› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1417

اگر معنی خامشی گل کند

وزن فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه لکنددشواری دشوارتر

اگر معنی خامشی گل کند

لب غنچه تعلیم بلبل کند

بساط جهان جای آرام نیست

چرا کس وطن بر سر پل کند

درین انجمن مفلسان خامشند

صراحی خالی چه قلقل کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانجمن مفلسان ← محفلِ تهیدستانخامشند ← خاموش‌اندصراحی خالی ← صراحیِ تهی از شرابقلقل ← صدای قلقلِ شراب

قبا کن در این باغ، جیب طرب

که از لخت دل غنچه فرگل کند

جیب طرب ← گریبانِ شادیفرگل ← شکوفه و گل برآوردقبا کن ← قبا بدوز؛ جامه سازلخت دل ← پارهٔ دل

زبان را مکن پر فشان طلب

مبادا چراغ حیا گل کند

مکش سر ز پستی که آواز آب

ترقی بقدر تنزل کند

چه سیل است یارب دم تیغ او

که چون بگذرد از سرم پل کند

من و یاد حسنی که در حسرتش

جگر دامن ناله پرگل کند

ز رمز دهانش نباید اثر

عدم هم به خود گر تامل کند

ز بیداد آن چشم نتوان گذشت

دلی را که او خون کند مل کند

ز بس قهر و لطفش همه خوش‌اداست

نگه می‌کند گر تغافل کند

تغافل ← خود را به غفلت زدنخوش‌اداست ← خوش‌رفتار و شیرین‌آیین است

دلت بی‌دماغ‌ست بیدل مباد

به تعطیل، حکم توکل کند

بی‌دماغ‌ست ← بی‌ذوق و بی‌حال استتعطیل ← تعطیلی و سستیحکم توکل ← فرمانِ توکل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗