دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2612
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته
توبه ناز و ما در آتش، تو به خواب و ما نشسته
سرو برگ جرآت دل به ادب چرا نسوزد
که سپند هم به بزمت زتپش جدا نشسته
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجرآت ← جرأت؛ دلیریزتپش ← از تپش؛ از ضربانسرو برگ ← سر و برگ؛ اسباب و توانسپند ← اسفند؛ برای دفعِ چشمزخم
چه قیامت است یارب به جهان بینیازی
که ز غیب تا شهادت همه جا گدا نشسته
چه نهان، چه آشکارا نبری خیال وحدت
که ز دیده تا دل اینجا همه ما سوا نشسته
آشکارا ← آشکاراخیال وحدت ← تصورِ یگانگیما سوا ← ماسِویالله؛ غیرِ حقنهان ← پنهان
مرو ای نگه به گلشن که به روی هر گل آنجا
ز هجوم چشم شبنم عرق حیا نشسته
چو عدو زند دو زانو نخوری فریب عجزش
که به قصد جان تفنگی به سر دو پا نشسته
تفنگی ← تفنگی؛ سلاحِ کمیندو زانو ← دو زانو نشستن؛ تظاهر به عجزعجزش ← ناتوانیِ ظاهریاشعدو ← دشمن
همه امشبت مهیا تو در انتظار فردا
نکنی که نقش وهمت ز املکجا نشسته
املکجا ← آرزو کجامهیا ← آماده و فراهمنقش وهمت ← نقشِ وهم و خیالِ تو
به رهی که برق تازان همه نقش پای لنگند
به کجا رسیده باشم من بیعصا نشسته
برق تازان ← تازندگانِ چون برقبیعصا ← بیعصا؛ بیتکیهگاهنقش پای ← جایِ پا؛ ردِ قدم
به هزار خون تپیدم که به آبله رسیدم
چقدر بلند چیند سر زیر پا نشسته
هوس کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل
به چه نازد استخوانی که بر او هما نشسته
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزلهای مرتبط