمتغافل ← نادیده‌گرفتن؛ غفلت‌ورزیتوجهِ ماست ← التفات و توجه ماستسررشتهٔ توجه ← رشته و نخِ التفات

چشم یک چند دامِ جلوه‌گری‌ست

شیشه گر بشکند پری‌ مثلیم

شیشه ← شیشهٔ حبسِ پریپری‌ مثلیم ← همچون پری در شیشه‌ایم

مستی از پهلویِ دل است اینجا

صد خرابات شیشه در بغلیم

خرابات ← میکدهٔ ویرانِ عرفانیشیشه در بغلیم ← پیاله در بغل داریمپهلویِ دل ← از جانب و کنارِ دل

چون سحر از غبارِ وهمِ نفس

بسکه بر خویش چیده‌ایم تلیم

تلیم ← تپه و پشته‌ایم از وهمغبارِ وهمِ نفس ← غبارِ پندارِ نفس امارهوهمِ نفس ← پندارِ خودبینانهٔ نفس

تا دِماغِ هوس رسا گردد

گوهرآرای رشتهٔ املیم

املیم ← رشتهٔ امیدیمدِماغِ هوس ← مغز و مشامِ هوسگوهرآرای ← آرایندهٔ گوهر

کارِ ما زین بساط مفت بری‌ست

بازی رنگ وهم را شتلیم

بازی رنگ ← بازیِ رنگ و نمودبساط ← سفره و پهنهٔ دنیامفت بری‌ست ← مفت‌بَری و رایگان‌گیری استوهم را شتلیم ← نشای وهم و پنداریم

صلح درس کتاب وحدت بود

تا طرف آشکار شد جدلیم

جدلیم ← جدال و ستیزه‌ایمطرف ← سوی و جناحِ دعواوحدت ← یگانگیِ هستیکتاب وحدت ← کتابِ یگانگیِ وجود

زهر می‌پرورد تمیزِ صفات

ورنه بالذّات چشمهٔ عسلیم

بالذّات ← به ذات و حقیقت خودتمیزِ صفات ← جداکردن و سنجشِ صفاتعسلیم ← شهد و عسلیم

مدعا هیچ و این همه نیرنگ

عرضِ اوهام و این‌قدَر حیلیم

حیلیم ← حیله و نیرنگیمعرضِ اوهام ← نمایشِ پندارهای باطلمدعا ← مقصود و خواستهنیرنگ ← فریب و ظاهرسازی

وهم کثرت‌نمای یکتایی‌ست

معنیِ واحدیم و مبتذلیم

مبتذلیم ← پیش‌پاافتاده و عامی‌شده‌ایممعنیِ واحدیم ← معنایِ یگانه‌ایمکثرت‌نمای ← نشان‌دهندهٔ کثرت

سازِ ما قابلِ اقامت نیست

ناله‌ای در توهّمِ جبلیم

توهّمِ جبلیم ← در پندارِ کوهْ‌آساییمجبلیم ← کوهِ پنداریمسازِ ما ← سرشت و دستگاهِ ماقابلِ اقامت ← شایستهٔ ماندن و قرار

هستی اکنون به جای نیستی است

عدمی رفته است و ما بدلیم

بدلیم ← جانشین و جایگزینیمعدمی ← یک نیستی و نابودینیستی ← عدم؛ نابودگی

خجلت اعتبار اگر این است

هرقدر ظاهریم بی‌محلیم

اعتبار ← آبرو و نمودِ ظاهریبی‌محلیم ← بی‌جا و بی‌پایه‌ایمخجلت اعتبار ← شرمندگیِ حاصل از اعتبارظاهریم ← صرفِ نمود و ظاهریم

خواه افسانه گیر و خواه خیال

هرچه هستیم از همین قبلیم

افسانه ← داستانِ خیالیخیال ← پندار و تصورقبلیم ← از همین جنس و دسته‌ایم

گر کنی فهم گیر و دار ظهور

چون نفس جهد هیچ‌ماحصلیم

جهد ← کوشش و تقلاظهور ← پدیدارشدن هستیهیچ‌ماحصلیم ← بی‌حاصل و پوچ‌نتیجه‌ایمگیر و دار ظهور ← کشاکش و هیاهویِ پدیداری

با همه اعتبار ساز شکست

به همین نکته ایمن از خللیم

ایمن از خللیم ← از خلل ایمنیمساز شکست ← سازِ شکسته؛ بنیهٔ ناقص

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

ای خطت آیهٔ وفاداری

نرگست نسخهٔ ستم کاری

آیهٔ وفاداری ← نشانه و آیهٔ وفاداریخطت ← خطِ سبزِ رخسارتنرگست ← چشمِ نرگس‌گونتنسخهٔ ستم کاری ← نسخه و نمونهٔ ستمگری

طرّهٔ کافرِ تو از کفِ دل

نقدِ ایمان برَد به طرّاری

طرّاری ← دزدی و حیله‌گریطرّهٔ کافر ← زلفِ کافرکیشِ دلربانقدِ ایمان ← سرمایهٔ نقدِ ایمانکفِ دل ← کفِ دستِ دل؛ از دل

علم حاصل نما ز جهل گریز

جهل خواب است و علم بیداری

غافل از حال خود مشو کز دل

لوحِ محفوظ در بغل داری

در بغل داری ← نزدیک و همراه داریغافل از حال ← بی‌خبر از وضعِ خویشلوحِ محفوظ ← لوحِ محفوظِ الهی

چون صدف جا کنی به سینهٔ بحر

گوهر دل اگر به دست آری

رشتهٔ سبحه‌ی دل است نفس

مکش از بیدلی به زنّاری

بیدلی ← بی‌دلی؛ نامِ شاعر نیزرشتهٔ سبحه‌ی دل ← نخِ تسبیحِ دلزنّاری ← بستن زنارِ کفرنفس ← دم؛ ذکرِ جاری

غنچه‌سان عقدهٔ تو حل گردد

گر شبی وارسی به خونخواری

خونخواری ← خون‌گریستن؛ رنجِ سختعقدهٔ تو ← گرهِ کار و دلِ توغنچه‌سان ← همچون غنچهوارسی ← سرکشی و رسیدگی

تا طبیب تو نیست درد طلب

گر مسیحا شوی که بیماری!

در خرابی بود عمارت دل

سر کن از سیل اشک معماری

نقطهٔ صفر گرد و پیشی کن

در کمی خفته است بسیاری

بسیاری ← فراوانی و کثرتنقطهٔ صفر ← نقطهٔ هیچ و آغازِ تهیکمی ← اندکی و قلت

هرکه سر در رهِ طلب دارد

بوَدش فکرِ غیر سرباری

رهِ طلب ← راهِ جستن و طلبِ حقسرباری ← بارِ اضافی و مزاحمفکرِ غیر ← اندیشهٔ غیرِ حق

التفاتت به ماسِوا زان روست

که در اندیشهٔ خودی عاری

التفاتت ← توجه و روی‌آوردنتاندیشهٔ خودی ← فکرِ منیت و خودیعاری ← برهنه و تهی‌دستیماسِوا ← غیرِ خدا؛ ماسوای حق

هیچکس مانعِ خرامِ تو نیست

هم تو در پایِ خویشتن خاری

خاری ← خارِ راهِ خویشِیخرامِ تو ← خرامان‌رفتن و نازِ توپایِ خویشتن ← زیر پایِ خودت

رنگ و بو جمله سازِ پرواز است

اینت آزادی و گرفتاری

اینت ← این است؛ بنگررنگ و بو ← رنگ و رایحه؛ ظواهر حسسازِ پرواز ← وسیله و آلتِ پریدنگرفتاری ← بند و اسارت

خواه جنّت گزین و خواه سقَر

که تو در اختیار مختاری

اختیار ← اراده و آزادیِ انتخابجنّت ← بهشتسقَر ← دوزخ؛ آتشِ سقرمختاری ← آزاد و صاحب‌اختیاری

گر به عرفان رسی همان نوری

ور به غفلت روی همان ناری

عرفان ← شناختِ شهودیِ حقغفلت ← بی‌خبری از حقناری ← آتش و دوزخی‌اینوری ← نور و روشنی‌ای

پرتوِ آفتابِ هستیِ ذات

هست در جملهٔ جهان ساری

ساری ← جاری و فراگیر در همههستیِ ذات ← وجودِ ذاتِ حقپرتوِ آفتاب ← پرتوِ خورشید

یک محیط است آبِ رحمت او

گشته در جویِ «کن فکان» جاری

آبِ رحمت ← آبِ مهر و رحمتِ اومحیط ← اقیانوسِ فراگیرکن فکان ← «باش»؛ امرِ آفرینش الهی

گر صداقت دلیلِ دانشِ توست

لفظ را عینِ معنی انگاری

انگاری ← بشماری؛ پنداریدلیلِ دانش ← برهان و گواهِ داناییصداقت ← راستی و یکرنگیعینِ معنی ← خودِ معنا؛ عینِ حقیقت

چون قدح جمله چشمِ حیران باش

گر از این باده نشئه‌ای داری

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

چون صفای تو رنگ می‌گیرد

عالمی را پرنگ می‌گیرد

رنگ می‌گیرد ← رنگ می‌پذیرد؛ تعین می‌یابدصفای تو ← پاکی و شفافیتِ توپرنگ می‌گیرد ← رنگی و پرنقش می‌سازد

امتیازِ تو بسکه می‌بالد

صورتِ فخر و ننگ می‌گیرد

امتیازِ تو ← برتری و جداییِ توفخر و ننگ ← نازش و ننگ؛ عزت و عارمی‌بالد ← فخر می‌فروشد؛ می‌افزاید

فطرتت از تخیلِ اضداد

طرفِ صلح و جنگ می‌گیرد

اضداد ← چیزهای متضادتخیلِ اضداد ← خیال‌پردازیِ ضدهاطرفِ صلح و جنگ ← سویِ آشتی یا ستیزفطرتت ← سرشتِ ذاتیِ تو

شش جهت از توهّمِ نظرت

گردِ اوهام بنگ می‌گیرد

نُه فلک را به یک تأمّلِ تو

مژهٔ بسته تنگ می‌گیرد

تأمّلِ تو ← درنگ و اندیشهٔ توتنگ می‌گیرد ← فشرده و در تنگنا می‌کندمژهٔ بسته ← مژهٔ برهم‌نهادهنُه فلک ← نُه سپهرِ هیئت قدیم

نفسِ صبح بی‌توجهِ تو

چون دمِ تیغ زنگ می‌گیرد

بی‌توجهِ تو ← بی‌التفات و بی‌نظرِ تودمِ تیغ ← لبهٔ شمشیرزنگ می‌گیرد ← زنگ‌زده و تیره می‌شودنفسِ صبح ← دم و نسیمِ بامداد

عطسهٔ غنچه گر همه طرب است

احتزازت تفنگ می‌گیرد

احتزازت ← لرزش و اهتزازِ توتفنگ می‌گیرد ← سلاح برمی‌دارد؛ آتشین می‌شودطرب ← شادی و نشاطعطسهٔ غنچه ← شکفتنِ ناگهانیِ غنچه

فرصتی کز شتاب دارد بال

التفاتت درنگ می‌گیرد

چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست

ناله تمکینِ سنگ می‌گیرد

آرمیدن‌هاست ← آسودن‌ها و قرارگرفتن‌هاتمکینِ سنگ ← نرمی و تسلیمِ سنگتمکینِ سنگ می‌گیرد ← سنگ را به تسلیم وامی‌داردمیلِ آرمیدن‌هاست ← خواهِ آسودن و سکون داری

هرکجا وحشتت قدم ساید

برق را عذر لنگ می‌گیرد

برق ← آذرخشعذر لنگ ← بهانهٔ سست و ناقصقدم ساید ← قدم بساید؛ پا بگذاردوحشتت ← هیبت و رمندگیِ تو

چشمت آنجا که از هوس ترسد

هر نگه صد خدنگ می‌گیرد

خدنگ ← تیرِ سخت و راستنگه ← نگاههوس ← هوی و خواهشِ نفس

گاه پرداز کلک نیرنگت

حرف چین بر فرنگ می‌گیرد

گاه گفتارت از گران‌سنجی

بوی گل را به سنگ می‌گیرد

به سنگ می‌گیرد ← همچون سنگ سخت می‌شماردبوی گل ← رایحهٔ لطیف گلگران‌سنجی ← سنگین‌گرفتنِ بیش از حد

گاه شوقت به عالم الفت

شعله را گل به چنگ می‌گیرد

گاه از افسونِ شوخیِ وحشت

چمنی را پلنگ می‌گیرد

گرچه گَردِ خیالِ جولانت

سرِ صد کوچه تنگ می‌گیرد

لیک زنهار مگذر از رهِ عجز

پشّه اینجا کلنگ می‌گیرد

رهِ عجز ← راهِ ناتوانی و فروتنیزنهار ← هشدار؛ مباداپشّه ← پشهٔ ناتوانکلنگ می‌گیرد ← کلنگ به دست می‌گیرد؛ نیرومند می‌شود

آخر این شمع از گریبانش

راهِ کامِ نهنگ می‌گیرد

عکس چون سوی شخص برگردد

ملک آیینه زنگ می‌گیرد

خواه من گوی و خواه ما می‌خوان

از همین نغمه رنگ می‌گیرد

رنگ می‌گیرد ← جلوه و تعین می‌پذیردما می‌خوان ← «ما» بخوانمن گوی ← «من» بگونغمه ← آهنگ و لحنِ واحد

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

ای به خود غرّهٔ کمالِ قصور

با همه قرب از حقیقت دور

غیر جوشیده‌ای ز عالمِ عین

نار گل کرده‌ای ز گلشن نور

دل در آغوش و این همه بیدل؟

شیشه در دست و اینقدر مخمور؟

پیر گشتی به فکرِ آب و علف

ای دلت مرغزارِ عیش و سرور

آب و علف ← خوراکِ حیوانی؛ حوایج پستسرور ← شادی و خرمیمرغزارِ عیش ← چمنزارِ لذت و خوشی

زندگی بر سرت چه بار گذاشت

که خمیدی چو پیکرِ مزدور؟

بار گذاشت ← بارِ گران نهادخمیدی ← خم و دو‌تا شدیپیکرِ مزدور ← تنِ کارگرِ مزدبگیر

آسمانی به ذرّگی مغلوب

آفتابی به سایگی مجبور

ذرّگی ← ذره‌بودن؛ خردیِ مطلقسایگی ← سایه‌بودن؛ فرع‌شدنمجبور ← ناچار و واداشتهمغلوب ← شکست‌خورده

جمله عیشی و می‌کشی کلفت

همه وصلی و می‌تپی مهجور

مهجور ← جداافتاده و محروممی‌تپی ← می‌تپّی؛ بی‌قرار می‌زنیوصلی ← سراسر وصل و پیوستگیکلفت ← رنج و سختی

خلق توضیح و بینشت اغماض

دهر تحقیق و غفلتت منظور

اغماض ← چشم‌پوشی؛ نادیده‌گرفتنبینشت ← بینش و بصیرتتتحقیق ← جستجوی حقیقتتوضیح ← روشن‌سازی و بیانمنظور ← مقصود و مطلوب

چند پوشی لباسِ رنگ فریب

چند باشی ز چشمِ خود مستور

ای بهشتِ حقیقتِ ازلی

خوش فسردی به فکرِ حور و قصور

بهشتِ حقیقتِ ازلی ← بهشتِ حقیقتِ بی‌آغازحور و قصور ← حوریان و کاخ‌های بهشتیفسردی ← سرد و پژمرده شدی

می‌کند شوق معنی‌ای انشا

تا شود فطرتت مصون ز فتور

انشا ← آفرینش و نگاشتنِ معنافتور ← سستی و فتورِ حالمصون ← ایمن و محفوظمعنی‌ای انشا ← معنایی می‌آفریند

با حقیقت شبی دچار شدم

در فضای طرب‌سرای حضور

حضور ← نزدیکی و شهودِ حقدچار شدم ← برخوردم؛ روبه‌رو گشتمطرب‌سرای حضور ← کاشانهٔ شادیِ حضورِ حق

حیرتِ دل درِ سؤالی زد

که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟

حیرتِ دل ← سرگشتگیِ دلدرِ سؤالی زد ← درِ پرسشی کوبیدفتنه ← آشوب و فریبمَجازت ← ظاهرِ مجازیِ تو

گفت: ما را به حکمِ یکتایی

خودنمایی فتاده است ضرور

حکمِ یکتایی ← فرمانِ یگانگیِ ذاتخودنمایی ← جلوه‌فروشی و ظهورضرور ← ناگزیر و بایستهیکتایی ← وحدت و یگانگی

لیک از بس به خود نظر کردیم

شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور

شرم ← حیا و شرمساریعرضِ ظهور ← نمایش و عرضهٔ پدیداریپرده‌دار ← حاجب و نگاهبانِ پرده

گفتمش: شرمت اینقدر از کیست؟

گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور

اعتبارِ شعور ← سنجشِ آگاهی و فهمشعور ← آگاهی و ادراکچشمِ اعتبار ← چشمِ ارزش‌گذاری و داوری

معنی این است اگر توان فهمید

عشرت این است اگر شوی مسرور

زین مَجازی که در نظر داری

جز حقیقت مدان چه نار و چه نور

حقیقت ← ذاتِ واقعیمَجازی ← امورِ مجازی و ظاهرینار و چه نور ← آتش و روشنی؛ خیر و شرِ ظاهر

برگ‌برگِ بهارِ امکان را

توام افتاده با لبِ منصور

برگ‌برگِ بهارِ امکان ← یکایکِ برگ‌های بهارِ ممکناتبهارِ امکان ← بهارِ جهانِ ممکنتوام ← همزاد و جفتلبِ منصور ← لبِ منصور حلاج؛ اناالحق

به همین نغمه الفت‌آهنگ است

تپش کائنات تا دلِ مور

الفت‌آهنگ ← هم‌آهنگ با الفت و دوستیتپش کائنات ← تپشِ همهٔ هستیدلِ مور ← دلِ مورچه؛ خردترین جان

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

ملکِ دل را عمارتی دگر است

لفظِ جان را عبارتی دگر است

عبارتی دگر ← بیان و تعبیری دیگرعمارتی دگر ← ساختمانی دیگرگونهلفظِ جان ← واژه و نامِ جانملکِ دل ← کشور و قلمروِ دل

عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _

بی‌تکلّف طهارتی دگر است

بی‌تکلّف ← بی‌تکلف و سادهخُم ← خمِ شرابطهارتی دگر ← پاکیِ آیینیِ دیگرگونه

همچو آیینه چشمِ عارفِ را

سازِ حیرت بصارتی دگر است

بصارتی دگر ← بینشی دیگر و فراترسازِ حیرت ← ساز و خویِ سرگشتگیعارف ← شناسای حقچشمِ عارف ← دیدهِ عارفِ حق‌بین

در قضایِ نمازِ ظاهرِ ما

فکرِ باطن کفارتی دگر است

فکرِ باطن ← اندیشه و توجهِ درونیقضایِ نماز ← گزاردن یا قضای نمازنمازِ ظاهر ← نمازِ صوری و بیرونیکفارتی دگر ← کفاره‌ای دیگرگونه

گر خداوندی است سلطانی

بندگی هم وزارتی دگر است

بندگی ← عبودیت و خدمتخداوندی ← خدایی و سروریسلطانی ← پادشاهیوزارتی دگر ← وزارت و مقامی دیگر

طور این است تاب آتش عشق

این شرر را حرارتی دگر است

تاب آتش عشق ← تابش و حرارتِ آتشِ عشقحرارتی دگر ← گرمایی دیگر و برترشرر ← جرقه و اخگرطور ← کوهِ طور؛ تجلیگاه موسی

در مقامی که نیستی‌است ادب

عاجزی هم جسارتی دگر است

جسارتی دگر ← دلیری‌ای دیگرگونهعاجزی ← ناتوانی و فروتنینیستی‌است ادب ← نیستی خود ادب است

از سپاهِ عدم به کشورِ ما

این نفس گَردِ غارتی دگر است

سپاهِ عدم ← لشکرِ نیستینفس ← دم؛ نفسِ زندگیکشورِ ما ← سرزمینِ وجود ما

بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟

این متاع از تجارتی دگر است

بوالهوس ← هوس‌باز و سست‌عزمتجارتی دگر ← بازرگانی‌ای دیگرلافِ درد ← لاف‌زنی از درد و غممتاع ← کالا و سرمایه

رو به تفهیمِ انفس و آفاق

جهد کن کاین مهارتی دگر است

انفس و آفاق ← درون‌ها و آفاقِ هستیتفهیمِ انفس و آفاق ← فهماندنِ جان‌ها و جهان‌هاجهد کن ← کوشش کنمهارتی دگر ← مهارتی دیگر و برتر

یک نفس بی‌جهادِ نفس مباش

صلح با خود شرارتی دگر است

شرارتی دگر ← بدی و فسادی دیگرصلح با خود ← آشتیِ سهل‌گیرانه با نفس

چه اداها که گل نکرد اینجا

زندگی استعارتی دگر است

اداها ← کرشمه‌ها و ظاهرسازی‌هااستعارتی دگر ← استعاره و مجازی دیگرگل نکرد ← به‌بار ننشست؛ نتیجه نداد

آنکه پاسِ نفس نمی‌دارد

چون حبابش جسارتی دگر است

جسارتی دگر ← گستاخی‌ای دیگرگونهحبابش ← همچون حبابِ آبپاسِ نفس ← نگهبانی از نفس و دم

هرزه‌گو را گشودنِ لب‌ها

التذاذِ بکارتی دگر است

هرزه‌گو ← یاوه‌سرا؛ بیهوده‌گوگشودنِ لب‌ها ← گشودن دهان به سخن

کی بَری لذّت از شهودِ یقین

این نگه را نظارتی دگر است

بَری ← ببری؛ به‌دست آریشهودِ یقین ← دیدنِ بی‌واسطهٔ یقیننظارتی دگر ← نگرش و مراقبتی دیگرنگه ← نگاهِ ظاهری

عارفان را ز جلوه‌های مَجاز

به حقیقت اشارتی دگر است

اشارتی ← اشاره و رهنمونجلوه‌های مَجاز ← نمودهای ظاهری و مجازیحقیقت ← واقعیت باطنی و اصیلمَجاز ← ظاهر فریبندهٔ غیرحقیقی

چون نفس در حریمِ کعبهٔ دل

هر تپیدن زیارتی دگر است

تپیدن ← ضربان و جنبش دلحریمِ کعبهٔ دل ← درون مقدس و محترم دلزیارتی ← دیدار و عبادت معنوینفس ← دم حیات‌بخش

زحمتِ پا اگر نمی‌خواهیم

رفتن از خود سفارتی دگر است

رفتن از خود ← ترک خودی و انانیتزحمتِ پا ← رنج راه و سفر بیرونیسفارتی ← پیام‌رسانی و نمایندگی

ذره‌ها را به چشمِ کم منگر

کاین حقارت حقارتی دگر است

حقارت ← خواری و ناچیزیذره‌ها ← موجودات خرد و ناچیزچشمِ کم ← نگاه تحقیرآمیز

در نوایِ مخالفِ من و تو

این ترنّم بشارتی دگر است

بشارتی ← مژده و خبر خوشترنّم ← آواز نرم و خوشنوایِ مخالف ← آهنگ ناساز و ناهمگون

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

نیِ این بزم می‌کند فریاد

که: صداییم و رفته‌ایم به باد!

رفته‌ایم به باد ← نابود و هدر شده‌ایمصداییم ← صرفاً آوایی هستیمنیِ این بزم ← نیِ مجلس و محفل

شمع می‌گوید: ای هوس‌رقمان!

روشن از سوختن کنید سواد

سواد ← سیاهی و تاریکیسوختن ← گداختن از عشق و دردهوس‌رقمان ← نویسندگان هوس‌زده

غلغل اینجا چکیدنِ خون است

اینقدر شیشه می‌کند ارشاد

ارشاد ← راهنمایی و نصیحتشیشه ← جام شکنندهٔ میغلغل ← همهمه و هیاهوچکیدنِ خون ← ریختن قطره‌قطره خون

نسخهٔ دل تأملی دارد

ورنه یکسر چو ناله‌ایم آزاد

از عروج و نزولِ وهم مپرس

کز نفَس ناله کرده‌اند ایجاد

ایجاد ← پدید آوردنعروج و نزولِ وهم ← بالا و پایین خیال باطلنفَس ← دم و نفسوهم ← گمان و خیال بی‌پایه

دیدهٔ ما به خویش باز نشد

این گره ماند بی‌خبر ز گشاد

هستی از غفلتِ حقیقتِ خویش

داد افسون بی‌نیازی داد

چه فراموشخانه است اینجا

که کسی از کسی ندارد یاد؟

فراموشخانه ← جای فراموشی و بی‌یادی

شیشه در شغلِ مِی‌کشی کامل

شمع در کارِ سوختن استاد

سوختن ← گداختن و فدا شدنشغلِ مِی‌کشی ← کار نوشاندن شرابمِی‌کشی ← کشیدن و نوشاندن می

نه دل آگاهِ دیدهٔ پرخون

نه نگه محرمِ دلِ ناشاد

دلِ ناشاد ← دل غمگین و افسردهدیدهٔ پرخون ← چشم اشک‌آلود و مجروحمحرم ← رازدان و محرم رازنگه ← نگاه

محو اندیشه است و فرش نظر

دیده تا دل حقیقت اضداد

عالم از ما پر است و ما همه هیچ

آیِنه خانه‌ای‌ست عکس‌آباد

عکس‌آباد ← آباد از تصویر نه حقیقتهیچ ← پوچ و بی‌بود

به هوس شغل جانکنی داریم

بیستون است دهر و ما فرهاد

دشت خالی و هرطرف نگری

دانه اشک است و آرزو صیاد

احول افتاده است چشم شعور

که از او اینقدر دو بینی زاد

دیده صفر است و کارِ صفر است این

که یکی ده کند؛ صَلاح و فساد

صفر ← هیچ و پوچصَلاح و فساد ← نیک و بدیکی ده کند ← ده‌چندان سازد

از عدم می‌رویم سوی عدم

پس کدام آرزو کجاست مراد؟

کاروان وهم بود و ناقه گمان

بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد

غیر گل کرده‌ایم و می‌سوزیم

هیچکس داغِ امتیاز مباد

داغِ امتیاز ← نشان برتری و امتیازغیر گل ← غیر از گل؛ ناگل

خلقی از وهم می‌تپد اما

عشق بی‌رنگ می‌کند فریاد

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

عالم از وهم فهمِ راز نکرد

مُرد در خواب و چشم باز نکرد

فهمِ راز ← درک باطن و حقیقتوهم ← خیال باطل و گمان

سرکشی ماند در طبیعتِ خلق

سجده آرایش نیاز نکرد

آرایش نیاز ← زیور نیازمندی و بندگیسرکشی ← نافرمانی و گردنکشیطبیعتِ خلق ← سرشت مردمان

طبع از هر شِی انفعال گزید

لیک از وهم احتراز نکرد

احتراز ← پرهیز و دوریانفعال ← اثرپذیری و تأثرشِی ← چیزوهم ← خیال باطل

کرد هرکس وداعِ خویش اما

ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد

اسبابِ حرص و آز ← ابزار طمع و آزمندیوداعِ خویش ← جدایی از خود؛ مرگ

به کشاکش گسیخت ربطِ نفس

امل این رشته را دراز نکرد

امل ← آرزو و امیدربطِ نفس ← پیوند جانرشته ← رشتهٔ پیوند حیاتکشاکش ← کشمکش و نزاع

نقدِ ما را خجالتِ قلبی

کرد آبی که صد گداز نکرد

خجالتِ قلبی ← شرم قلبِ ناخالص سکهنقدِ ما ← سرمایهٔ نقد ماگداز ← ذوب و تصفیه

نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک

که هواییش سرفراز نکرد

سرفراز ← سربلندنوحه ← سوگواری و زاریکفِ خاک ← مشت خاک؛ پیکر خاکی

بسکه در خون نشست دل گردید

عقده‌ای را که عشق باز نکرد

در محیطِ تجددِ امثال

موج تکرار جلوه ساز نکرد

تجددِ امثال ← نو به نو شدن مانندهاجلوه ساز ← پدیدارکنندهمحیطِ تجددِ امثال ← دریای پیوسته پدیدآیی صور

گر تپش بود و گر شکیبایی

هرکسی هرچه کرد باز نکرد

سجدهٔ ماست بی‌قیام و قعود

خاک هم اینچنین نماز نکرد

بی‌قیام و قعود ← بدون ارکان ظاهری نماز

از تعلّق نمی‌توان رَستن

قطعِ الفت کسی به گاز نکرد

تعلّق ← وابستگی و دلبستگیرَستن ← رهایی یافتنقطعِ الفت ← بریدن دوستی و انسگاز ← انبر برنده؛ قیچی

حسن بی‌رنگ و شوخی این همه رنگ

آنچه دل کرد حقّه‌باز نکرد

حسن بی‌رنگ ← زیبایی مطلق و بی‌رنگحقّه‌باز ← شعبده‌باز و فریبکارشوخی ← ظرافت و جلوهٔ بازیگوش

هیچ رنگی نداد عرضِ ظهور

که نگه را جنون‌طراز نکرد

جنون‌طراز ← جنون‌آفرینعرضِ ظهور ← جلوه و نمودنگه ← نگاه

بی‌تکلّف همین حقیقت بود

غفلت اندیشهٔ مَجاز نکرد

بی‌تکلّف ← بدون تکلف و زحمتغفلت ← بی‌خبریمَجاز ← ظاهر غیرحقیقی

معنیِ ما به لفظ کم پرداخت

نغمه‌ای بود یاد ساز نکرد

داغم از وضعِ بی‌نیازیِ دل

که به خود او رسید و ناز نکرد

بی‌نیازیِ دل ← استغنای دلداغم ← سوخته و دردمندمناز ← کرشمه و ناز کردن

رفت خلقی به یادِ جلوه ز خویش

آیِنه دید و احتراز نکرد

درِ آیینه خانه‌‌ی ما را

جز تحیر کسی فراز نکرد

آیینه خانه‌‌ی ← خانهٔ آینه‌هاتحیر ← سرگشتگی و حیرتفراز نکرد ← باز و گشوده نکرد

بسکه از ما و من به حیرت ساخت

اینقدر نیز امتیاز نکرد

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما، همان اضافَتِ اوست

ای کمالِ تو خاک زر کردن

یعنی از حق به خود نظر کردن

هرچه آید ز دست غیر از عشق

صرفه‌ات نیست جز حذر کردن

حذر کردن ← پرهیز و دوریصرفه‌ات ← سود و فایده‌ات

کمرِ جهدِ اختیار مبند

نیست کاری از این بتر کردن

اختیار ← اراده و گزینش خودبتر ← بدترکمرِ جهدِ اختیار ← کوشش ارادی و خودگزین

اعتباری دلیلِ خجلتِ توست

دخل در کار معتبر کردن

شرم باید ز جزر و مدّ‌ِ محیط

موج را فکرِ خیر و شر کردن

جزر و مدّ‌ِ محیط ← فرود و فراز دریاخیر و شر ← نیک و بدمحیط ← دریا و اقیانوس

چند باید ز خجلتِ هستی

به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟

بگذر ای ناله! از رَساییِ خویش

تا کی اندیشهٔ اثر کردن؟

اندیشهٔ اثر ← فکر تأثیرگذاریرَساییِ خویش ← رسایی و تأثیر خود

راهِ عشق است کوچهٔ نِی نیست

بی‌نفس بایدت گذر کردن

عالمی را ز خویش غافل کرد

فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن

تقلیدِ یکدگر ← پیروی از یکدیگرغافل ← بی‌خبر از خود

خجلت آراست شیوهٔ تقلید

نتَوان ژاله را گهر کردن

خجلت ← شرمساریشیوهٔ تقلید ← روش پیروی کورژاله ← شبنمگهر ← مروارید

زین همه کار و بار نومیدی

ناله بایست بیشتر کردن

آسمان را به حالتِ شبِ ما

خنده می‌آید از سحر کردن

حالتِ شبِ ما ← تاریکی حال ماسحر کردن ← جادوگری؛ بامداد ساختن

فهمِ اسرارِ هستیِ موهوم

راهِ نارَفته‌ای‌ست سر کردن

اسرار ← رازهای پنهانسر کردن ← آغاز و پیمودنهستیِ موهوم ← وجود خیالی و پنداری

هردو عالم غبارِ خانهٔ توست

مشکل است از خودت سفر کردن

جذبهٔ شوق اگر شود پر و بال

سنگ را می‌توان شرر کردن

ره به گلزارِ معنیئی دارد

سِیرِ هنگامهٔ صُوَر کردن

سِیر ← گشت و سیرهنگامهٔ صُوَر ← غوغای صورت‌ها و ظواهرگلزارِ معنیئی ← باغ معانی باطنی

بسکه جوشید چشمه دریا شد

گریه می‌باید این‌قدَر کردن

لذّتِ خون شدن اگر این است

عالمی را توان جگر کردن

جگر کردن ← سخت‌جان و دردکش ساختنخون شدن ← گداختن از عشق و درد

سازِ آفاق نغمه‌ای دارد

چند سامانِ گوشِ کر کردن؟

ای همه هوش! سخت بی‌خبری

بعد از این بایدت خبر کردن

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

هرکه زادِ رهِ فنا برداشت

پیِ مقصد ز گردِ ما برداشت

زادِ رهِ فنا ← توشهٔ راه نیستیفنا ← نیستی عرفانیگردِ ما ← غبار وجود ما

نتوان گفت با همه تنزیه

حرفِ بی‌رنگ خط چرا برداشت

بسکه اظهار کسوت آرایی‌ست

دوشِ ما هم همین ردا برداشت

آن یکی درسِ خاکساری خواند

نسخه‌واری ز نقشِ پا برداشت

خاکساری ← فروتنی و خضوعنسخه‌واری ← مانند نسخه و الگونقشِ پا ← جای پا؛ اثر قدم

دیگری بر درِ رعونت زد

منت از سایهٔ هما برداشت

در مقامی که ره بر آتش بود

زاهدِ کوردل عصا برداشت

ره بر آتش ← راه سراسر آتشزاهدِ کوردل ← پارسای نابینا‌دلعصا برداشت ← عصا به دست گرفت

کثرت از خلق دید و وحدت برد

عکس از آیینه‌ها صفا برداشت

با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر

که دل آن را به صد جفا برداشت

جفا ← ستم و آزارغبارِ کلفتِ دهر ← غبار رنج روزگارکلفت ← زحمت و سختی

سرگرانی علاوهٔ دگر است

باید این بار را جدا برداشت

سرگرانی ← تکبر و سنگینی سرعلاوهٔ دگر ← بار افزودهٔ دیگر

خُنُک آن چشمِ پیش‌بین کامروز

خاک‌ناگشته توتیا برداشت

توتیا ← سرمه و داروی چشمخاک‌ناگشته ← هنوز خاک‌نشدهخُنُک ← خوشاچشمِ پیش‌بین ← چشم عاقبت‌بین

دل ز هستی به داغِ کلفت سوخت

آیِنه از نفس چه ها برداشت

چه توان کرد؟ خفتِ هستی

آرمیدن ز طبعِ ما برداشت

آرمیدن ← آرامش و قرارخفتِ هستی ← سبکی و ناپایداری وجود

یعنی از بس که سست‌بنیادیم

خاکِ ما را نفس ز جا برداشت

سست‌بنیادیم ← سست‌پایه‌ایمنفس ← دم؛ باد نفس

کیست زین سجده‌گاه امکانی

که تواند سر از رضا برداشت

همه‌کس بارِ نسبتِ تسلیم

از فکندن گذاشت تا برداشت

بارِ دنیا کشیدن آسان نیست

آسمان هم قدِ دوتا برداشت

خطِ پرگارِ ما تمام خط است

کِانتها بارِ ابتدا برداشت

ابتدا ← آغازخطِ پرگارِ ما ← دایره و مسیر پرگار ما

بگذر از لافِ ما و من که سپند

سرمه گردید تا صدا برداشت

عمر·ها شوق معرفت·آهنگ

پی آواز آشنا برداشت

آواز آشنا ← صدای آشنای حقشوق ← اشتیاق شدیدمعرفت·آهنگ ← خواهان و آهنگ معرفت

مدتی محو ما و من بودیم

ناگهان سازِ دل نوا برداشت

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بی‌قرار است کِلکِ شوقِ حریر

تا کند سطرِ معنی‌ای تحریر

تحریر ← نوشتنسطرِ معنی‌ای ← سطر معانیکِلکِ شوقِ حریر ← قلم نرم شوق چون حریر

قسمتِ دیده زین چمن بِستان

بهرهٔ گوش از این نوا برگیر

بهرهٔ گوش ← نصیب شنواییبِستان ← بگیرقسمتِ دیده ← سهم چشم

طالبی کرد طوفِ استادی

کای دلت دشتِ معرفت‌نخجیر!

طالبی ← مرید طالبطوفِ استادی ← طواف دور استادمعرفت‌نخجیر ← شکارگاه معرفت

چه کنم تا در این تماشاگاه

دیده از آگهی بَرَد توفیر؟

آگهی ← آگاهیتماشاگاه ← جای تماشاتوفیر ← افزونی و فزونی

با چه سازَم کزین تحیر ساز

گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟

بم و زیر ← پست و بلند آهنگتحیر ساز ← ساز و آلت حیرتسعادتِ بم و زیر ← بهره‌مندی از نغمه‌ها

نفَسِ چنگِ شوق رشته گسیخت

پیِ آهنگِ مدعا تعبیر

تعبیر ← بیان و بازگوییرشته گسیخت ← تار گسستمدعا ← مقصود و مطلوبنفَسِ چنگِ شوق ← دم و تار چنگِ شوق

که در این محفلِ جنون آهنگ

حیرت آیینه می‌کند زنجیر

حیرت ← سرگشتگیزنجیر ← بند و قیدمحفلِ جنون آهنگ ← مجلس آهنگ جنون

خلقی اینجا ز نارساییِ فهم

غوطه در دوغ خورده است ز شیر

دوغ ← شیر ترش‌شدهغوطه در دوغ ← فرو رفتن در دوغ از شیرنارساییِ فهم ← کمبود درک

آن یک از بی‌دِماغی تمییز

خاک می‌پرورَد به جیبِ عبیر

بی‌دِماغی ← بی‌شعوری و نافهمیتمییز ← تشخیصجیبِ عبیر ← جیب پر از عطرعبیر ← عطر خوش

دیگری هم‌چنان ز کاوشِ وهم

نقبِ کافور برده است به قیر

قیر ← مادهٔ سیاه چسبندهنقبِ کافور ← تونل به سوی کافورکافور ← مادهٔ سپید خوشبوکاوشِ وهم ← کندوکاو خیال باطل

در مقامی که رمز بی‌عددی‌است

می‌شمارد هوس قلیل و کثیر

رمز بی‌عددی‌است ← راز وحدت غیرعددیقلیل و کثیر ← کم و زیادهوس ← میل نفسانی

از شعورِ بهارِ آگاهی

نه غنی صرفه می‌برد نه فقیر

شعورِ بهارِ آگاهی ← درک بهار داناییصرفه ← سودغنی ← توانگرفقیر ← تهیدست

تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود

نکنی کوری و کری تعمیر

تعمیر ← اصلاح و جبرانغیب و شهود ← نهان و آشکارکوری و کری ← نابینایی و ناشنوایی

از تماشایِ حسن اگر خواهی

بی‌نگه نیست دیدهٔ تصویر

بی‌نگه ← بدون نگاهحسن ← زیباییدیدهٔ تصویر ← چشم نقش و تصویر

و گر از درس عشق می‌پرسی

شمع هم نیست خامشی‌تقریر

خامشی‌تقریر ← بیان از راه خاموشیدرس عشق ← آموزش عشق

پس در این عشرت‌انجمن دور است

پنبه در گوش مردن از تدبیر

تدبیر ← چاره‌اندیشیعشرت‌انجمن ← محفل عشرت و شادیپنبه در گوش ← بی‌توجهی و کر ساختن خود

حیف باشد در این طرب‌محفل

چشم بینا بود رمدتأثیر

حیف ← افسوسرمدتأثیر ← مبتلا به بیماری چشمطرب‌محفل ← محفل شادی

لیک تا امتیاز پردازی

فرصت شوق می‌کند شبگیر

از عیان تا غبار هفت نگاه

وز بیان تا نفس به هشت صفیر

صفیر ← سوت و آواز نازکعیان ← آشکار و مشهودهشت صفیر ← هشت مرتبهٔ آواهفت نگاه ← هفت مرتبهٔ دیدن

آنچه در جلوه است پوچ مبین

هرچه در گفت‌وگوست سهل مگیر

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

فقر بگزین که عز و شان بینی

خاک شو تا بهارِ جان بینی

بهارِ جان ← شکوفایی روحعز و شان ← ارج و مقامفقر ← درویشی و نیاز عرفانی

غنچه‌سان چاک زن گریبانی

خویش را چند سرگران بینی؟

از فنا معنیِ بقا دریاب

نوبهاری اگر خزان بینی

کف چه داند حقیقتِ دریا؟

پرده بردار تا عیان بینی

چون حباب ار ز خود برون آیی

بحر در قطره‌ات نهان بینی

بحر ← دریاحباب ← حباب آبز خود برون آیی ← از خودی رها شوی

غرّه منشین به وعدهٔ فردا

زین چه فهمیده‌ای که آن بینی؟

غرّه منشین ← مغرور مشووعدهٔ فردا ← وعدهٔ روز نیامده

در طلب دست و پا بزن چون موج

شاید این بحر را کران بینی

آیِنه شو که صفحهٔ خود را

پُر ز نقشِ پَری‌رخان بینی

آیِنه شو ← آینه شو؛ صیقل یابنقشِ پَری‌رخان ← تصویر زیبارویانپَری‌رخان ← پری‌چهرگان

گر نگاهِ تو با یقین جوشد

هرچه خواهد دلت همان بینی

چند محبوسِ الفت جسمی؟

سر برون آر تا جهان بینی

سر برون آر ← سر برآور؛ رها شومحبوسِ الفت جسمی ← زندانی دلبستگی جسمانی

بالِ اوهام اگر به هم شکنی

از قفس فیضِ آشیان بینی

جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات

جلوهٔ ذاتِ بی‌نشان بینی

جلوهٔ ذات ← پرتو حقیقت مطلقذاتِ بی‌نشان ← حقیقت بی‌نشان خداظهورِ صفات ← پدیداری صفات الهی

سرمهٔ بینش ار کنی حاصل

نقشِ آنسوی آسمان بینی

سوی اقلیمِ قدس از انفاس

کاروان‌های دل روان بینی

اقلیمِ قدس ← سرزمین پاک قدسیانفاس ← نفس‌ها؛ دم‌های روحانیکاروان‌های دل ← قافله‌های دل

قوّتِ شوکتِ سلیمانی

در دلِ مورِ ناتوان بینی

شوکتِ سلیمانی ← شکوه سلیمان نبیقوّتِ شوکتِ سلیمانی ← نیروی شکوه سلیمانیمور ← مورچه؛ تلمیح سلیمان

وارسی بر نزاکتِ اسرار

یعنی از ریشه گلسِتان بینی

نزاکتِ اسرار ← لطافت و باریکی رازهاوارسی ← دقت و رسیدگیگلسِتان ← گلستان

خاک را مغزِ راز پنداری

چرخ را مُشتِ استخوان بینی

مغزِ راز ← هسته و باطن رازمُشتِ استخوان ← مشت استخوان؛ پوچی فلکچرخ ← فلک و آسمان

صفتِ التفاتِ رحمانی

در ملاقاتِ دوستان بینی

التفاتِ رحمانی ← توجه و لطف خداییصفتِ التفاتِ رحمانی ← نشان لطف رحمانی

پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند

گر همه رویِ دشمنان بینی

جلوه کند ← پدیدار شودپرتوِ حسنِ دوست ← پرتو زیبایی محبوب

سخت در خوابِ غفلتی بیدل

دیده بگشای تا عیان بینی

بیدل ← تخلص شاعرخوابِ غفلتی ← خواب بی‌خبریعیان ← آشکار و شهود

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

آه از دامِ عشق رَم کردیم

خویش را غافل از عدم کردیم

دامِ عشق ← کمند و دام عشقرَم کردیم ← رمیدیم و گریختیمعدم ← نیستی

دل که شمعِ حریمِ وحدت بود

داغِ بتخانه و حرم کردیم

حریمِ وحدت ← حریم یگانگیداغِ بتخانه و حرم ← نشان بتخانه و کعبهشمعِ حریمِ وحدت ← چراغ حریم یگانگی

خطِ زخمی نشد نصیبِ جگر

نسخه‌های هوس رقم کردیم

خطِ زخمی ← نشان زخم عشقرقم کردیم ← نوشتیمنسخه‌های هوس ← نوشته‌های هوس

داغِ عشقی به سینه می‌بایست

بی‌خبر کیسه پر دِرَم کردیم

داغِ عشقی ← نشان سوختگی عشقدِرَم ← سکه و پولکیسه پر دِرَم ← کیسه پر از سیم

زینتِ ما به اشکِ گلگون بود

سرخیِ طلعت از بَقَم کردیم

اشکِ گلگون ← اشک سرخبَقَم ← رنگ سرخ از چوب بقمسرخیِ طلعت ← سرخی چهرهطلعت ← چهره

ننوشتیم نقطهٔ اشکی

مژه‌ها را عبث قلم کردیم

عبث ← بیهودهقلم کردیم ← به قلم بدل ساختیمنقطهٔ اشکی ← نقطهٔ اشک

طلب از خویش رفتنی می‌خواست

تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم

خویش رفتنی ← از خود رفتنطاقتِ قَدَم ← توان پا و گامطلب ← خواست و طلب عرفانی

خامشی داشت نغمهٔ تحقیق

تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم

خامشی ← سکوتزیر و بم ← پست و بلند موسیقینغمهٔ تحقیق ← آهنگ حقیقت‌جویی

مدعا بود آهِ دردآلود

خواهشِ پرچم و علم کردیم

آهِ دردآلود ← آه آمیخته به دردمدعا ← مقصود حقیقیپرچم و علم ← بیرق و نشان ظاهر

مدتِ وصل در فراغ گذشت

شهد در کامِ خویش سم کردیم

سم ← زهرشهد ← عسلفراغ ← جداییوصل ← پیوند و وصال

نغمه بی‌پرده بود و جلوه عیان

چشم بستیم و گوش اصم کردیم

اصم ← کربی‌پرده ← آشکارعیان ← پدیدار و روشن

مطلق از جهلِ ما مقید شد

بر صمد تهمتِ صنم کردیم

تهمتِ صنم ← نسبت بت‌وارگیصمد ← خداوند بی‌نیازصنم ← بتمطلق ← ذات بی‌قیدمقید ← محدود و بسته

عمر گردید صرفِ بی‌دردی

غم فزودیم و ناله کم کردیم

بی‌دردی ← بی‌حسی و بی‌درد بودنصرفِ بی‌دردی ← هزینه در بی‌حسی

پیر گشتیم و طاقت از کف رفت

پیکری بی‌سجود خم کردیم

بی‌سجود ← بدون سجدهٔ حقیقیخم کردیم ← خمیده ساختیمطاقت از کف رفت ← توان از دست رفت

نکته‌ای گفت دوش دانایی

که: شنیدن به ناله ضم کردیم

دانایی ← شخص دانادوش ← دیشبضم کردیم ← افزودیم و پیوستیم

یعنی آیینه شد یقین کز جهل

هرچه کردیم ما ستم کردیم

فرصتِ گریه رفته بود از دست

دیده دریا و اشک یم کردیم

داغِ عمرِ گذشته در غفلت

تازه از شعله‌های غم کردیم

باری از دردِ یأس و شوق امید

شاد گشتیم و گریه هم کردیم

آخر آن لفظ معنی حیرت

تا تو باور کنی رقم کردیم

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

برو ای شمع! با گداز بساز

که در این بزم چشم کردی باز

آخرِ کار جز درودن نیست

دانه را گر دمیدن است آغاز

گر همه چشم حیرت است اینجا

هرچه شد باز کردن است فراز

خانه آخر به رُفت و روب رَوَد

همچو مرآتِ کهنه از پرداز

رُفت و روب ← جارو و پاکسازیمرآتِ کهنه ← آینهٔ کهنهپرداز ← پرداخت و صیقل

تو هم ای شوق! تا رَوی از خویش

یک دو میدان چو اشک و آه بتاز

اشک و آه ← گریه و نالهبتاز ← بتاز و حمله کنرَوی از خویش ← از خود بیرون رویمیدان ← عرصه

تا برآیی نیاز یعنی خاک

ای غرورت دلیلِ عجزِ نیاز

برآیی ← برآمده، ظاهر شویغرورت ← تکبر و خودبینی‌اتنیاز ← فروتنی؛ خاکساری

بد و نیک جهانِ عجز و غرور

شد ز پهلوی یکدگر ممتاز

ممتاز ← جدا و مشخص

قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر

خس بود شعله را پرِ پرواز

خس ← خار و خاشاک سبک

غالب افتاد باد بر کف خاک

سرکشی‌هاش شد غبار طراز

سرکشی‌هاش ← تمرد و گردنکشی‌هایش

خیره گردید غالب از مغلوب

از کبوتر دمید جرأت باز

دمید ← برخاست؛ پیدا شدمغلوب ← شکست‌خورده

لیک پیشِ حقیقتِ غالب

یک شکست است جمله رنگ مجاز

این زمان کیست تا دهد تفریق

گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟

تفریق ← جدا کردن

سیل را تا به بحر پیوندد

چاره‌ای نیست از نشیب و فراز

بحر ← دریا

منزل‌انشاکُن است جادهٔ ما

عمر کوشش چه کوته و چه دراز

منزل‌انشاکُن ← خانهٔ فروپاشنده؛ موقتکوته ← کوتاه

نیستی سخت غالب است اینجا

نمک از آب می‌رود به گداز

نیستی ← عدم؛ فناگداز ← ذوب شدن

چه غرور و چه عجز همواری‌ست

در حقیقت کجاست راز و نیاز؟

همواری‌ست ← یکی و برابر است

گر به تحقیقِ موج پردازی

شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز

پردازی ← بپردازی؛ بپردازی کار

بسکه دارد حباب شرمِ ظهور

آب می‌گردد از نهفتنِ راز

بسکه ← آن‌قدر که

چون شرر تا عبث خجل نشوی

به که چشمت به خود نگردد باز

خجل ← شرمسارشرر ← جرقهٔ آتشعبث ← بیهوده

بی‌ظهورِ خزان گلِ این باغ

می‌دهد از شکستِ رنگ آواز

شکستِ رنگ ← پریدن و شکستنِ رنگ

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

چون خُمِ مِی دلی که در جوش است

مُهر بر لب نهاده خاموش است

خُمِ مِی ← خمرۀ شرابمُهر بر لب ← سر به مُهر؛ خاموش و بسته

سینه‌اش مخزنِ گهر باشد

چون صدف هرکه سر به سر گوش است

صدف ← پوستهٔ مرواریدساز

دیر و ناقوس کعبه و لبیک

سازِ عالم بنال و بخروش است

دیر ← صومعهٔ مسیحیلبیک ← پاسخ لبیکِ حجناقوس ← زنگ کلیسا

چرخ از آهِ ناامیدیِ ما

همه شب تا سحر سیه‌پوش است

سیه‌پوش ← سیاه‌پوش؛ در عزاچرخ ← آسمان؛ فلک

بی‌غمی نیست هرکه دل دارد

جرس اینجا به ناله همدوش است

بی‌غمی ← بی‌اندوهیجرس ← زنگ کاروانهمدوش ← هم‌ردیف؛ همراه

پیشِ روباه‌بازیِ ایام

فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است

خوابِ خرگوش ← خوابِ سبک و فریبندهروباه‌بازیِ ایام ← نیرنگ‌بازیِ روزگار

زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور

نه امیر آگه و نه چاووش است

چاووش ← جلودار کاروان

مقصدِ هیچکس نشد معلوم

نقشِ این صفحه سخت مغشوش است

مغشوش ← آشفته و درهم

لیک در پختنِ خیال و هوس

خلق چون دیگِ لاله در جوش است

دیگِ لاله ← دیگ‌مانندِ لالۀ جوشانپختنِ خیال ← پروردن و پخته‌کردنِ خیال

شبنم از چشمِ بی‌نگه همه شب

با عروسانِ گل هم‌آغوش است

هم‌آغوش ← در آغوش هم

در بساطِ چمن ز مخملِ وهم

سبزه را فرشِ خواب بر دوش است

فرشِ خواب ← بستر و فرشِ آرمیدنمخملِ وهم ← مخملِ پنداری و خیالی

شاخِ گل در هوای عالمِ رنگ

از میِ رقصِ وهم مدهوش است

مدهوش ← بی‌خود و سرگشته

غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟

شیشه‌واری دلش در آغوش است

شیشه‌واری ← شکنندگی و لطافت شیشه

آن یکی در خروش چون کهسار

دیگری همچو دشت خاموش است

خروش ← فریاد و غوغاکهسار ← کوهستان

وان دگر همچو بویِ پردهٔ گل

با همه بال و پر ادب‌کوش است

ادب‌کوش ← در پی ادب و فروتنی

تشنگانِ میِ شهادت را

در دمِ تیغ چشمهٔ نوش است

دمِ تیغ ← لبۀ شمشیرمیِ شهادت ← شرابِ شهادتچشمهٔ نوش ← چشمۀ نوشِ گوارا

دهر خُم خانه‌ای‌ست کاندر وی

هرکس از نشئه‌ای قدح‌نوش است

دهر ← روزگارقدح‌نوش ← پیاله‌نوشنشئه‌ای ← مستی و سکر

غم و شادی گذشتنی دارد

امشبِ هرکه بنگری دوش است

دوش ← دیشب؛ شب گذشتهگذشتنی ← گذرا و ناپایدار

عاشقان را به بزمِ مَحویَّت

جلوهٔ نیک و بد فراموش است

بزمِ مَحویَّت ← مجلسِ محو و فنایِ عرفانی

جز بر این نکته گوش نگذارد

هرکه امرو، صاحبِ هوش است

امرو ← امروز

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافت اوست

اضافت اوست ← نسبت و وابستگی به اوستتجلّیِ دوست ← پیدایی و ظهورِ محبوبِ حق

بیدلانی که محرمِ اویند

شش جهت ناظرند و یک‌سویند

بیدلانی ← عاشقانِ بی‌دلیک‌سویند ← متوجه یک جهت‌اند

گر بهارند در همان چمنند

ور غبارند هم در آن کویند

کویند ← کوچه؛ کوی

بی‌غم و شادیِ وجود و عدم

از جنون‌زارِ شوق می‌رویند

جنون‌زارِ شوق ← کشتزارِ دیوانگیِ شوقوجود و عدم ← هستی و نیستی

کَرَم از ذاتشان به خود بالد

بسکه دریادلانِ حق‌جویند

بالد ← فخر کند؛ ببالدکَرَم ← بخشش و بزرگواری

عدل نازَد به سازِ طینتشان

بسکه سنجیدگی‌ترازویند

سنجیدگی‌ترازویند ← ترازوی اعتدال و سنجش‌اندنازَد ← فخر می‌کند

بی‌نفس چون خیال می‌بالند

بی‌قدم چون غبار می‌پویند

بی‌نفس ← بی‌دم؛ بی‌خودمی‌بالند ← رشد می‌کنند؛ می‌بالندمی‌پویند ← می‌روند؛ می‌جویند

در زمین‌گیریِ طریق سجود

همچو تسلیم سخت‌بازویند

سخت‌بازویند ← نیرومند و پایدارند

دوست دارند چشمِ گریان را

بیشتر سروِ این لبِ جویند

سروِ این لبِ جویند ← سروانِ کنارِ این جوی‌اند

عجزشان بسکه توأمِ ناز است

عرش‌خوانانِ لوح زانویند

توأمِ ناز ← همزاد و جفتِ نازعرش‌خوانانِ ← عرش‌خوانان؛ اهلِ قرائتِ عرشلوح زانویند ← زانو را لوحِ کتابت کرده‌اند

هرچه هرجا به جلوه می‌آید

عرضِ سامانِ شوخیِ اویند

شوخیِ اویند ← بازی و ظرافتِ اویندعرضِ سامانِ ← نمایشِ ساز و برگِ

یعنی آثارِ آفرینش را

یک قلم پشت و روی و پهلویند

پشت و روی و پهلویند ← همۀ جوانبِ آثارندیک قلم ← سراسر؛ یکجا

زین تماشاگهِ ظهورفریب

چون تغافل کنند ابرویند

ابرویند ← ابرواند؛ اشاره‌گرندتغافل ← چشم‌پوشی عمدی

دلبری تا به یادشان گذرد

هر سرِ مو کمندِ گیسویند

دلبری ← دلربایی معشوق

گردشِ رنگشان جهان‌آراست

در کفِ صنع خامهٔ مویند

جهان‌آراست ← جهان را آراسته

زین بقا جز فنا نمی‌خواهند

زین چمن جز خزان نمی‌جویند

بقا ← ماندگاریفنا ← نیستی در حق

از عرق‌ریزیِ حیایِ ظهور

روزکی چند رنگ می‌شویند

رنگ می‌شویند ← رنگ می‌بازند؛ رنگ می‌زدایندعرق‌ریزیِ حیایِ ظهور ← عرق‌ریختن از شرمِ پدیداری

چشم تا باز کرده‌ای رنگند

مژه تا برهم آوری بویند

بویند ← رایحه و بو هستندرنگند ← نمود و رنگ‌اند

به ادایی رمیده‌اند از خویش

که برون از خیالِ آهویند

رمیده‌اند ← گریخته‌اند

از کجایند این پری‌صفتان؟

از جهانِ حقیقتِ هویند

پری‌صفتان ← پری‌مانندان

همه را دیده‌اند و می‌بینند

همه را گفته‌اند و می‌گویند

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

گر حدوث است ور قِدَم ماییم

بی‌کم و کیف کیف و کم ماییم

حدوث ← پدیدآمدن؛ نو بودنقِدَم ← ازلی بودن

فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل

آنچه گویند مغتنم ماییم

عشرتیم ← عیش و شادی هستیممغتنم ← غنیمت و ارزشمند

محفلِ اعتبارِ امکان را

گر نشاط است و گر الم ماییم

الم ← درد و رنج

گر دل آسود راحت از ما داشت

ور طبیعت رَمید رم ماییم

رم ← رمیدن؛ گریزرَمید ← رمید؛ گریخت

خاک پهن است لیک ما فرشیم

چرخ دارد خمی و خم ماییم

خم ← همان خم؛ انحناخمی ← خمیدگی و قوس

سازِ آفاق جمله خاموشی‌ست

این‌قدَر شورِ زیر و بم ماییم

غیب عرضِ شهادت است اینجا

هستیِ ظاهر از عدم ماییم

عدم ← نیستیغیب ← نهان؛ عالم غیب

گردشِ رنگ پُر به سامان است

هرکه از خود رَوَد قَدَم ماییم

قَدَم ← گام؛ رفتن

گر نفس پر زنَد تپش از ماست

ور دلی خون شود ستم ماییم

تپش ← تپیدن و بی‌قراری

بحرِ امکانِ انفعال‌ظهور

عرقی کرده است و نم ماییم

نم ← رطوبت؛ قطره

سرنوشتِ رموزِ هردو جهان

گر کسی می‌کند رقم ماییم

رقم ← نوشتن؛ رقم زدن

لوحِ دل را که ما و من رقم است

ای ز ما بی‌خبر! قلم ماییم

رقم است ← نوشته و نقش بسته استقلم ماییم ← ما خودِ قلمیملوحِ دل ← صفحۀ دل

به خمارِ خیالِ دور مرو

جامِ معنی دل است و جم ماییم

جم ← جمشید؛ ساقیِ اسطوره

مدعا عیش و عیش غیری نیست

احتراز از غم است و غم ماییم

احتراز ← پرهیز و دوریمدعا ← مقصود و خواسته

صلح کرده است زندگی به فنا

تا به حکم یقین حکم ماییم

فنا ← نیستی در حق

ابر تحقیق فیض می‌بارد

عالمی سایل و کرم ماییم

سایل ← گدا و خواهندهفیض ← بخشش الهی

عشق اگر پایی و سری دارد

به سراپای خود قسم ماییم

سراپای ← سراسر وجود

عقل و حس چشم و گوش جان و جسد

همه عشق است متّهم ماییم

متّهم ← متهم؛ در معرض اتهام

جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است

هرکجا بشنوی منم ماییم

جمعِ ما فرد ← جمعِ ما عینِ فرد استفردِ ما جمع ← فردِ ما عینِ جمع است

گرچه وهم و گمان بیانی ماست

صاحب این کلام هم ماییم

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

کس چه گوید در این طلسمِ خیال

که تحیر گرفته راهِ مقال

تحیر ← سرگشتگی و حیرت

راز بی‌پرده و بیان معذور

حسن شوخ و زبانِ آیِنه لال

ای تراشیده نسبتِ مظهر

دورِ عینیتت نماند بنال

بنال ← بنال؛ شکایت کنعینیتت ← هم‌ذات بودن تو

آینه گر همه حضور شود

ننماید ز شخص جز تمثال

تمثال ← صورت و تصویرحضور ← حضور کامل

اعتبارات سخت راهزن است

نخل را دانه گشتن است محال

اعتبارات ← نسبت‌ها و نمودهای اعتباریراهزن ← راه‌بند؛ گمراه‌کننده

محوِ پروازی و نمی‌دانی

کآشیان نیست جز شکستنِ بال

شکستنِ بال ← بال‌شکستن؛ فروافتادن از پروازمحوِ پروازی ← فانی در پروازی

در طریقی که خضر تسلیم است

فکرِ کوشش خطاست جهد وبال

تسلیم ← سپردگی کاملخضر ← خضرِ راهنما

تا خیالِ تو دامِ صیادی‌ست

هم در اندیشه جسته است غزال

غزال ← آهو

تا تو بر علمِ خود گمان داری

خامشی نیز هرزه است چو فال

فال ← فال‌گیری بیهودههرزه ← بیهوده

گفت‌وگو نیست شرح خجلت توست

خواه تفصیل گیر و خواه اجمال

اجمال ← سخن کوتاهتفصیل ← شرح مفصل

گر بگویی ز خود چه خواهی گفت؟

ور ز حق فهمِ حق که‌راست مجال؟

مجال ← توان و فرصت

پس سخن غیرِ هرزه‌نالی نیست

لب فروبند از این جواب و سؤال

فروبند ← ببند؛ خاموش کنهرزه‌نالی ← نالهٔ بیهوده

شعله‌سان کاروانِ دعوی را

آتش افتاده است در دنبال

دنبال ← پی؛ دنبالهشعله‌سان ← مانند شعله

اول اثباتِ هستیِ خود کن

بعد از آن بر خیالِ خویش ببال

ببال ← فخر کن

آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است

چه نماید توهّمِ افعال

نَفیَش ← نفی او

ابلهی در تصوّرِ آتش

می‌زد از بیخودی پُفی به زگال

بیخودی ← بی‌خویشیزگال ← زغال

عاقلی گفت: اگر شعور این است

می‌توان سوخت عالمی به خیال!

شعور ← هوش و درک

مقصد آن است کز ارادهٔ پوچ

نبری زحمتِ حصولِ کمال

ارادهٔ پوچ ← خواستِ بیهودهحصولِ کمال ← به‌دست‌آوردنِ کمال

معرفت جاهلی‌ست عبرت گیر!

آگهی غفلت است چشم بمال!

آگهی غفلت است ← آگاهی عینِ غفلت استمعرفت جاهلی‌ست ← شناخت، خود نادانی است

با همه خامشی و گویایی

به از این فکر نیست در همه حال

گویایی ← سخن گفتن

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

شب ز ما و منِ خواص و عوام

گرمی‌ای داشت مجلسِ اوهام

خواص و عوام ← خواص و عامّۀ مردممجلسِ اوهام ← انجمنِ پندارها و وهم‌ها

شمع یکسر دماغ‌سوزی‌ها

باد·ها یک قلم تصوّرِ خام

دماغ‌سوزی‌ها ← سوزاندن دماغ؛ رنجاندن

زاهد از گفت‌وگوی باغِ بهشت

داغِ گل‌چینیِ خلود و دوام

خلود و دوام ← جاودانگی و پایاییگل‌چینیِ خلود ← گل‌چیدنِ جاودانگی

واعظ از ذکر توبه کاری‌ها

به بد و نیک انفعال‌پیام

انفعال‌پیام ← پیامِ شرم و تأثر

قاضی و مبحث طلاق و نکاح

مفتی و دقّت حلال و حرام

مفتی ← فتوا‌دهنده

حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»

ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»

حشم ← خدم و حشمدلق ← خرقهٔ درویشی

شغلِ عالِم به روی هم جستن

درس فاضل به یکدگر الزام

الزام ← مجبور کردن طرف

آن یکی قائلِ عقول و نفوس

و آن دگر محوِ عنصر و اجرام

عنصر و اجرام ← عناصر و اجرامِ آسمانیقائلِ عقول و نفوس ← معتقد به عقول و نفوسِ فلسفی

کافر و غلغلِ بت و ناقوس

مؤمن و شهرتِ صلات و صیام

صلات و صیام ← نماز و روزهغلغلِ بت و ناقوس ← همهمۀ بت و ناقوسِ کلیسا

شیخ و عمّامه و محاسن و بس

که: «بزرگی‌ست در همین اندام»

عمّامه ← عمامهمحاسن ← ریش

هوشیار و خروشِ صد تدبیر

مست و خمیازه‌ای و حسرتِ جام

خمیازه‌ای ← یک خمیازه

طفل و عشرت‌نواییِ آغاز

پیر و کلفت‌بیانیِ انجام

عشرت‌نواییِ آغاز ← شادخواری‌سراییِ آغازِ عمرکلفت‌بیانیِ انجام ← گله‌گویی و رنج‌سراییِ پایان

شیشهٔ حسن و غلغلِ میِ ناز

جامِ عشق و شکستِ دل پیغام

هریک القصه در جهانِ خیال

رفته بود از خود و نبودش کام

القصه ← خلاصه

همه مغرورِ خویش و غافل از این

که ندارد از این و آن جز نام

از این و آن جز نام ← از این و آن جز نامی نمانده

مشتِ خاکی‌ست پرفشان به هوا

خواه پرواز گوی و خواه خرام

خرام ← خرامان رفتنپرفشان ← پرپاشان به هوا

آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس

که جهان را کشیده است به دام

دام ← تله

چون نفس قطع شد غبار نشست

رقصِ وهم و خیال گشت تمام

همه اشکند بر سرِ مژگان

جمله طشتند لیک بر لبِ بام

اشکند ← اشک‌اندطشتند ← طشت‌اند

زین همه گفت‌وگویِ هوش‌گداز

حیرت آخر نمود ختم کلام

هوش‌گداز ← گدازندهٔ هوش

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

ای همه جسم اندکی جان باش

سخت افسرده‌ای پَرافشان باش

افسرده‌ای ← سرد و بی‌جان هستیپَرافشان ← بال‌گشا؛ پروازکننده

حرفِ درد آشیانِ موزونی‌ست

ناله شو ذکرِ عندلیبان باش

عندلیبان ← بلبلان

گو به فریادِ ما کسی نرسد

زندگی بی‌کسی‌ست نالان باش

بی‌کسی‌ست ← تنهایی استنالان ← ناله‌کننده

دعویِ عشق کرده‌ای خون شو

گنج بی‌رنج نیست ویران باش

خون شو ← خون شو؛ در رنج و گداز باشگنج بی‌رنج نیست ← گنج بدونِ رنج به‌دست نیاید

بی‌فنا سیرِ عیش نتوان کرد

در خود آتش زن و چراغان باش

بی‌فنا ← بدون نیستی در حقچراغان ← روشن و نورانی

نیستی ختمِ نشئهٔ هستی‌ست

هرچه باشی به خاک یکسان باش

یکسان ← برابر

هرزه‌تازِ نگاه نتوان زیست

گر توان چشم گشت حیران باش

حیران ← سرگشته

شهرتت بادِ آفتی دارد

گر چراغی به زیرِ دامان باش

بادِ آفتی ← بادِ بلا و آسیبچراغی به زیرِ دامان ← چراغِ پنهان‌داشته زیر دامن

هردو عالم تویی چو نیست شوی

ای همه آشکار پنهان باش

نوبهارت حضورِ بی‌رنگی‌ست

رنگ‌ها بشکن و گلستان باش

رنگ‌ها بشکن ← رنگ‌ها و تعیّن‌ها را درهم شکن

معنیِ مشربِ فنا دریاب

حیرتِ کافر و مسلمان باش

حیرتِ کافر و مسلمان ← سرگشتگیِ فراتر از کفر و ایمانمشربِ فنا ← طریقت و مشربِ فنا

رشتهٔ سازِ شوق بی‌گره است

ناله‌ای فارغ از نیستان باش

نیستان ← نیستان؛ نیستی

عجزِ ظاهر شکوهِ باطنِ توست

در دلِ مور خود سلیمان باش

سلیمان ← سلیمانِ پیامبرمور ← مورچه

تو دلی جمع کن به ضبطِ نفس

گو غبارِ جهان پریشان باش

غنچه‌ها جامه می‌درند امروز

کای ز دل بی‌خبر گریبان باش

جامه می‌درند ← جامه چاک می‌کنندگریبان باش ← گریبان‌چاک/آمادۀ دریدن باش

کسوتِ شرم غیرِ هستی نیست

چشمی از خود بپوش عریان باش

همه تحصیل حاصل است اینجا

طالب آنچه یافت نتوان باش

طالب ← جوینده

شرم دار از گران‌بهاییِ خویش

هر قَدَر می‌خرند ارزان باش

قَدَر ← قدر و اندازه

ذاتی ای بی‌خبر صفات کجاست؟

موج و کف گفت‌وگوست عَمان باش

صفات ← صفات الهی

تا بهارت غمِ خزان نکشد

این‌قدَر یاد گیر و نازان باش

غمِ خزان ← اندوهِ خزان و زوال

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

غیب چشمِ تأملی وا کرد

اعتبارِ شهود، انشا کرد

تأملی ← نگاهی تأمل‌آمیزغیب ← عالم نهان

یعنی از بهرِ عرصهٔ اسرار

جنبشی در خیال پیدا کرد

بسکه بی‌تاب شد تپیدنِ شوق

قطره خونی به دل مهیا کرد

بی‌تاب ← بی‌قرار

خون ز بی‌طاقتی به جوش آمد

تا به حدّی که سازِ اعضا کرد

بی‌طاقتی ← ناتوانی از تحمل

دست و پا و زبان و دیده و گوش

دستگاهِ ظهور اسما کرد

آب و رنگِ مراتبِ قدرت

آنچه در کار داشت یکجا کرد

آب و رنگِ ← جلوه و رونقِمراتبِ قدرت ← درجات و لایه‌هایِ قدرت

تا کمالِ قِدَم عیان گردد

این‌قدَر جلوه هم در اخفا کرد

اخفا ← پنهان‌کاریعیان ← آشکارقِدَم ← ازلیت

صورتی بست در مشیمهٔ راز

ناگهانش به ظاهر ایما کرد

ایما کرد ← اشاره و رمز نمودمشیمهٔ راز ← زهدان و پردۀ راز

لفظ گل کرد معنیِ نیرنگ

شوخیِ جلوه این تقاضا کرد

گلی آمد برون به نیرنگی

که جهانش چمن تماشا کرد

نیرنگی ← شگفتی و جادو

آن گلِ نازِ عندلیب‌آهنگ

طرفه منقارِ حیرتی وا کرد _

عندلیب‌آهنگ ← با آهنگ بلبل

کز نزاکت به عاجزی پرداخت

آدمی نام این معمّا کرد

عاجزی ← ناتوانیمعمّا ← راز و معمانزاکت ← لطافت و نازکی

شخصِ خاموشِ بی‌من و ما را

به زبانی که خواست گویا کرد

بی‌من و ما ← فارغ از انانیتِ من و ما

روزگاری به ناتوانی ساخت

مدتی با غرور سودا کرد

طفلی و پیری و شباب نمود

شخصِ موهوم را مسمّا کرد

شباب ← جوانی

هرکجا از مجاز خواند سبق

نام احساس جلوه اشیا کرد

سبق ← درسمجاز ← غیرحقیقی؛ استعاره

از حقیقت اگر بیان فرمود

حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد

سیمرغ ← پرندهٔ اساطیری حقیقتعنقا ← عنقا؛ سیمرغ

گاه از ناز یعنی از خود گفت

گاه با عجز نسبتِ ما کرد

عجز کیفیتِ صفات آمد

ناز اسرارِ ذات املا کرد

اسرارِ ذات ← رازهایِ ذاتِ الهیاملا کرد ← املا نمود؛ بر زبان راندکیفیتِ صفات ← چگونگیِ صفاتِ حق

ما و من خواند و رنگ‌ها گرداند

رفت و این معنی آشکارا کرد

رنگ‌ها گرداند ← رنگ‌ها و نمودها را بگرداند

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

ای غبارت گذشته از پروین!

چند باشی غبار روی زمین؟

غبارت ← گرد و غبارِ وجودتپروین ← ستارهٔ پروین

آفتابی! به رفعِ ظلمت کوش

آسمانی! به زیرِ پا منشین

به زیرِ پا منشین ← خوار و پایمال مشورفعِ ظلمت ← برطرف‌کردنِ تاریکی

نقدِ عشقی! مرو به بیعِ هوس

نورِ هوشی! بساطِ وهم مچین

بساطِ وهم ← گسترۀ پندار و وهمبیعِ هوس ← معامله و فروشِ هوس

پای‌بندِ طلسمِ خاک مباش

که نفس نیست آن‌قدَر سنگین

سنگین ← گران و مانع

دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن

باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین

خلدِ برین ← بهشتِ بریندشتِ امکان ← پهنۀ ممکنات

چشمِ عشق از تجلی‌ات روشن

کامِ حسن از تبسّمت شکرین

تبسّمت ← لبخندتتجلی‌ات ← پدیداری‌ات

تابعِ عشرتِ تو شام و سحر

مدّتِ جلوه‌ات شهور و سنین

شهور و سنین ← ماه‌ها و سال‌هامدّتِ جلوه‌ات ← مدتِ ظهور و نمودت

روز و شب آسمانِ عالی‌قدر

به هوای تو در طوافِ زمین

طوافِ زمین ← گردش به گردِ زمین

پرتوِ آفتابِ عالم‌تاب

سوده در پایِ سایهٔ تو جبین

جبین ← پیشانیسوده ← ساییدهعالم‌تاب ← جهان‌افروز

زندگی با توجّه‌ات توأم

نیستی از تغافلت گلچین

تغافلت ← چشم‌پوشی‌اتتوأم ← همراهگلچین ← برگزینندهٔ گل

شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال

متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین

علومِ یقین ← دانش‌هایِ یقینیمتنِ اِقرارِ تو ← متنِ اقرار و شهادتِ تونقوشِ کمال ← نقش‌هایِ کمال

لطفِ تو مایهٔ بهارِ کَرَم

خلقت آیینهٔ حقیقتِ دین!

آیینهٔ حقیقت ← مظهر و نمایانگرِ حقیقتبهارِ کَرَم ← سرچشمه و اوجِ بخشندگی

بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت

هم وجودِ تو آیتی‌ست مبین

آیتی‌ست مبین ← نشان و آیه‌ای آشکارمصحفِ قَدرَت ← کتاب و دفترِ قدرتِ الهی

هرچه دارد زمانه از کج و راست

هست از بازی‌ات رخ و فرزین

رخ ← قلعه در شطرنجفرزین ← وزیر در شطرنج

حاصلِ مدعایِ راز تویی

ای دعاهایِ خلق را آمین

آمین ← پاسخ آمین دعا

حرفی از درسِ عشق می‌گویم

نتوان یافت معنی‌ای به از این

تک و پو داشت کاف و نون که هنوز

نگرفته تَرَنگِ او تسکین

تَرَنگِ ← طنین و ارتعاشتک و پو ← تکاپو و جنب‌وجوشِ بی‌قرارکاف و نون ← حروفِ امرِ الهیِ «کُن»

چون شدی محرم این حقیقت را

پس چه ما و چه من چه آن و چه این

محرم ← رازدان و آشنا

بی‌سخن هرچه هست مکشوف است

نکشد هوش منّتِ تلقین

مکشوف ← آشکار

گوش اگر ساز کرده‌ای بشنو

چشم اگر باز گشته است ببین

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

سِیرِ جیبی! که انجمن این است

غنچه باید شدن! چمن این است

انجمن ← جمع و مجلس

حیرت آیینه‌دارِ جلوهٔ توست

شمعِ تحقیقی و لگن این است

آیینه‌دار ← آینه‌گردان؛ نمایانندهلگن ← پایهٔ شمع

جسم شد جانِ پاک در نظرت

اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است

سِحرِ وهم ← فریبِ خیال و پنداروهم و ظن ← گمان و پندارِ باطل

نیست یک مویَت از تمیز تُهی

جان کدام است اگر بدن این است؟

تمیز ← تشخیص و جداسازیتُهی ← خالی

می‌خَلَد شوخی‌ات به دیدهٔ خویش

رنگِ تحقیق را شکن این است

شکن ← چین و شکستمی‌خَلَد ← می‌خلد؛ می‌نشیند

در لطافت حریرکاری‌هاست

به کثافت مَتَن خشن این است

حریرکاری‌هاست ← کارهای ابریشمین و لطیفمَتَن ← نرو؛ مکنکثافت ← زبری و آلودگی

ای نفس‌مایه! بی‌حساب ممتاز

ریسمان‌بازی و رسن این است

رسن ← ریسمانریسمان‌بازی ← بازی با ریسماننفس‌مایه ← مایهٔ نفس

بایدت رفت چون سَحَر بر باد

ختمِ کارِ نفس‌زدن این است

سَحَر ← سحرگاهنفس‌زدن ← دم زدن؛ زیستن

زندگانی و ذوقِ آسودن

باعثِ کلفت و محن این است

محن ← سختی‌ها و بلاهاکلفت ← رنج و زحمت و گرفتاری

کاروان ناله دارد از منزل

که: «به راهیم» و راهزن این است!!!

راهزن ← دزد راه

غنچه دارد زبانِ اسراری

گر سخن واکشی دهن این است

واکشی ← بگشایی

خاک می‌گوید ای غریب خیال!

به کجا می‌روی؟ وطن این است

خطِ پرگار جاده است اینجا

رفته می‌گوید آمدن این است

جاده ← راه

انجمن سخت غافل است از خویش

شمع را داغِ سوختن این است

خاک گرد و بهارِ جان دریاب

سِیرِ نسرین و نسترن این است

بهارِ جان ← شکوفایی و سرزندگیِ روحنسترن ← گلِ وحشیِ خوشبونسرین ← گلِ سرخِ لطیف و خودرو

چشمی از خویش بایدت پوشید

کشتهٔ وهمی و کفن این است

کفن ← کفن مرده

باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت

رنگِ مینای خون شدن این است

تاک ← درخت انگورنشئه‌ها ← مستی‌ها

سایه را فکرِ آفتاب خطاست

گم شو از خویش یافتن این است

عالمی داغِ خامشی گردید

گلِ نیرنگِ ما و من این است

بی‌نفس بایدت نفس پرداخت

ای خموشی‌سخن! سخن این است

بی‌نفس ← بی‌خودخموشی‌سخن ← سخنِ خاموش

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

ای دلت منظرِ تجلّیِ شاه

دیده‌ات مرکزِ عروجِ نگاه

تجلّیِ شاه ← آشکارگیِ جمالِ پادشاهِ هستیعروجِ نگاه ← بالارفتن و تعالیِ نظرمنظرِ تجلّی ← جایگاهِ ظهور و دیدارِ حق

ذرّهٔ مهرِ معنی‌ات خورشید

پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه

جبینِ راز ← پیشانیِ سرّ و باطنمهرِ معنی‌ات ← خورشیدِ معنا و حقیقتِ تو

در تماشایِ جلوه‌ات شب و روز

چرخ یک چشم از این سفید و سیاه

سفید و سیاه ← روز و شب؛ نور و ظلمتچرخ ← فلک و آسمانِ گردان

باطنت عشق را هجوم‌آباد

ظاهرت حسن را تماشاگاه

تماشاگاه ← جای تماشاهجوم‌آباد ← جای هجوم و انباشت

از تو جوشید معنیِ کونین

همچو تحقیق از دلِ آگاه

تحقیق ← معرفت حقیقیکونین ← دو جهان

اهتزازِ دلت کند اقرار

که کشد خنده از لبت دو گواه

اهتزازِ دلت ← لرزش و تپشِ قلبتدو گواه ← دو شاهد؛ دو گوشهٔ لب

درد در پرده می‌کند انشا

ذوقِ گل کردنت به کسوتِ آه

انشا ← پدید آوردن سخن

عرقی کز جبینت آرَد شرم

هم تو داری در انفعال شناه

انفعال ← شرم و تأثرشناه ← شنا؛ غوطه

گه خطایت غبارِ کلفتِ دل

گه صوابت دلیلِ شکراللّه‌

شکراللّه‌ ← شکر خدا

جرم آن معنی‌ای که نپسندی

نیکی‌ات آن حقیقتِ دلخواه

جرم ← گناهنپسندی ← نپسندی؛ ناپسند داری

ای معمّایِ هر دو عالم نام

همه رازی ولی به این افواه

افواه ← دهان‌ها؛ زبان‌ها

کثرتی را که در نظر داری

نیست جز شوخیِ غبارِ نگاه

کثرتی ← بسیاری و تعدد

قدم از خویش نانهاده برون

هست در خانه عالمی گمراه

گمراه ← سرگشته

عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان

بی‌نیازی شکسته است کلاه

بی‌نیازی ← استغنا و بی‌نیازی حقمَشمُر ← مشمار؛ مپندار

غیر موجود نیست غفلتِ توست

گر تو غافل شوی که‌راست گناه؟

غیر ← جز حق؛ پندارِ غیرخدا

ای همه جست‌وجو! به منزلِ خویش

نرسیدی و روز شد بیگاه

بیگاه ← دیرگاه؛ وقت گذشته

من هم از گفت‌وگویِ امکانی

مدتی چون تو داشتم اکراه

اکراه ← بی‌میلی و بیزاری

ناله یک عقده خامشی می‌خواست

تا شود رشتهٔ تپش کوتاه

عقده ← گره

از دبستانِ غلغلِ آفاق

برده بودم به جِیبِ خویش پناه

جِیبِ خویش ← گریبان و سینهٔ خوددبستانِ غلغل ← مکتبِ هیاهو و غوغاغلغلِ آفاق ← همهمه و غوغایِ جهان

آخر از صفحهٔ یقین خواندم

معنیِ لااله الّااللّه:

صفحهٔ یقین ← لوحِ باورِ استوارلااله الّااللّه ← کلمهٔ توحید

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بیدلا! گر تو صاحبِ رایی

فهم کن تا چه رنگ پیدایی

صاحبِ رایی ← صاحب‌نظر و اهلِ اندیشهپیدایی ← ظهور و هستی‌یافتنچه رنگ ← از چه گونه و چگونه

از عناصر بنایِ ظاهرِ توست

گرچه تو پاک‌تر از این‌هایی

عناصر ← چهار عنصر

لیک هست اختلاط را اثری

که محال است از آن شکیبایی

اختلاط ← آمیختگیشکیبایی ← صبر

گاه چون خاکِ تیره‌ای مجهول

گاه چون شعله فطرت‌آرایی

فطرت‌آرایی ← آرایندهٔ فطرت

گاه چون آب در کمندِ خودی

گاه چون باد بی‌سر و پایی

خودی ← انانیّت و منیّتکمندِ خودی ← دام و بندِ نفسانیت

گاه مکروهی و گهی مطبوع

مصدرِ کارِ زشت و زیبایی

مطبوع ← خوشایندمکروهی ← ناپسندی

گاه محکومِ طبعِ خویشتنی

گاه برعکس کارفرمایی

کارفرمایی ← فرمانروایی

گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال

گاه صهبا و گاه مینایی

صهبا ← شرابمظروف ← محتوامینایی ← شیشهٔ شراب

گاه از امروز نیز بی‌خبری

گاه حیرانِ فکرِ فردایی

بی‌نیازی‌ست این نه صورتِ عجز

که به صد رنگ جلوه‌پیرایی

بی‌نیازی‌ست ← استغنا استجلوه‌پیرایی ← آراستنِ جلوه

گر سمیع است و گر بصیر تویی

هم تو دانا و هم تو بینایی

بصیر ← بیناسمیع ← شنوا

از تو سر زد صنایعِ آفاق

فی‌الحقیقت اگرچه تنهایی

فی‌الحقیقت ← در حقیقت

صنعتت بی‌نهایت افتاده‌ست

تا چه عالم ز خود بیارایی

بیارایی ← بیارایی؛ بیافرینیصنعتت ← آفرینش و هنرت

چشمی از خود بپوش همچو حباب

تا شود جلوه‌گر که دریایی

جلوه‌گر ← نمایانحباب ← حباب آب

یعنی از وهم این و آن بگذر

ای سزاوارِ آنچه می‌شایی

می‌شایی ← شایستهٔ آنی

«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس

تا بدانی که ذاتِ یکتایی

ذاتِ یکتایی ← حقیقتِ یگانهمَن عَرَف نفسهُ ← حدیث: هرکه خود را بشناسد

خویش را گر شناختی یک چند

سر برآور ز جیبِ شیدایی

جیبِ شیدایی ← گریبانِ شورِ عاشقانهشیدایی ← جنون و دلدادگیِ عشق

که محال است جز به سعیِ جنون

رفعِ وهمِ صفات و اسمایی

اسمایی ← وابسته به اسمایِ الهیسعیِ جنون ← کوشش از راهِ دیوانگیِ عشقوهمِ صفات ← پندارِ جداییِ اوصاف از ذات

پس خموشی گزین و فارغ باش

که همین است حدِّ دانایی

حدِّ دانایی ← نهایت و مرزِ دانایی

شوخیِ ما و من ز غفلت توست

با که می‌سنجی این من و مایی؟

شوخیِ ما و من ← بازیِ پنداریِ دوگانگیمن و مایی ← انانیّت و خودیّت

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗