› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1110

عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به در آورد

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه رتبهدراوردردیف به در اورددشواری درآمدنی

عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به در آورد

نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت به در آورد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجنون هار ← جنونِ هار و بی‌مهارسر به هوا ← خودپسند و متکبرسر قدم ← سر را قدم ساختن

به بضاعت هوس آنقدر مگشا دکان فضولی‌ات

که چو رنگ باخته وسعت پرت از برت به در آورد

به گداز عشوهٔ علم و فن در پیر میکده بوسه زن

که ز قد عالم وهم و ظن به دو ساغرت به در آورد

به قبول و رد، مطلب سبب، که غرور چرخ جنون حسب

به دری که خواندت از ادب ز همان درت به در آورد

جنون حسب ← دیوانگیِ حسب و نسبدرت به در آورد ← از همان در بیرونت کندغرور چرخ ← تکبرِ فلکقبول و رد ← پذیرش و رد

ز خیال الفت خانمان به در آ که شحنهٔ امتحان

نفسی اگر دهدت امان دم دیگرت به در آورد

خانمان ← خانه و دودمانخیال الفت ← پندارِ انس و دوستیدم دیگرت ← دم و لحظهٔ دیگرشحنهٔ امتحان ← نگهبان و مأمورِ آزمایش

به وقار اگر نه سبکسری حذر از غرور هنروری

که مباد خفٌت لاغری رگ جوهرت به در آورد

خفٌت لاغری ← سبکی و لاغریِ بی‌مایهرگ جوهرت ← رگِ گوهر و سرشتتسبکسری ← سبک‌سری و سبک‌مغزیغرور هنروری ← تکبرِ هنرمندیوقار ← متانت

اثر وفا ندهد رضا به خمار نشئهٔ مدعا

نگهی که گردش رنگ ما خط ساغرت به در آورد

ز طواف کعبه که می‌رسد به حضور مقصد آرزو

من و سجدهٔ پس زانویی که سر از درت به در آورد

ندهد تأمل انس و جان ز لطافت بد‌نت نشان

مگر آنکه جامهٔ رنگ ما عرق از برت به در آورد

انس و جان ← انس و پری؛ خلایقتأمل ← درنگ و اندیشهجامهٔ رنگ ← جامهٔ رنگینعرق از برت ← عرق از پیکرتلطافت بد‌نت ← نازکی و لطافتِ تنت

من بیدل از خم طره‌ات به کجا روم که سپهر هم

سر خود به خاک عدم نهد که ز چنبرت به در آورد؟

خاک عدم ← خاکِ نیستیخم طره‌ات ← پیچِ زلفتسپهر ← آسمان و فلکچنبرت ← حلقه و کمندِ زلفت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗