› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 763

وضع ترتیب ادب در عرصه‌گاه لاف نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه افنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

وضع ترتیب ادب در عرصه‌گاه لاف نیست

قابل این زه کمان قبضهٔ نداف نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندترتیب ادب ← آداب‌دانی منظمزه کمان ← زه کمانعرصه‌گاه لاف ← میدان لاف‌زنیقبضهٔ نداف ← دستهٔ کمان ندافی

از عدم می‌جوشد این افسانه‌های ما و من

گر به معنی وارسی جز خامشی حراف نیست

از عدم ← از نیستیحراف نیست ← وراج و پرحرف نیستما و من ← خودستایی و انانیتوارسی ← بررسی کنی

غفلت دل‌ها جهانی را مشوش وانمود

هیچ جا موحش‌تر از آیینهٔ ناصاف نیست

آیینهٔ ناصاف ← آیینهٔ تیره و چرکمشوش وانمود ← آشفته جلوه دادموحش‌تر ← ترسناک‌تر

رایج و قلب دکان وهم بی‌اندازه است

با چه پردازد دماغ ناتوان صراف نیست

دماغ ناتوان ← ذهن ضعیفدکان وهم ← بازار پنداررایج و قلب ← سکهٔ درست و تقلبیصراف نیست ← صراف تشخیص‌گر نیست

خواب راحت مدعای منعم است اما چه سود

مخملی جز بوریای فقر تسکین‌باف نیست

بوریای فقر ← بوریا و حصیر فقرتسکین‌باف ← بافته برای آرامشمخملی ← بستر مخملینمدعای منعم ← ادعا و خواست توانگر

هر که را دیدم درین مشهد دو نیمش کرده‌اند

تیغ قاتل هم بر این تقدیر بی‌انصاف نیست

تقدیر ← سرنوشت مقدرتیغ قاتل ← شمشیر قاتلدو نیمش کرده‌اند ← او را دونیم کرده‌اندمشهد ← صحنهٔ شهادت و دیدار

آن سوی خوف و رجا خلد یقین پیدا کنید

ورنه ایمانی که مشهور است جز اعراف نیست

اعراف ← مرز بهشت و دوزخخلد یقین ← بهشت یقینخوف و رجا ← بیم و امید

نقش این دفتر کماهی کشف طبع ما نشد

عینک فطرت در اینجا آنقدر شفاف نیست

شفاف نیست ← به قدر کافی روشن نیستعینک فطرت ← عینک سرشتکشف طبع ← گشایش سرشت ادراککماهی ← چنان‌که هست

بوالفضول جود باش این بزم اکرام است و بس

هر قدر بخشد کسی آب از محیط اسراف نیست

اسراف نیست ← اسراف شمرده نمی‌شودبزم اکرام ← مجلس کرامتبوالفضول جود ← جسور در بخشش بی‌حدمحیط ← اقیانوس

عرش و فرش اینجا محاط وسعت آباد دل است

کعبهٔ ما را سواد تنگی از اطراف نیست

سواد تنگی ← حومه و تنگی اطرافعرش و فرش ← آسمان و زمینمحاط ← در میان گرفته‌شدهوسعت آباد دل ← شهر فراخ دل

طالب فهم مسمایی عیار اسم گیر

صورت عنقا همین جز عین و نون و قاف نیست

عنقا ← مرغ افسانه‌ای عنقاعیار اسم ← سنجش نامعین و نون و قاف ← حروف نام «عنقا»مسمایی ← حقیقتِ نامیده

قید دل بیدل غبار ننگ فطرت‌ها مباد

تا ز مینا نگذرد درد است این می صاف نیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗