› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 109

در طلب تا چند ریزی آبروی کام را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امراردیف رادشواری دشوارتر

در طلب تا چند ریزی آبروی کام را

یک سبق شاگرد، استغنا کن این ابرام را

داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند

پخته نتوان کرد زآتش آرزوی خام را

مگذر ازموقع‌شناسی ورنه در عرض نیاز

بیش ازآروغ است‌نفرت آه بی‌هنگام را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌هنگام ← نابهنگام؛ بی‌جاعرض نیاز ← برآوردنِ خواهش؛ اظهار حاجت

می‌خرامد پیش پیش دل تپش‌های نفس

وحشت از نخجیر هم بیش است اینجا دام‌را

تپش‌های نفس ← تپش‌های دم؛ اضطراب جاندام‌را ← دام را؛ دامِ شکارمی‌خرامد ← به ناز راه می‌رودنخجیر ← شکار؛ صید

مانع سیر سبکرو پای خواب‌آلود نیست

بال پروازست زندان نگین‌ها نام را

بال پروازست ← بالِ پریدن استخواب‌آلود ← خسته و سنگین از خوابسبکرو ← سبک‌پا؛ تندرونگین‌ها ← سنگِ انگشتری؛ نگین

دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوست

قطع کن وهم و خیال قاصد وپیغام را

قاصد ← پیام‌آوروهم ← پندارِ بی‌پایه

حسن مطلق داشتم خودبینی‌ام آیینه کرد

اینقدرها هم اثر می‌بوده است اوهام را

آیینه ← آینه؛ محلِ نمودِ خوداوهام ← پندارها؛ خیال‌های پوچحسن مطلق ← زیباییِ بی‌قید و کاملخودبینی‌ام ← خودنگری؛ غرورِ من

چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیم

از مزاج خاک ما هم برده‌اند آرام را

آرام ← آسودگی؛ قرارتسلی ← آرامش‌بخشی؛ تسلّیشیشهٔ ساعت ← شیشهٔ ساعتِ شنیمزاج خاک ← سرشتِ خاکیِ ما

زندگی تاکی هلاک‌کعبه و دیرت کند

به که از دوش افکنی این جامهٔ احرام را

احرام ← حالتِ حج؛ پوشیدنِ نیتِ قربجامهٔ احرام ← لباسِ حج؛ رختِ نیتِ عبادتدیرت ← دیرِ تو؛ پرستشگاههلاک‌کعبه ← هلاک‌شده در کعبه

از تغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست

نشأه  یکرنگ ا‌ست اینجا درد و صاف جام را

تغافل ← به‌عمد نادیده‌گرفتنصاف جام ← شرابِ صافِ پیمانهنشأه ← سرخوشی؛ مستییکرنگ ← یکسان؛ بی‌تفاوت

حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دل‌گرفت

دود آه صید باشد سرمه چشم دام را

حلقهٔ آن زلف ← حلقهٔ گیسودود آه ← دودِ آه؛ آه سوزانسرمه ← سرمه؛ سیاهیِ چشم

کی رود فکر مضرت از مزاج اهل‌کین

مار نتواند جدا از زهر دیدن‌کام را

اهل‌کین ← کینه‌توزاندیدن‌کام ← کامِ دهان؛ ذائقه‌گاهزهر ← سممضرت ← زیان؛ آسیب

عرض معنی دیگر و اظهار صورت دیگر است

بیدل از آیینه نتوان ساخت وضع جام را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗