› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 580

در بهار گریه عیش بیدلان آماده است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ادهاستردیف استدشواری دشوارتر

در بهار گریه عیش بیدلان آماده است

اشک تا گل می‌کند هم شیشه و هم باده است

طینت عاشق همین وحشت غبار ناله نیست

چون شرارکاغذ اینجا داغ هم آزاده است

هیچکس واقف نشد از ختم‌کار رفتگان

در پی این‌کاروان هم آتشی افتاده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآتشی افتاده ← شور یا بلایی درگرفتهختم‌کار ← پایان و سرانجام

پردهٔ ناموس هستی اعتباری بیش نیست

بزم ما را شیشه‌ای گر هست رنگ‌باده است

اعتباری ← مجازی و ناپایداررنگ‌باده ← صرفِ رنگِ شرابپردهٔ ناموس ← پوششِ آبرو و حرمت

منزل خاصی نمی‌خواهد عبادتگاه شوق

هرکف خاکی که آنجا سر نهی سجاده است

زاهد ز رشک شرار شوق ما تردامنان

همچو خار خشک بهر سوختن آماده است

عقل‌کو تا جمع سازد خاطر از اجزای ما

عشق مشت خاک ما را سر به صحرا داده است

خاطر ← دل و اندیشهسر به صحرا داده ← دیوانه‌وار رها کردهمشت خاک ← پیکرِ ناچیز خاکی

خار راه اهل بینش جلوهٔ اسباب نیست

از کمند الفت مژگان نگه آزاده است

زنهار! ایمن مباش ز شک دردآلود من

گرهمه یک‌شبنم است این طفل توفان‌زاده است

زنهار ← هشدار و زنهارشک دردآلود ← ترک و شکافِ دردناکطفل توفان‌زاده ← کودکِ زاده‌شده از طوفان

تا فنا در هیچ جا آر‌ام نتوان یافتن

هر چه جز منزل درین وادی‌ست یکسر جاده است

جاده ← صرفِ راه، نه منزلفنا ← نیستیِ عرفانی

گوهر ما کاش از ننگ فسردن خون شود

می‌رود دریا ز خویش و موج ما استاده است

دل به نادانی مده بیدل که در ملک یقین

تختهٔ مشق خیال است آینه تا ساده است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗