› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2414

سر به زیر تیغ و پا بر خار باید تاختن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اربایدتاختنردیف باید تاختندشواری نسبتاً آسان

سر به زیر تیغ و پا بر خار باید تاختن

یک قدم ره چون نفس صد بار باید تاختن

نغمهٔ تحقیق محو پردهٔ اخفا خوش است

چون به عرض آمد برونِ تار باید تاختن

منت هستی قبول اختیار کس مباد

دوش مزدوریم و زیر بار باید تاختن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتاختن ← حرکت و پیش‌روی اجباریقبول اختیار ← پذیرشِ ارادهٔ آزادمزدوریم ← کارگرِ مزدبگیریممنت هستی ← بارِ منّتِ وجود

چون بهارم کوشش بیجا ندارد انقطاع

رنگ امسال مرا تا پار باید تاختن

انقطاع ← گسست و پایانپار ← سال گذشتهکوشش بیجا ← تلاشِ بی‌مورد

جهد منصوری کمینگاه سوار همت است

گر تو هم زین عرصه‌ای تا دار باید تاختن

دشت آتشبار و دل بی چارهٔ ضبط عنان

نی‌سواران نفس ناچار باید تاختن

آتشبار ← پر از آتشضبط عنان ← مهارِ لگامنی‌سواران نفس ← سوارانِ نَفْسِ سرکش

پاس دل تا چند دارد کس درین آشوبگاه

شیشه در باریم و بر کهسار باید تاختن

مرکز پرگار غفلت ما همین جسم است وبس

سایه را پیش و پس دیوار باید تاختن

چون گلم در غنچه چندین چشم زخم آسوده است

آه از آن روزی که در بازار باید تاختن

عرصهٔ شوق عدم پر بی‌کنار افتاده است

هر چه باشی چون شرر یک بار باید تاختن

سعی مردی خاک شد هرگاه همت باخت رنگ

مرکب پی‌کرده را دشوار باید تاختن

سعی مردی ← تلاشِ مردانگیمرکب پی‌کرده ← اسبِ نعل‌کنده؛ ناتوانهمت باخت رنگ ← همت رنگ باخت؛ سست شد

سر به گردون تازیت چون شمع پر بی‌صرفه است

چاه پیش است اندکی هشیار باید تاختن

پر بی‌صرفه ← بال‌گشودنِ بیهودهچاه پیش است ← خطرِ سقوط نزدیک استگردون ← آسمان و فلک

پیش پای سایه تشویش بلند و پست نیست

گر جبین رهبر شود هموار باید تاختن

موج ما تا گوهر دل ره به آسانی نبرد

در پی این آبله بسیار باید تاختن

ای سحر زین یک تبسم‌وار جولان نفس

تا کجا گل بر سر دستار باید تاختن

شرم‌دار از دعوی هستی که در میدان لاف

یک قدم ره چون نفس صد بار باید تاختن

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب

سبحه را بر جاده زنار باید تاختن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗