› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2442

روانی نیست محو جلوه را بی‌آب گردیدن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه دندشواری میانه

روانی نیست محو جلوه را بی‌آب گردیدن

سزد کز اشک آموزد نگاه ما خرامیدن

به داد حسرت دل کس نمی‌پردازد ای بلبل

چو گل می‌باید اینجا از شکست رنگ نالیدن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه داد ← به فریاد و یاریشکست رنگ ← پژمردن و ریختنِ رنگنالیدن ← شکوه کردن

فسردن چند، از خود بگذر و سامان توفان کن

قیامت نغمه‌ای حیفست سر در تار دزدیدن

که می‌داند کجا رفتند گلچینان دیدارت

هم از خورشید می‌باید سراغ سایه پرسیدن

سراغ سایه ← جستجوی نشانِ سایهگلچینان دیدارت ← برگزیدگانِ دیدارِ تو

برو زاهد که هر کس مقصدی دارد درین وادی

تو و صد سبحه جولانی و من یک اشک لغزیدن

درین غفلت سرا عرفان ما هم تازگی دارد

سرا پا مغز دانش‌گشتن و چیزی نفهمیدن

عرفان ← شناختِ باطنیغفلت سرا ← سرای غفلت و ناآگاهیمغز دانش‌گشتن ← سراپا دانش شدن

نظر بر بندو می‌کن سیر امن آباد همواری

بلند و پست یکسان می‌نماید چشم پوشیدن

امن آباد همواری ← جای امنِ یکسان و بی‌فرازنظر بر بندو ← چشم را ببندچشم پوشیدن ← نادیده گرفتن؛ چشم‌بستن

ز خواب عافیت چون موج گوهر نیستم غافل

بهم می‌آورد مژگان من بر خوبش پیچیدن

چو فطرت ناقص افتد حرف بطلان است‌کوشش‌ها

شرر هم در هوا دارد زمین دانه پاشیدن

حرف بطلان ← سخنِ بی‌ثمری و بیهودگیدانه پاشیدن ← پاشیدنِ دانه؛ تلاشِ بی‌جاشرر ← جرقهفطرت ناقص ← سرشتِ ناتمام

اگر فرصت نقاب از چهرهٔ تحقیق بردارد

شرارکاغذ ما و هزار آیینه خندیدن

گشاد بال طاووسیم از عبرت چه می‌پرسی

شکست بیضهٔ ما داشت چندین چشم مالیدن

بیضهٔ ما ← تخمِ ما؛ آغازِ وجودمانعبرت ← پند و عبرت‌گیریچشم مالیدن ← حیرت و بیداریِ چشمگشاد بال ← گشودگی و زیباییِ بال

صفای دل بهار جلوهٔ معشوق شد بیدل

طلسم ناز کرد آیینه را بیرنگ گردیدن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗