دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 37
کسی چه شکر کند دولت تمنا را
کسی چه شکر کند دولت تمنا را
به عالمی که تویی ناله میکُشد ما را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددولت تمنا ← کامیابیِ آرزوناله میکُشد ← ناله میکشد؛ هلاک میکند
ندارد انجمن یأس ما شراب دگر
هم از شکست مگر پُر کنیم مینا را
به عالمی که حلاوت نشانهٔ ننگ است
دو نیم چون نشود دل ز غصه خرما را
هنوز ارهٔ دندان موج در نظر است
گهر به دامن راحت چسان کِشد پا را
ارهٔ دندان موج ← دندانههای ارهمانند موجدامن راحت ← کنارِ آسایشکِشد پا ← پا بکشد؛ بیارامدگهر ← مروارید
درشتخو چه خیال است نرمگو باشد؟
شرارخیزی محض است طبعِ خارا را
درشتخو ← تندخو و خشنشرارخیزی ← جرقهافکنیطبعِ خارا ← طبعِ سنگ خارا؛ سختطبعی
سلامت آینهٔ اعتبار امکان نیست
شکستهاند به صد موج رنگ دریا را
صفای دل به کدورت مده ز فکر دویی
که عکس، تنگ بر آیینه میکند جا را
برون لفظ محال است جلوهٔ معنی
همان ز کسوتِ اسما طلب مسما را
جلوهٔ معنی ← ظهور معنالفظ ← صورتِ گفتاریمسما ← صاحبِ نام؛ حقیقت مسمیکسوتِ اسما ← جامهٔ نامها
رسیدهایم ز اسما به فهم معنی خویش
گرفتهایم ز عنقا سراغ عنقا را
هزار معنیِ پیچیده در تغافل توست
به ابروی تو چه نسبت زبان گویا را
سبکروان به هوایت چنان ز خود رفتند
که چون نفس نرساندند بر زمین پا را
ز خود رفتند ← از خود بیخود شدندسبکروان ← سبکسیرت و تیزرواننفس ← دم حیات
همیشه تشنهلب خون ما بوَد بیدل
چو شیشه هر که به دست آورد دل ما را
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزلهای مرتبط