› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1784

چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یرشدشواری دشوار

چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش

در آغوش کمان بر دل قیامت می·کند تیرش

مگر آن جلوه دریابد زبان حیرت ما را

که چون آیینه بی‌حرف است صافی‌های تقریرش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌حرف ← بی‌سخنزبان حیرت ← زبان سرگشتگیصافی‌های تقریرش ← پاکی‌های بیانش

اگر این است برق خانه سوز شعلهٔ حسنت

جهانی می‌توان آتش زدن از رنگ تصویرش

مصور جلوه نتواند دهد نقش میانت را

گر از تار نظر سازند موی کلک تحریرش

تار نظر ← تار نگاهمصور جلوه ← صورتگر جلوهنقش میانت ← نقش میان باریک توکلک تحریرش ← قلم نوشتنش

سیه‌روزی که یاد طره‌ات آوازه‌اش دارد

به صد خورشید نتوان شد حریف منع شبگیرش

آوازه‌اش ← شهرت و نامشسیه‌روزی ← بدبختی و تیره‌روزیشبگیرش ← تاریکی شبگیر اوطره‌ات ← زلف پیشانی‌ات

به این نیرنگ اگر حسن بتان آیینه پردازد

برهمن دارد ایمانی که شرم آید ز تکفیرش

آیینه پردازد ← آیینه بیارایدبرهمن ← برهمن، کاهن هندوتکفیرش ← کافر خواندنشنیرنگ ← فریب و هنرنمایی

به سعی جان‌کنیها کوهکن آوازه‌ای دارد

به غوغا می‌فروشد هر که باشد آب در شیرش

آب در شیرش ← آب در شیر، تقلب و آمیختنجان‌کنیها ← جان‌کندن‌ها و رنج‌هاکوهکن ← فرهاد کوه‌کن

در این دشت جنون الفت‌گرفتاری نمی‌باشد

که آزادی پر افشان نیست از آواز زنجیرش

آواز زنجیرش ← صدای زنجیرشالفت‌گرفتاری ← گرفتاری الفت و دلبستگیدشت جنون ← دشت دیوانگیپر افشان ← پرگشا و آزاد

نفس می‌بست بر عمر ابد ساز حباب من

به یک بست و گشاد چشم آخر شد بم و زیرش

دل جمع آرزو داری بساط گفتگو طی کن

که گوهر بر شکست موج موقوف است تعمیرش

به صحرایی که صیادش‌کمند زلف او باشد

اگر معنی شود جستن ندارد گرد نخجیرش

جستن ← جستجو و پرشصیادش‌کمند ← صیادش کمند زلف استگرد نخجیرش ← گرد شکارش

به صد طاقت نکردم راست بیدل قامت آهی

جوانی‌ها اگر این است رحمت باد بر پیرش

راست ← راست و مستقیم کردنقامت آهی ← قد آهپیرش ← پیر آن حال
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗