› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 103

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه الراردیف رادشواری دشوار

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

چینی سلام کرد به یک مو سفال را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبر طاق نه ← کنار بگذار، رها کنتبخیر جاه ← غرور و باد مقامسفال ← کوزهٔ گلی پست

عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست

چون شمع، ریشه می‌خورد اینجا نهال را

پر گشتن و تهی‌شدن از خوابش عالمی‌است

آیینه کن عروج ونزول هلال را

عروج ونزول ← بالا و پایین رفتنهلال ← ماه نو، نماد کم و زیادپر گشتن ← پُر شدن

بر شیشه‌های ساعت اگر وارسیده‌ای

دریاب‌گرد قافلهٔ ماه و سال را

شیشه‌های ساعت ← شیشهٔ ساعت شنیقافلهٔ ماه و سال ← گذر ماه‌ها و سال‌ها

محکوم حرص‌و پاس‌مراتب چه ممکن‌است

با شرم‌کار نیست زبان سؤال را

حرص‌و پاس‌مراتب ← آزمندی و حفظ مقامزبان سؤال ← زبانِ درخواست و گدایی

تصویر حسن و قبح جهان تاکشیده‌اند

بر رنگ دیده‌اند مقدم زگال را

حسن و قبح ← زیبایی و زشتیرنگ ← ظاهر و نمودزگال ← ذغال، سیاهی

یاران درین چمن به تکلف طرب‌کنید

اینجا خضاب هم شب عیدی‌ست زال را

تکلف ← به‌زحمت، تصنعیخضاب ← رنگ مو و دستزال ← پیرزن، زن سپیدمو

طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست

رنگ پریدة که چمن کرد بال را

رنگ پریدة ← رنگ‌پریده، بی‌رونقپرافشان ناز ← گستردن بال از ناز

در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس

با شغل خانه نسبت خشکی‌ست نال را

مه شد هزار بار هلال و هلال بدر

دیدیم وضع عالم نقص وکمال را

خارا حریف سعی ضعیفان نمی‌شود

صد کوچه است در بن دندان خلال را

حریف سعی ← تاب‌آورندهٔ کوششخارا ← سنگ سختخلال ← خلال دندان

شاید خطی به نم رسد از لوح سرنوشت

جهدی‌ست با جبین عرق انفعال را

انفعال ← شرمندگی، سرافکندگیجبین ← پیشانیلوح سرنوشت ← صفحهٔ تقدیر

بیدل به سرمه نسبت‌هرکس درست نیست

مژگان شمردن است زبان‌های لال را

زبان‌های لال ← زبان‌های گنگ و خاموشسرمه ← سرمهٔ چشم، زینتمژگان شمردن ← کاری بیهوده و ناممکن
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗