› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 753

رنگ‌عجزم لیک با وضع خموشم کار نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

رنگ‌عجزم لیک با وضع خموشم کار نیست

در شکست بال دارم ناله‌گر منقار نیست

در تأمل بیشتر دارد روانی شعر من

مصر عم از سکته جز شمشیر لنگر دار نیست

عجزتجدید هوسها را نفس آیینه است

یک ورق عمری‌ست می‌گردانم و تکرار نیست

اختلاط خودفروشان‌گر به این بیحاصلی‌ست

خانهٔ آیینه را قفلی به از زنگار نیست

ازکمین عسیبجو آگاه باید دم زدن

گوشهای حاضران جز در پس دیوار نیست

محو گشتن منتهای مقصد شوق رساست

چون نگه غیر از تحیر مُهر این طومار نیست

برد باری طلینتم خاک تامل پیشه‌ام

غیر هستی هر چه بر دوشم ببندی بار نیست

اشک چشم گوهرم، برق چراغ حیرتم

کوکبم یک غم اگر در خود تپد سیار نیست

غافل از سیر گداز دل نباید زیستن

هست در خون گشتنت رنگی که در گلزار نیست

هرکجا او جلوه دارد عرض هستی مفت ماست

عکس را آیینه می‌باید نفس در کار نیست

گر به این رنگ است بیدل انفعال هستی‌ام

سنگ را هم آب گشتن آنقدر دشوار نیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗