› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1040

نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه دیداردردیف دارددشواری میانه

نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد

غبار رفتنت این دشت آمد آمدی دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآمد آمدی ← آمدشد پیاپیپرافشانی ← بال‌گشودن و پروازکدی ← خانه‌ای، کاشانه‌ای

از این‌گلشن حضوری نیست آغوش تمنا را

نگه بر هر چه مژگان واکند دست ردی دارد

تماشا بسمل آن دست رنگین نیستی ورنه

حضور سایهٔ برگ حنا هم مشهدی دارد

بسمل ← ذبح‌شده، قربانیدست رنگین نیستی ← دست خونین نابودیمشهدی ← جای شهادت و حضور

ز سیمای سحر آموز فیض انشایی همت

که دست از آستین بیرون‌کشیدن ساعدی دارد

ساعدی ← نیروی ساعد، توانسیمای سحر ← چهرهٔ سپیده‌دمفیض انشایی ← بخشش آفریننده

نیاز باید بایدکرد پیچ و تاب مهلت را

دماغ بیکسان دود چراغ مرقدی دارد

بیکسان ← تنهایان، بی‌یاراندود چراغ مرقدی ← دود چراغ مزارپیچ و تاب مهلت ← پیچیدگی زمان مهلت

بساط آفرینش را سر و پایی نمی‌باشد

همین‌آثارکمفرصت جهان سرمدی دارد

بساط آفرینش ← پهنهٔ هستیسرمدی ← جاودانههمین‌آثارکمفرصت ← همین نشانه‌های زودگذر

اگر عجز است اگر طاقت به جایی می‌رسیم آخر

ره واماندگان در لغزش پا مقصدی دارد

یکی غیر از یکی چیزی نمی‌آرد به عرض اینجا

احد در عالم تعداد میم احمدی دارد

احد ← یگانه (اسم الهی)به عرض ← به میان، در معرضمیم احمدی ← حرف م در احمد (رمز احد)

ز تصویر مزار اهل دل آواز می‌آید

که در راه فنا از پا نشستن مسندی دارد

فنا ← نیستی عرفانیمسندی ← جایگاه و مسند

بعید است از زمین خاکسار اقبال گردونی

ز وضع سجده مگذر ناز رعنایی قدی دارد

اقبال گردونی ← بخت آسمانیرعنایی ← زیباقدی و دلربایی

ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل

گل شمعی که داری در نظر بوی بدی دارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗