› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2684

به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه مچهفهمیدیردیف چه فهمیدیدشواری درآمدنی

به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدی

تو فطرت عدمی از عدم چه فهمیدی

نظر بر اوج سپهرت بلند تاخت چه دید

سرت به زانو اگر گشت خم چه فهمیدی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداوج سپهرت ← بلندای آسمانِ توسرت به زانو ← سر بر زانو از تفکر

زبان به حرف گشودی چه بود آهنگت

دو لب دمی که رساندی بهم چه فهمیدی

آهنگت ← قصد و نوای سخنتبهم ← به هم، بسته

هزار رنگ خطت ریخت از زبان لیکن

کسی نگفت ترا ای قلم چه فهمیدی

به رشته‌های نفس نغمه‌ای جز ارّه نبود

ازین ترانه که گفتی منم چه فهمیدی

بلند و پست تو چون شمع دودی و داغی‌ست

به سر چه دیدی و زیر قدم چه فهمیدی

قفای سایه دویدی ز شخص شرمت باد

دل آب گشت ز دیر و حرم چه فهمیدی

دیر و حرم ← صومعه و خانه‌ی خداقفای سایه ← دنبالِ سایه دویدن

سواد معنی و صورت ز فهم مستغنی‌ست

صمد اگر صمد است از صنم چه فهمیدی

بغیر وهم که در درسگاه فطرت نیست

منت به هیچ قسم می‌دهم چه فهمیدی

فرامشی سبقم کیست تا ازو پرسم

که من به یاد تو گر آمدم چه فهمیدی

سبقم ← درسِ پیشینِ منفرامشی ← فراموشی

چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماند

مباد غرهٔ دانش تو هم چه فهمیدی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗