› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2455

گر به خون مشتاقان تیغ او کشد گردن

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه دگردندشواری میانه

گر به خون مشتاقان تیغ او کشد گردن

تا قیامت از سر·ها جای مو دمد گردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجای مو دمد گردن ← به‌جای مو از سر گردن بروید

موج‌ها نفس دزدید تا گهر به عرض آمد

کرده‌ام سری تعمیر از شکست صد گردن

حرص افسر آرایی سر به سنگ می‌کوبد

سجده مفت راحت‌ها گر کند مدد گردن

هر چه دارد این مزرع برگ و ساز تسلیم است

تخم می‌دماند سر ریشه می‌دود گردن

برگ و ساز ← برگ و سازوبرگ؛ تمامِ سرمایهمی‌دماند سر ← تخم سر می‌دماند؛ سر می‌رویدمی‌دود گردن ← ریشه چون گردن می‌دود

انتخاب این مسلخ قطعه‌های همواری‌ست

پشت و سینه تا باشد کس نمی‌خرد گردن

مسلخ ← کشتارگاه

کارگاه استعداد می‌کند چها ایجاد

خاک جبهه می‌بندد شعله می‌کشدگردن

خاک جبهه ← خاکِ پیشانیِ سجودمی‌کشدگردن ← شعله گردن می‌کشد؛ سرکشی می‌آفریندکارگاه استعداد ← کارگاهِ قابلیتها

زاهد از چنین دستار دست عافیت بردار

خواهدت شکست آخر زیر این سبدگردن

سبدگردن ← دستار چون سبد که گردن را می‌شکند

ای وبال پیدایی هستی است و رسوایی

از تو چند بردارد بار نیک و بد گردن

راه عافیت پویی رخش خودسری پی کن

منزلت سر دار است‌گر شود بلد گردن

بلد گردن ← اگر گردن راهنما شود، منزل دار استرخش خودسری ← اسبِ سرکشی و خودرأییپی کن ← پیِ اسب را قطع کن؛ رامش کن

گل قیامت چیدن در شکفتگی دارد

غنچه‌گرد و ایمن باش خنده می‌زندگردن

غنچه‌گرد ← غنچه شو؛ بسته بمانمی‌زندگردن ← خنده گردن را هدف می‌گیردگل قیامت ← گلِ رستاخیز؛ شکفتنِ هولناک

سرکشان دم افلاس رو به نقش پا دارند

هر قدر تهی‌گردد شیشه خم‌کندگردن

خم‌کندگردن ← شیشهٔ تهی گردن خم می‌کنددم افلاس ← هنگامِ افلاس و تهیدستینقش پا ← نقشِ پا؛ فروتنیِ خاک‌نشین

خاک ما سر مویی از زمین نمی‌بالد

یا رب از کجا آورد این هزار قد گردن

تیغ بر کف استاده‌ست صرصر اجل بیدل

همچو شمع در هر جا سر برآورد گردن

سر برآورد گردن ← هر جا گردن سر برآورد، تیغ هستصرصر اجل ← تندبادِ مرگ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗