› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1675

چشم واکردم به خویش، اما ز آغوش شرار

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وششرارردیف شراردشواری دشوارتر

چشم واکردم به خویش، اما ز آغوش شرار

غوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش شرار ← آغوشِ جرقهخواب فراموش ← خوابِ فراموشیغوطه خوردم ← فرو رفتم

شد نظر وا کردنی، خواب فراموش شرار

لغزش پای نگاهی داشت، مدهوش شرار

مدهوش شرار ← بی‌خود از جرقهنظر وا کردنی ← چشم‌گشودنی

فرصت هستی، گشاد و بست چشمی بیش نیست

این شبستان روشن است از شمع خاموش شرار

شبستان ← تالارِ شبشمع خاموش شرار ← شمعِ خاموشِ جرقه

با همه کم‌فرصتی، دیگ امل‌ها پخته‌ایم

برق هوشی کو؟ که برداربم سرپوش شرار

سرپوش شرار ← درِ جرقهکم‌فرصتی ← کمبودِ وقت

نیست صبح هستی ما تهمت‌آلود نفس

دود نتواند شدن خط بناگوش شرار

بناگوش شرار ← کنارِ گوشِ جرقهتهمت‌آلود نفس ← آلوده به تهمتِ خودی

کسوت دیگر ندارد خجلت عریان‌تنی

می‌دهد پوشیدن چشم از بر و دوش شرار

بر و دوش ← سینه و شانهخجلت عریان‌تنی ← شرمِ برهنگیکسوت ← جامه

داغ نیرنگم که در اندیشهٔ رمز فنا،

منتظر من بودم و گفتند در گوش شرار

در گوش شرار ← در گوشِ جرقهرمز فنا ← رازِ نابودی

یک دل اینجا غافل از شوق تو نتوان یافتن

سنگ هم دارد همان خمخانهٔ جوش شرار

خمخانهٔ جوش ← می‌خانهٔ جوشششوق تو ← اشتیاقِ تو

ساقی این محفل عبرت، ز بس کم فرصتی‌ست

می‌کشد ساغر ز رنگ رفته، مدهوش شرار

رنگ رفته ← رنگ‌باختهمحفل عبرت ← مجلسِ پندمدهوش شرار ← بی‌خود از جرقه

کو دماغ الفتی با این و آن پرداختن

کز دماغ خویش لبریزم چو آغوش شرار

آغوش شرار ← آغوشِ جرقه

نیست آسان، از طلسم خویش بیرون آمدن

بیدل اینجا محمل سنگ است بر دوش شرار

طلسم خویش ← افسونِ خودیمحمل سنگ ← کجاوهٔ سنگین
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗