› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2503

سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کن

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه سیکنردیف کندشواری دشوارتر

سرمایهٔ اظهار بقا هیچکسی کن

پرواز هما یمن ندارد مگسی کن

تا محو فنا نیست نفس ناله فشان باش

تا قافله آرام پذیرد جرسی کن

افروختنت سوختنی بیش ندارد

گر رشتهٔ شمعی نتوان گشت خسی کن

درکوچهٔ بیباکی هر طبع غباری‌ست

کس مصلح کس نیست تو برخود عسسی کن

بی‌کسب هوس کام تمنا نتوان یافت

گیرم همه تن عشق شدی بوالهوسی کن

چون شمع نگاهم نفس شعله فروشی‌ست

ای سرمه بجوش از من و فریاد رسی کن

کثرت ز تخیلکدهٔ وهم خیالی‌ست

یک را به تصنع عدد آوازه سی کن

هر جا رسد اندیشه ادبگاه حضور است

تا باد چراغی نشوی بی‌نفسی کن

بیدل چو نگه رام تعلق نتوان شد

گو اشک فشان دانه و حیرت قفسی کن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
فنا
نیست‌شدن؛ محو هستیِ فردی در حقیقت و رسیدن به بقا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗