› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 198

نغمه رنگ افتاده نقش بی‌نشان تأثیر ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرماردیف مادشواری دشوار

نغمه رنگ افتاده نقش بی‌نشان تأثیر ما

مطربی کو کز سر ناخن‌ کشد تصویر ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسر ناخن ← نوک انگشت؛ ظریف‌ترین ابزارمطربی ← نوازنده‌اینغمه رنگ ← نغمهٔ رنگین؛ آوازِ رنگنقش بی‌نشان ← تصویر بی‌اثر و محو

سرمه تفسیر حیا عنوان‌کتاب عبرتیم

تهمت تقریرنتوان بست بر تحریر ما

تحریر ← نوشتار و رقمسرمه تفسیر حیا ← سرمهٔ تعبیرِ شرمساری

قبل و بعد عالم تجدید، تجدید است و بس

نیست تقدیمی که بیشی جوید ازتأخیر ما

تقدیمی ← پیشی و تقدمعالم تجدید ← جهانِ نو شدنِ پیاپی

از شرار سنگ نتوان بست نام روشنی

رنگ شب درد چراغ خانهٔ دلگیر ما

ای فلک بر آه ما چندین میفشان دست رد

کزکمانت ناگهان زه بگسلاند تیر ما

بگسلاند ← پاره کنددست رد ← رد و نپذیرفتنزه ← زه کمان

از خروش آباد توفان، جنون جو‌شیده‌ایم

بی‌صدا نقاش هم مشکل‌کشد زنجیر ما

جنون جو‌شیده‌ایم ← دیوانگی‌مان به جوش آمدهخروش آباد توفان ← شهرِ غوغای توفانزنجیر ← زنجیرِ جنون یا تصویر

شرم هستی عالمی را در عرق خوابانده است

یک‌گره دارد چو شبنم رشتهٔ تسخیر ما

از طلسم خاک اگر گردی دمد افشانده‌گیر

کرد پیش از خواب دیدن خواب ما تعبیر ما

پای در دامان ناز از خویش می‌باید رمید

سایهٔ مژگان صیادی‌ست بر نخجیر ما

سایهٔ مژگان ← سایهٔ مژه چون دامنخجیر ← شکارپای در دامان ناز ← گوشه‌گیریِ متکبرانه

خاک بی‌آبیم امّا شرم معمار قضا

تا نمی در جبهه دارد نیست بی‌تعمیر ما

بی‌تعمیر ← بی‌ترمیم و ویرانجبهه ← پیشانیخاک بی‌آبیم ← خشک و بی‌طراوتیممعمار قضا ← تقدیر به‌مثابه معمار

کشتهٔ خاصیت شمشیر بیداد توایم

رنگ تا باقی‌ست خون می‌ریزد از تصویر ما

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک

بی‌نیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗