› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 774

پیش چشمی که نور عرفان نیست

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه اننیستردیف نیستدشواری دشوارتر

پیش چشمی که نور عرفان نیست

گر بود آسمان نمایان نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندنمایان ← آشکار و دیدنینور عرفان ← روشنیِ معرفت

عمر‌ها شد، دمیده است آفاق

بی‌لباسی هنوز عریان نیست

آفاق ← افق‌ها و جهانبی‌لباسی ← برهنگیِ باطنیدمیده است ← شکفته و پدیدار شده

شمع راگر به فکر خویش سری‌ست

تاکف پاش جز گریبان نیست

گریبان ← یقه و گریبان

نقشبند خیال دور مباش

گل چه داردکزین‌گلستان نیست

دور مباش ← دور مشونقشبند خیال ← نقاشِ پندار

باید از نقد اعتبار گذشت

جنس بازار عبرت ارزان نیست

ارزان نیست ← کم‌بها نیستجنس بازار عبرت ← کالایِ بازارِ پندنقد اعتبار ← سرمایهٔ اعتبارِ دنیوی

بر فلک هم خم است دوش هلال

ناتوانی کشیدن آسان نیست

خم ← خمیدگی و باردوش هلال ← شانهٔ ماهِ نوناتوانی ← ضعف و عجز

نرگستان عبرتیم همه

چشم ا‌زخود بپوش مژگان نیست

مژگان ← مژه (پوششِ دیده)چشم ا‌زخود ← چشم از خود

عاجزی خضر وادی ادب است

پای خوابیده جز به دامان نیست

خضر ← خضرِ راهنماعاجزی ← ناتوانی و فروتنیوادی ادب ← سرزمینِ ادبپای خوابیده ← پایِ خفته و ناتوان

تا نفس از تپش نیاساید

جمع‌گردیدن دل امکان نیست

تپش ← تپیدن و بی‌قراریجمع‌گردیدن دل ← تمرکز و آرامِ دل

خجلتی چیده‌اید برچینید

خودفروشان! زمانه دکان نیست

برچینید ← برگیرید و جمع کنیدخجلتی ← شرم و حیاخودفروشان ← مدعیانِ خودنماییدکان ← بازارِ خودفروشی

سجده را مفت عافیت شمرید

جبهه‌سایی کف پشیمان نیست

جبهه‌سایی ← پیشانی‌سابیدنسجده ← پیشانی بر خاکعافیت ← سلامت و رهاییکف پشیمان ← کفِ پشیمانی

کام عیش از صفای دل طلبید

خانه آتش زدن چراغان نیست

خانه آتش زدن ← سوزاندنِ خانهصفای دل ← پاکیِ دلچراغان ← جشنِ روشناییکام عیش ← لذتِ خوشی

شرم‌دار از طلب که بر در خلق

سیلی‌ای هست اگر خوری نان نیست

سیلی‌ای ← سیلی و توهینطلب ← خواستن و گدایی

گه بخور ای طمع که نان خسان

هضم ناگشته باب دندان نیست

باب دندان ← سازگار با دندانطمع ← آزمندینان خسان ← نانِ فرومایگانهضم ناگشته ← هضم‌نشده

بیدل امروز در مسلمانان

همه‌چیز است لیک ایمان نیست

ایمان ← باورِ حقیقیمسلمانان ← مدعیانِ اسلام
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗