بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
چینی سلام کرد به یک مو سفال را
عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست
چون شمع، ریشه میخورد اینجا نهال را
پر گشتن و تهیشدن از خوابش عالمیاست
آیینه کن عروج ونزول هلال را
بر شیشههای ساعت اگر وارسیدهای
دریابگرد قافلهٔ ماه و سال را
محکوم حرصو پاسمراتب چه ممکناست
با شرمکار نیست زبان سؤال را
تصویر حسن و قبح جهان تاکشیدهاند
بر رنگ دیدهاند مقدم زگال را
یاران درین چمن به تکلف طربکنید
اینجا خضاب هم شب عیدیست زال را
طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست
رنگ پریدة که چمن کرد بال را
در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس
با شغل خانه نسبت خشکیست نال را
مه شد هزار بار هلال و هلال بدر
دیدیم وضع عالم نقص وکمال را
خارا حریف سعی ضعیفان نمیشود
صد کوچه است در بن دندان خلال را
شاید خطی به نم رسد از لوح سرنوشت
جهدیست با جبین عرق انفعال را
بیدل به سرمه نسبتهرکس درست نیست
مژگان شمردن است زبانهای لال را
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.