› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2807

در تن ویرانه بی·سعی قناعت وانشد جایی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اییدشواری دشوار

در تن ویرانه بی·سعی قناعت وانشد جایی

به دامن پا کشیدم یافتم آغوش صحرایی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش صحرایی ← آغوش بیابان؛ وسعتبه دامن پا کشیدم ← پا به دامن کشیدم؛ گوشه گرفتمبی·سعی قناعت ← بدون کوشش قناعتتن ویرانه ← تنِ خراب و ویرانوانشد جایی ← جایی باز نشد

به سعی خویش می‌نازم که با این نارسایی‌ها

شدم خاک و رساندم دست تا نقش‌کف پایی

نمی‌باشد پریشان بالی نظاره شبنم را

به دیوان تحیر نیست بر هم خورده اجزایی

بر هم خورده اجزایی ← اجزای درهم‌ریختهدیوان تحیر ← دیوان شگفتینظاره شبنم ← نگاه‌کردن شبنمپریشان بالی ← پریشان‌بالی؛ آشفتگی

دلت مرد از سخن سازی در عزم خموشی زن

که جز ضبط نفس اینجا نمی‌باشد مسیحایی

درین دریا نگاهی آب ده سامان مستی کن

که دارد هر حیا جامی و هر قطره مینایی

نفس سرمایهٔ این چار سوییم ای هوس شرمی

بضاعت‌ها پر افشانی‌ست کو سودی چه سودایی

بضاعت‌ها ← سرمایه‌ها و کالاهاپر افشانی‌ست ← پرپراکنی و نمایش استچار سوییم ← چهارسوی بازار ماچه سودایی ← چه سودایی؛ چه معامله‌ای

ز خواب غفلت هستی که تعبیر عدم دارد

توان بیدار گردیدن اگر بر خود زنی پایی

ز یادت رفته است افسانهٔ بزم ازل ورنه

نمی‌باشد جز افسون سخن پنهان و پیدایی

جهانی صید حیرت بود هر جا چشم واکردم

ندیدم چون گشاد بال مژگان چنگ گیرایی

به درد بی‌نگاهی درهم افشردست مژگانم

خرامی تا رساند حیرت آغوش پهنایی

حیرت آغوش پهنایی ← آغوش پهنِ حیرتخرامی ← خرامان‌رفتنِ معشوقدرد بی‌نگاهی ← رنج بی‌توجهیدرهم افشردست ← درهم فشرده است

ندانم فرش تسلیم سر راه که ام بیدل

به دامن گردی از خود داشتم افشانده‌م جایی

افشانده‌م جایی ← جایی افشانده‌امدامن گردی ← گردی در دامنسر راه که ام ← بر سر راه کیستمفرش تسلیم ← گستردن تسلیم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗