› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2100

با صد حضور باز طلبکارت آمدم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارتامدمردیف امدمدشواری دشوار

با صد حضور باز طلبکارت آمدم

دست چمن گرفته به گلزارت آمدم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحضور ← حاضر بودن نزد معشوقطلبکارت ← جویا و خواهانِ توگلزارت ← باغِ گلِ تو

جمعیتی دلیل جهان امید بود

خوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم

جمعیتی ← تمرکز و آرامشِ دلسایهٔ دیوارت ← سایهٔ دیوارِ تو

شغل نیاز و ناز مکرر نمی‌شود

بودم اسیر و باز گرفتارت آمدم

شغل نیاز و ناز ← کارِ نیاز و نازمعشوقیگرفتارت ← اسیر و گرفتارِ تو

بیع و شرای چار سوی عشق دیگر است

خود را فروختم که خریدارت آمدم

بیع و شرای ← خرید و فروشخریدارت ← خریدارِ توچار سوی ← بازار و چهارسوق

احسان به هر چه می خردم سود مدعاست

از قیمتم مپرس به بازارت آمدم

احسان ← نیکی و بخششقیمتم ← بهای من

وصل محیط می‌برد از قطره ننگ عجز

کم نیستم به عالم بسیارت آمدم

بسیارت ← فراوانی و کثرتِ توننگ عجز ← شرمِ ناتوانیوصل محیط ← پیوستن به اقیانوس

قطع نظر ز هر دو جهانم کفیل شد

تا یک نگاه قابل دیدارت آمدم

مستانه می‌روم ز خود و نشئه رهبر است

گویا به یاد نرگس خمارت آمدم

مستانه ← مست‌وارنرگس خمارت ← چشمِ نیمه‌مستِ تونشئه ← مستی و سرخوشی

دیگر چه سحر پرورد افسون آرزو

من زان جهان به حسرت رفتارت آمدم

وقف طراوت من بیدل تبسمی

پر تشنه کام لعل شکر بارت آمدم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
نشئه
سرخوشی و حال برآمده از باده، عشق یا ادراک معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗