› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 121

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین، نام مرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اممراردیف مرادشواری دشوارتر

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین، نام مرا

زخم دل چندین زبان داده‌ست پیغام مرا

بی‌نشانی مقصدم اما سراغ ما و من

جامه‌ای دارد که پوشیده‌ست احرام مرا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداحرام ← لباس و نیتِ قرببی‌نشانی ← بی‌نام‌ونشان بودنما و من ← منیت؛ خودی

عمرها شد در فضای بی‌نشان پر می‌زنم

آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا

در غبار گردش رنگم خرام نازکی‌ست؟

اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا

خرام ← خرامان‌رفتنگردش رنگم ← چرخش و نمودِ رنگم

پردهٔ چشمم به برق حسرت‌دیدارسوخت

انتظار آخر مقشرکرد بادام مرا

بادام ← بادام؛ استعاره از چشممقشرکرد ← پوست کند؛ برهنه کردپردهٔ چشمم ← پردهٔ چشم؛ پلک

قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع

جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا

اوج‌اقبالم حضوپک‌نفس راحت‌بس است

سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا

اوج‌اقبالم ← اوجِ بختِ منبام ← بام؛ بلنداحضوپک‌نفس ← حضورِ یک نفسسایهٔ دیوار ← سایهٔ دیوار

از سواد فقر گرد سرمه رنگ آورده‌ام

چشم اگر داری چراغ خانه کن شام مرا

نشکند رنگی که گلزاری نپردازد ز من

کلک نقاش است ساقی‌گردش جام مرا

جام ← پیمانهساقی‌گردش ← گردشِ ساقی‌وارکلک نقاش ← قلمِ نقاشگلزاری ← گلستانی

حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکنده‌ام

پر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا

حلقهٔ چشمی ← حلقهٔ نگاه؛ کمندِ چشمدام ← دامِ شکارمژه ← مژهپر میفشان ← پر مریز؛ مپر

قاصد حسرت نصیبان وفا پیداست‌کیست

بخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا

قاصد حسرت ← پیام‌آورِ حسرتنصیبان وفا ← بهره‌مندان از وفاپیغام ← پیام

چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس

عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗