› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1081

دل‌گداخته بر شش جهت بغل واکرد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اکرددشواری دشوارتر

دل‌گداخته بر شش جهت بغل واکرد

جهان به شیشه‌گرفت این پری چه انشا کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبغل واکرد ← آغوش گشوددل‌گداخته ← دلِ ذوب‌شدهشش جهت ← شش سویِ جهانشیشه‌گرفت ← در شیشه حبس کردپری ← پری؛ روحِ لطیف

ستم نصیب دلم من کجا و درد کجا

نفس به کوچهٔ نی رفت و ناله پیدا کرد

ز شرم چشم تو دارد خیالم انجمنی

که باید از عرقم سیر جام و مینا کرد

چه سحر بود که افسون بی‌نیازی عشق

مرا به خاک نشاند و ترا تماشا کرد

به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک

شکست شیشه به روبم در حلب واکرد

ازین بساط گذشتم‌.ولی نفهمیدم

که وضع پیکر خم با که این مدارا کرد

بساط ← پهنه و سفرهٔ دنیامدارا کرد ← سازگاری و نرمی نمودپیکر خم ← تنِ خمیده؛ قدحِ خمیده

چو شمع صورت بیداری‌ام چه امکان داشت

سری که رفت ز دوشم اشارت پا کرد

نهفت معنی مکشوف بی‌تاملی‌ام

نبستن مژه آفاق را معما کرد

آفاق ← کرانه‌های جهانبی‌تاملی‌ام ← بی‌اندیشه‌اممعما کرد ← راز و معما ساختمکشوف ← آشکارنبستن مژه ← نبستنِ پلک؛ ننگریستننهفت معنی ← معنایِ پنهان

جنون بیخودی‌ای پیش برد سعی امل

که کار عالم امروز نذر فردا کرد

بیخودی‌ای ← حالتِ بی‌خویشی و سکرسعی امل ← کوششِ آرزونذر فردا ← وقف و حواله به فردا

فسردنی است سرانجام عافیت‌طلبان

محیط این‌کره از رشتهٔ‌گهر واکرد

رشتهٔ‌گهر ← رشتهٔ مرواریدعافیت‌طلبان ← جویندگانِ آسایشفسردنی است ← سرانجام سرد و پژمرده می‌شودمحیط این‌کره ← اقیانوسِ این کرهواکرد ← گسست و باز کرد

خیال اگر همه فردوس در بغل دارد

قفای زانوی حسرت نمی‌توان جا کرد

دلیل الفت اسباب غیر عسجز نبود

پر شکستهٔ ما سیر این قفس‌ها کرد

الفت اسباب ← دلبستگی به وسیله‌هاعسجز ← ناتوانی و درماندگیقفس‌ها ← قفس‌های دنیاپر شکستهٔ ← بالِ شکسته‌ام

نداشت ظاهر و مظهر جهان یکتایی

جنون آینه در دست خنده بر ما کرد

درین هوسکده از من چه دیده‌ای بیدل

به عالمی که نی‌ام بایدم تماشا کرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗