› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1817

آب از یاقوت می‌ریزد تکلم کردنش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مکردنشدشواری نسبتاً آسان

آب از یاقوت می‌ریزد تکلم کردنش

جیب گوهر می‌درد ذوق تبسم کردنش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب از یاقوت ← شراب یا آبگون از لبِ یاقوت‌گونتکلم کردنش ← سخن گفتنشجیب گوهر ← دامن و کیسهٔ گوهرذوق تبسم ← لذت و شورِ لبخند

زان ستم پیرا نصیب ما به غیر از جور نیست

کیست یارب تا بود باب ترحم کردنش

باب ترحم ← درِ مهربانیجور ← ستم و بیدادستم پیرا ← ستم‌گر؛ آرایندهٔ ستم

در عرق زان چهرهٔ خورشید سیما روشن است

برق چندین شعله وقف کشت انجم کردنش

خورشید سیما ← با چهرهٔ چون خورشیددر عرق ← در عرق‌ریختن و شرم یا حرارتکشت انجم ← کشتزارِ ستارگان

ترک من می‌تازد آشوب قیامت در رکاب

نیست باک از خاک ره در چشم مردم کردنش

آشوب قیامت ← شور و فتنهٔ رستاخیزترک من ← معشوقِ ترک‌نژادِ منخاک ره ← غبار راهدر رکاب ← همراه و در پی

بندهٔ پیر خراباتم که از تألیف شوق

یک جهان دل جمع کرد انگور در خم کردنش

تألیف شوق ← گردآوردن و هم‌نشینیِ شوقدر خم کردنش ← در خمره نهادنش

در وضو زاهد چو توفان بر سر آب آورد

می‌نشاند خاک را در خون تیمم‌کردنش

توفان بر سر آب ← طوفان از آب برانگیختنتیمم‌کردنش ← با خاک طهارت کردنشوضو ← آداب طهارت شرعی

دل اگر جمع است گو عالم پریشان جلوه باش

گوهر آسوده‌ست در بحر از تلاطم‌کردنش

تلاطم‌کردنش ← موج‌زنی و آشوب دریادل اگر جمع است ← اگر دل آرام و متمرکز استپریشان جلوه ← نمود آشفته

در پی روزی تلاش آدمی امروز نیست

از ازل آواره دارد فکر گندم کردنش

از ازل ← از آغاز هستیروزی ← قوت و معاشفکر گندم ← اندیشهٔ روزی و نان

کلفت هستی تپش‌ها سوخت در نبض نفس

رشتهٔ این ساز خون شد از ترنم‌کردنش

ترنم‌کردنش ← نغمه و آواز خواندنشرشتهٔ این ساز ← سیمِ این سازنبض نفس ← تپشِ جان و دمکلفت هستی ← رنج و سنگینیِ بودن

چون سحر شور نفس گرد خیالی بیش نیست

تا به کی آیینهٔ هستی توهّم کردنش

آیینهٔ هستی ← آینهٔ وجودتوهّم کردنش ← پندار و خیال‌ورزی‌اششور نفس ← هیجانِ نفسگرد خیالی ← غبارِ خیالِ محض

بر دل آزرده تمهید شکفتن آفت است

جام در خون می‌زند زخم از تبسم‌کردنش

تبسم‌کردنش ← لبخند زدنشتمهید شکفتن ← مقدمه‌چینیِ شکوفا شدندل آزرده ← دل رنجیده

بی‌لب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشک

عاقبت افکند در دریا گهر گم کردنش

غوطه زد ← فرو رفتگهر گم کردنش ← گم‌کردنِ گوهر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗