دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1402
قماش رنگ ز بس بیحجاب میبافند
قماش رنگ ز بس بیحجاب میبافند
به روی گل ز دریدن نقاب میبافند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیحجاب ← بیپردهقماش رنگ ← پارچهٔ رنگ و جلوهنقاب میبافند ← پوشش میسازند
مباش منکر اسرار سینه چاکی ما
به کارگاه سحر آفتاب میبافند
آفتاب میبافند ← خورشید میآفریننداسرار سینه چاکی ← رازهای دلشکافتگیمنکر ← انکارکنندهکارگاه سحر ← کارگاه جادو
ز زخم تیغ حوادث توان شدن ایمن
به جوشنی که ز موج شراب میبافند
تیغ حوادث ← شمشیر بلاهاموج شراب ← موج باده
به یک نفس سر بیمغز میخورد بر سنگ
جدا ز پشم کلاه حباب میبافند
حباب میبافند ← حباب میسازندسر بیمغز ← سر خالی از فهمپشم کلاه ← پشم کلاه
درین چمن که هوا داغ شبنمآراییست
تسلّیی به هزار اضطراب میبافند
اضطراب میبافند ← نگرانی میتنندتسلّیی ← دلآرامی
تو خواه مرگ شمر خواه زندگی اندیش
همین به طبع کتان ماهتاب میبافند
طبع کتان ← سرشت کتانماهتاب میبافند ← مهتاب میبافند (پوچ)
کراست تاب رسایی بحث فرصت عمر
گسسته است نفس تا جواب میبافند
بحث فرصت عمر ← گفتوگوی فرصت زندگیتاب رسایی ← توان رسیدنجواب میبافند ← پاسخ میسازندگسسته است نفس ← جان بریده است
توان شناخت ز باریکریشی انفاس
که در قلمرو هستی چه باب میبافند
باب میبافند ← در و فصل میسازندباریکریشی انفاس ← باریکی رگهای نفسقلمرو هستی ← عرصهٔ وجود
کباب شد عدم ما ز تهمت هستی
بر آتشی که نداریم آب میبافند
آب میبافند ← آب میسازند (محال)تهمت هستی ← اتهام وجودکباب شد عدم ← نیستی سوخت
ز گفتوگو به غبارم نظر متن بیدل
که بهر چشم ز افسانه خواب میبافند
افسانه ← قصهٔ پوچخواب میبافند ← خواب میسازندغبارم ← خاکشدهامگفتوگو ← سخن و بحث
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزلهای مرتبط