› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2366

تا خامه‌وار خود را از سعی وا نداریم

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انداریمردیف نداریمدشواری درآمدنی

تا خامه‌وار خود را از سعی وا نداریم

مژگان قدم شمار است هر چند پا نداریم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخامه‌وار ← مانند قلمِ نیمژگان قدم شمار ← مژگانِ شمارندهٔ گاموا نداریم ← بازنداریم؛ متوقف نکنیم

ناموس بی نیازی مهر لب سوال‌ست

کم نیست حاجت اما طبع گدا نداریم

طبع گدا ← سرشتِ گداییناموس بی نیازی ← آبرویِ بی‌نیازی

بر ما نفس ستم کرد کز عافیت بر آورد

چون بوی گل به هر رنگ تاب هوا نداریم

باید چو موج گوهر آسوده خاک گشتن

در ساحلیم اما غیر آشنا نداریم

آسوده خاک ← خاکِ آرام‌شدهآشنا ← شنا و دانستنِ شناساحلیم ← در کناره‌ایمموج گوهر ← موجِ جواهرنشان

زین خاکدان چه لازم بر خاستن به منت

ای سایه خواب مفتست ماهم عصا نداریم

خاکدان ← دنیا؛ ظرفِ خاکعصا ← چوبِ تکیه‌گاهمنت ← نمَت و بارِ لطفِ سنگین

عنقا دماغ امنیم در کنج بی‌نشانی

فردوس هم ندارد جایی که ما نداریم

بی‌نشانی ← بی‌اثر و بی‌نام‌بودنعنقا ← مرغِ افسانه‌ایِ بی‌نشانفردوس ← بهشت

مهمان‌سرای دنیا خوان گستر نفاق است

بر هم خوریم یاران دیگر غذا نداریم

بر هم خوریم ← با هم می‌ستیزیمخوان گستر نفاق ← سفره‌گسترِ دوروییمهمان‌سرای دنیا ← سرای مهمانیِ دنیا

در گوش ما مخوانید افسانهٔ اقامت

خواب بهار رنگیم پا در حنا نداریم

نیرنگ وهم ما را مغرور ما و من کرد

گر هوش در گشاید کس در سرا نداریم

ناقدردان رازیم از بی تأملی‌ها

عریانی آنقدر نیست بند قبا نداریم

بند قبا ← بندِ جامه؛ پوشش

آیینه گرم دارد هنگامهٔ فضولی

آن جلوه بی‌نقاب است یا ما حیا نداریم

زین تنگی‌ای که دارد بیدل بساط امکان

ناگشته خالی از خویش امید جا نداریم

بساط امکان ← گسترهٔ هستیِ ممکنخالی از خویش ← تهی از خودپرستی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗