› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2719

پیرو تسلیم باش آخر به جایی می‌رسی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اییمیرسیردیف می رسیدشواری نسبتاً آسان

پیرو تسلیم باش آخر به جایی می‌رسی

از سر ما گر قدم سازی به پایی می‌رسی

کاروان‌ها می‌رود زین دشت بی‌گرد سراغ

می‌شوی گم تا به آواز درایی می‌رسی

زیرگردون عقدهٔ کار کسی جاوید نیست

دانه‌وار آخر تو هم تا آسیایی می‌رسی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسیایی ← آسیاب؛ سرنوشت خردشدندانه‌وار ← مانند دانهٔ آسیابزیرگردون ← زیر آسمان؛ در این دنیاعقدهٔ کار ← گره و مشکل زندگی

صبر اگر باشد دلیل نارسایی‌های جهد

تا به مقصد چون ثمر بی‌رنج پایی می‌رسی

ای زبان دان عدم از خامشی غافل مباش

زین ادا بازی به حرف آشنایی می‌رسی

چون سحر تا آسمان بالیده‌ای اما هنوز

از بهار بی‌نشان بر خود هوایی می‌رسی

گردش رنگ تجدد تنگ دارد فرصتت

ابتدایی تا به فکر انتهایی می‌رسی

تجدد ← نو شدن مدامتنگ دارد ← محدود و کوتاه می‌کندفرصتت ← زمان و مجال توگردش رنگ ← دگرگونی پی‌درپی پدیده‌ها

بیدماغی می‌کند نازت به صد گردون غرور

تا به سیر کلبهٔ چون من گدایی می‌رسی

بر ملایک هم سجود احترامت واجب‌ست

خاکی اما از جناب کبریایی می‌رسی

جناب کبریایی ← بارگاه عظمت الهیخاکی ← از جنس خاک؛ انسانسجود احترامت ← سجدهٔ احترام به توملایک ← فرشتگان

گرم داری در عدم هنگامهٔ سیر خیال

نی به جایی می‌روی و نی ز جایی می‌رسی

ای به چندین پرده پنهان تر ز ساز بوی گل

یاد رنگی می‌کنی گلگون قبایی می‌رسی

باز می‌گردد مژه گل می‌کند عریانیت

چشم می‌پوشی به سامان ردایی می‌رسی

سامان ردایی ← دسترسی به جامه و پوششعریانیت ← برهنگی و بی‌پوششیمژه ← موی پلک چشمگل می‌کند ← می‌شکفد؛ آشکار می‌شود

رمز هستی و عدم زین بیش نتوان واشکافت

چون نفس هر دم زدن هویی به هایی می‌رسی

رمز هستی ← راز وجودعدم ← نیستیهویی به هایی ← از دم برآمدن تا فرونشستن نفسواشکافت ← گشود و آشکار کرد

بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم

ای ز فهم آن سو به گوش ما صدایی می‌رسی

آهنگت ← صدا و نوای توبیدل ← تخلص شاعرز فهم آن سو ← فراتر از درک عقلصدایی ← آوایی ناشناخته
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗