› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 271

شفق در خون حسرت می‌تپد از دیدن مینا

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یدنمیناردیف مینادشواری نسبتاً آسان

شفق در خون حسرت می‌تپد از دیدن مینا

عقیق، آب روان می‌گردد از خندیدن مینا

جگرها بر زمین می‌ریزد از کف رفتن ساغر

دلی در زیر پا دارد به سر غلتیدن مینا

بنال از درد غفلت آنقدر کز خود برون آیی

به قدر قلقل است از خویش دامن چیدن مینا

سراغ عیش ازین محفل مجو کز جوش دلتنگی

صدای گریه پیچیده‌ست بر خندیدن مینا

تُنک‌‌سرمایه است آن دل که شد آسودگی سازش

به بی‌مغزی دلیلی نیست جز خوابیدن مینا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسودگی سازش ← سازِ آسودگی‌اشبی‌مغزی ← پوچی و بی‌مغزیتُنک‌‌سرمایه ← کم‌مایه و ضعیفخوابیدن مینا ← خفتن و خاموشیِ مینا

به سعی بیخودی قلقل‌نوای سازِ نیرنگم

شکست رنگ دارد اینقدر نالیدن مینا

بیخودی ← بی‌خویشیشکست رنگ ← رنگ‌پریدگی و شکستقلقل‌نوای ← نغمهٔ قلقلنیرنگم ← فریب و هنرنمایی‌ام

رعونت در مزاج می‌پرستان ره نمی‌یابد

چه امکان است از تسلیم سر‌پیچیدن مینا

تسلیم ← سرسپردگیرعونت ← تکبر و خودبینیسر‌پیچیدن ← سرپیچی و نافرمانیمی‌پرستان ← باده‌پرستان

نزاکت هم درین محفل به کف آسان نمی‌آید

گداز سنگ می‌خواهد به خود بالیدن مینا

بساط ناز چیدم هر قدر کز خود برون رفتم

پری بالید در خورد تهی‌گردیدن مینا

بساط ناز ← گسترهٔ نازتهی‌گردیدن مینا ← خالی‌شدنِ میناپری بالید ← پری بالید و نازید

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه کن بیدل

به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗