دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1888
ای ز عکس نرگست آیینه جام مل به کف
وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لبهکفدشواری درآمدنی
ای ز عکس نرگست آیینه جام مل به کف
شانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به کف
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآیینه جام ← جام آینهسان و شفافسنبل ← گیاه خوشبوی زلفمانندعکس نرگست ← بازتاب چشم نرگسگون تومل ← شرابنبض ← تپش و ضربان حیات
تا دم تیغت کند گلچینی باغ هوس
گردن خلقیست چون شمع از سر خود گل به کف
باغ هوس ← میدان آرزو و هوسدم تیغت ← لبه و نوک شمشیر توگل به کف ← گل در دست؛ آمادهٔ فداگلچینی ← چیدن گل؛ گزینش و قتل
چون هوا سودایی فکر پریشان میشود
هر که دارد بوی مضمونی از آن کاکل به کف
بوی مضمونی ← نشانه و رایحهٔ معناسودایی ← شوریده و خیالزدهفکر پریشان ← اندیشهٔ آشفتهکاکل ← موی پیشانی و زلف
بزم امکان را که و مه گفتگو سرمایهاند
جامها در سر ترنگ و شیشهها قلقل به کف
بزم امکان ← مجلس و عرصهٔ هستیترنگ ← صدا و طنین جامقلقل ← صدای جوشیدن شراب در شیشهکه و مه ← کوچک و بزرگ؛ همه
غنچه واری رنگ جمعیت درین گلزار نیست
از پریشانی گل اینجا میدمد سنبل به کف
رنگ جمعیت ← نشانهٔ آرامش و اجتماع خاطرسنبل به کف ← سنبل در دست؛ پریشانموییغنچه واری ← همچون غنچه؛ بسته و جمعپریشانی گل ← پراکندگی و بازشدن گل
قامت پیری نشاط رفته را خمیازهایست
چشم حیرانیست گر سیلاب دارد پل به کف
خمیازهایست ← کشش و نشانهٔ ملالسیلاب ← سیل اشک یا آب خروشانقامت پیری ← قد خمیدهٔ سالخوردگینشاط رفته ← شادی ازدسترفته
گرم دارد اطلس و دیبا دماغ خواجه را
از خری این پشت خر تا کی برآید جل به کف
اطلس و دیبا ← پارچههای فاخر ابریشمیجل ← پالان و روپوش ستورخری ← حماقت و نادانیدماغ خواجه ← غرور و حال ارباب
ریشهٔ آزادگی در خاک این گلشن کجاست
سرو هم چون گردن قمری است اینجا غل به کف
آزادگی ← رهایی و بیتعلقیغل ← زنجیر و طوق بندگیگردن قمری ← گردن کبوتر قمریگلشن ← باغ و گلستان دنیا
حسن چون شد بینقاب از فکر عاشق فارغ است
گل همان در غنچگی دارد دل بلبل به کف
بینقاب ← آشکار و بیپردهحسن ← زیبایی معشوقدل بلبل ← دل عاشق نالانغنچگی ← حالت بسته و نهفتهٔ غنچهفارغ است ← بینیاز و بیاعتناست
محو گشتن میکند دریا حباب و موج را
جزو از خود رفته دارد دستگاه کل به کف
جزو از خود رفته ← جزء فانیشده از خودحباب و موج ← پدیدههای ناپایدار دریادستگاه کل ← قدرت و سامان کلمحو گشتن ← فانی و ناپدید شدن
فیض هستی عام شد چندانکه چون ابروی ناز
در نظر میآیدم محراب جام مل به کف
ابروی ناز ← ابروی نازپرور معشوقجام مل ← پیالهٔ شرابفیض هستی ← برکت و فیضان وجودمحراب ← جایگاه عبادت و توجه
از چمن تا انجمن بیتاب تسخیر دل است
بوی گل تا دود مجمر میدود کاکل به کف
بیتاب تسخیر ← بیقرار تسخیر دلدود مجمر ← دود عودسوزچمن تا انجمن ← از باغ تا محفل؛ همهجاکاکل به کف ← زلف در دست؛ در پی شکار
یاد رخسار تو سامان چراغان میکند
هر سر مویم کنون خواهد دمیدن گل به کف
دمیدن گل ← شکفتن گل از سر مورخسار ← چهره و روی معشوقسامان چراغان ← آراستگی و روشنی جشنسر مویم ← نوک هر تار موی من
نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان
شیشه را جز سرنگون گردیدن از قلقل به کف
ادبگاه خموشی ← مجلس ادب سکوت و خاموشیسرنگون ← وارونه و نگونسارقلقل ← صدای جوش شراب در شیشهمشربان ← اهل مشرب و طریقت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
خوانش و منبع در گنجور ↗