› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1420

لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه انکنددشواری دشوار

لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند

شرم به چشم جهات سایهٔ مژگان کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسایهٔ مژگان ← سایهٔ مژه‌ها؛ پردهٔ شرم

گر به تغافل دهد جلوه عنان نگاه

خانهٔ صد آینه یک مژه ویران کند

حسن عرقناک او محرمی دل نخواست

آتش غیرت کجاست کاین ورق افشان کند

هرزه‌ دو مطلبم‌ کاش چو موج‌ گهر

آبله‌ام یک نفس محرم دامان کند

آبله‌ام ← تاولِ پایممحرم دامان ← محرمِ دامن؛ نزدیک به وصلموج‌ گهر ← موجِ مرواریدزاهرزه‌ دو مطلبم‌ ← دو خواستِ بیهوده‌ام

فوت زمان حضور آینهٔ دل شکست

یأس کنون جای مو ناله پریشان کند

در بن دندان شوق حسرت‌کنج لبی‌ست

گر بگزم پشت دست بوسه چراغان کند

بن دندان شوق ← بنِ دندانِ شوق؛ ژرفایِ اشتیاقبوسه چراغان ← بوسه را چراغان کند؛ جشنِ بوسهحسرت‌کنج لبی‌ست ← حسرتِ گوشهٔ لب استپشت دست ← پشتِ دست

در برم از نیستی جامهٔ پوشیده‌ای‌ست

تاکی از این‌کسوتم رنگ تو عریان کند

این‌کسوتم ← این لباس وجود منجامهٔ پوشیده‌ای‌ست ← لباس ظاهری هستیرنگ تو ← جلوه و ظهور توعریان کند ← برهنه و آشکار سازدنیستی ← عدم و نابودی وجود

شبهه نچیند بساط در ره تسلیم عشق

آب ز عکس غریق آینه پنهان کند

با همه واماندگی شوق گر آید بجوش

آبلهٔ پا چو شمع بر مژه توفان کند

گر سر مجنون او گردشی آرد به عرض

دشت و در از گردباد رو به گریبان کند

عالم تصویر وهم صید فریبم نکرد

کافر آن غمزه را بت چه مسلمان کند

بیدل ز آن نرگسم جرات بیداد کو

سرمه ز خاکم مگر بالد و افغان کند

افغان کند ← فریاد و ناله سر دهدبالد ← برآید و رشد کندجرات بیداد ← گستاخی ستم‌ورزیسرمه ← سرمهٔ چشم از خاک مننرگسم ← چشم نرگس‌مانند معشوق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗