› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 731

بی‌کدورت نیست هرجا محرمی یا غافلی‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لیستدشواری دشوارتر

بی‌کدورت نیست هرجا محرمی یا غافلی‌ست

زندگانی هر چه باشد زحمت آب و گلی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب و گلی‌ست ← رنجِ تنِ خاکیغافلی‌ست ← بی‌خبر و غافل استمحرمی ← همراز و محرمِ راز

آنچه از نقش رم و آرام امکان دیده‌ای

خاک‌کلفت مرده‌ای یا خون حسرت بسملی‌ست

امکان ← جهانِ ممکناتبسملی‌ست ← نیم‌کشتهٔ قربانیخاک‌کلفت ← خاکِ غلیظِ مردهرم و آرام ← رمیدن و آرام‌گرفتن

شوق حیرانم چه می‌خواهدکه در چشم ترم

جنبش مژگان لب حسرت نوای سایلی‌ست

جنبش مژگان ← حرکتِ مژه‌هاشوق حیرانم ← شوقِ سرگشته‌املب حسرت ← لبِ حسرت‌زدهنوای سایلی‌ست ← آوای گدا و نیاز

لاله‌زار و شبنمستان محبت دیده‌ایم

محو هر اشکی، نگاهی، زیر هر داغی دلی‌ست

شعله‌کاران را به خاکستر قناعت‌کردن است

هر کجا عشق است دهقان سوختن هم حاصلی‌ست

حاصلی‌ست ← محصول و ثمر استدهقان سوختن ← کشاورزِ سوختن؛ کِشتِ آتششعله‌کاران ← اهلِ سوز و شعلهقناعت‌کردن ← بسنده‌کردن به اندک

چشم تا برهم زنم نقش سجودت بسته‌ام

اشک بیتابم، سراپایم جبین مایلی‌ست

اشک بیتابم ← اشکِ بی‌قرارمجبین مایلی‌ست ← پیشانیِ خمیده به سجودنقش سجودت ← نشانِ سجده بر تو

حسرت دل را علاج از نشئهٔ دیدار پرس

خانهٔ آیینه‌قفلش آرزوی مشکلی‌ست

آرزوی مشکلی‌ست ← آرزویی دشوار و دیریابآیینه‌قفلش ← قفلِ خانهٔ آینهنشئهٔ دیدار ← مستیِ دیدار

مقصد آرام است ای کوشش مکن آزار ما

بی‌دماغان طلب را جاده هم سر منزلی‌ست

بی‌دماغان ← سست‌طبعان؛ بی‌حالانسر منزلی‌ست ← خود منزل و مقصد استطلب ← جستجو و خواهش

عقل را در ضبط مجنون آب می‌گردد نفس

عشق می‌خندد که اینجا رفتن از خود محملی‌ست

آب می‌گردد نفس ← نفس آب می‌شود؛ از پا درمی‌آیدرفتن از خود ← بی‌خویشیضبط مجنون ← مهارِ دیوانگیِ مجنونمحملی‌ست ← مرکب و وسیله است

از هجوم جلوه آخر بر در حیرت زدیم

حسن چون توفان کند آیینه‌گشتن ساحلی‌ست

آیینه‌گشتن ← آینه شدندر حیرت ← آستانهٔ سرگشتگیساحلی‌ست ← پناه و کرانه استهجوم جلوه ← یورشِ ظهور و زیبایی

قدردان بحرگوهرخیز غواص است بس

درد می‌داند که در هر قطرهٔ خونم دلی‌ست

بحرگوهرخیز ← دریای گوهرخیزغواص ← فرو‌رونده در دریاقدردان ← ارزش‌شناسقطرهٔ خونم ← هر قطره از خونم

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز

آبرو چون موج پیداکرد تیغ قاتلی‌ست

آبرو ← حیثیت و اعتباراظهار مطلب ← بیانِ خواستهتیغ قاتلی‌ست ← شمشیرِ کشنده استخون استغنا ← خونِ بی‌نیازی؛ غرورِ استغنا
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗