› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 783

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ندهنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست

یعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرسنده ← واصل و رسیدنیهوس ← هوای نفسپر زننده ← پروازکنندهپر شکسته ← بالِ شکسته

عمری‌ست موج گوهر ما آرمیده است

نبض نگه به دیده حیران جهنده نیست

آرمیده ← آرام گرفتهجهنده ← جَست‌زن و پویاموج گوهر ← جنبشِ گوهرِ وجودنبض نگه ← ضربانِ نگاه

افتاده‌ایم در قدم رهروان بس است

ما راکه همچو آبله پای دونده نیست

آبله پای ← تاولِ پا از راهدونده ← دونده و شتابانرهروان ← سالکان و روندگان

گرد نیازم از سرکویت کجا روم

بسمل اگر پری بفشاند پرنده نیست

بسمل ← نیم‌کشته؛ ذبح‌شدهپرنده ← پروازکنندهپری بفشاند ← پر بیفشاند

حسرت به نام بوسه عبث فال می‌زند

نقش تبسمی به نگین تو کنده نیست

از حرص بی‌قناعتی خاکیان مپرس

تا نام بندگی است خدایی بسنده نیست

بسنده ← کافیبی‌قناعتی ← ناسیری و حرصخاکیان ← زمینیان و آدمیان

بگذار تا هوس پر و بالی زند به هم

آنجاکه جلوه است نظر‌ها رسنده نیست

جلوه ← نمودِ حقرسنده ← رسیدنی و واصلپر و بالی زند ← بال بگشاید؛ تلاش کند

می‌تازد از قفای هم اجزای کاینات

این مشت خاک غیر عنان فکنده نیست

چون سایه باش یک قلم آیینهٔ نیاز

آن را که سجده جزو بدن نیست بنده نیست

چون صبح این دری که به رویت گشوده‌اند

پاشیدن غبار نفس‌هاست خنده نیست

ای بیکسی بنال به دردی که خون شوی

عمری‌ست رنگ باخته‌ایم وپرنده نیست

بیکسی ← تنهایی و بی‌یاوریرنگ باخته‌ایم ← رنگ‌پریده و ناتوان شده‌ایم

بیدل چه انتظار وکدام آرزوی وصل

چشم به خواب رفتهٔ بختم برنده نیست

آرزوی وصل ← میلِ به وصالبرنده ← برنده‌بخت؛ موفق
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗