› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2424

خوش عشرت است دمبدم از غم‌گریستن

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه مگریستندشواری میانه

خوش عشرت است دمبدم از غم‌گریستن

در زندگی چو شمع پی هم‌گریستن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددمبدم ← لحظه به لحظهعشرت ← شادی و عیشپی هم‌گریستن ← گریستنِ پی‌درپی

آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبع

چون دلو لازم است به عالم گریستن

دلو ← سطلِ چاهرنگ خلاصی ← نشانهٔ رهاییچاه طبع ← چاهِ طبیعت و نفس

غرق است پای تا به سر اندر محیط اشک

باید سبق‌گرفت ز شبنم‌گریستن

سبق‌گرفت ← سبقت گرفت؛ پیشی جستشبنم‌گریستن ← گریستنِ شبنم‌گونهمحیط اشک ← اقیانوسِ اشک

بنیاد ما ز اشک چو شبنم رود به باد

اجزای ما چو شمع کند کم گریستن

تا کی به وضع دهر زدن طعنه همچو شمع

باید به روی صبح چو شبنم گریستن

روی صبح ← در برابرِ صبحطعنه ← سرزنش و کنایهوضع دهر ← حال و رسمِ روزگار

بیدل چو اشک نقش قدم زن به روی زر

تا کی چو چشم کیسه به درهم گریستن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗