› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1237

هر که حرفی از لبت وامی·کشد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه امیکشددشواری دشوار

هر که حرفی از لبت وامی·کشد

از رگ یاقوت صهبا می‌کشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرگ یاقوت ← رگهٔ سرخ یاقوت‌مانندصهبا ← شراب سرخوامی·کشد ← بیرون می‌کشد؛ می‌ستاند

بسکه مخمور خیالت رفته‌ایم

آمدن خمیازهٔ ما می‌کشد

نازش ما بیکسان بر نیستی‌ست

خار و خس از شعله بالا می‌کشد

شوق تا بر لب رساند ناله‌ای

گرد دل دامان صحرا می‌کشد

می‌رویم از خویش‌وخجلت می‌کشیم

ذوق آغوش که ما را می‌کشد

خویش‌وخجلت ← خود و شرمساریذوق آغوش ← لذت درآغوش‌گرفتنمی‌کشد ← جذب می‌کند؛ می‌کشاند

عشق خونخوار از دم تیغ فنا

دست احسان بر سر ما می‌کشد

خونخوار ← خون‌ریز و بی‌رحمدست احسان ← دست نیکی و لطفدم تیغ ← لبه و نوک شمشیرفنا ← نیستی؛ فنا در عشق

خودگدازی ظرف پیدا کردن است

اشک دریا‌ها به مینا می‌کشد

خودگدازی ← گداختن و سوختن خودظرف ← ظرفیت و گنجایش روحمینا ← شیشهٔ باریک و ظریف

عمر‌ها شد پای خواب‌آلود من

انتقام از سعی بیجا می‌کشد

نی نشان دارم نه نام اما هنوز

همت من ننگ عنقا می‌کشد

می‌گریزم از اثر‌های غرور

اشک هر جا سرکشد پا می‌کشد

اثر‌های غرور ← نشانه‌ها و پیامدهای کبرسرکشد ← سر برآورد؛ ظاهر شودپا می‌کشد ← پا پس می‌کشد؛ می‌گریزد

محو عشق از کفر و ایمان فارغ‌ست

خانهٔ حیرت تماشا می‌کشد

تماشا می‌کشد ← به تماشا می‌کشاندخانهٔ حیرت ← جایگاه حیرانی و سرگشتگیمحو عشق ← فانی‌شده در عشق

بیدل از لبیک و ناقوسم مپرس

عشق درگوشم نوا‌ها می‌کشد

لبیک ← پاسخ حج و اطاعتنوا‌ها می‌کشد ← نغمه‌ها می‌سراید
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗