› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 688

به دست و تیغ‌کسی خون من حنابسته‌ست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابستهستدشواری میانه

به دست و تیغ‌کسی خون من حنابسته‌ست

به حیرتم که عجب تهمت بجا بسته‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتهمت بجا ← اتهام درست و سزاوارحنابسته‌ست ← چون حنا بسته شده

ز جیب ناز خطش سر برون نمی‌آرد

ز بسکه عهد به خلوتگه حیا بسته‌ست

زه قبای بتی غنچه کرد دلها را

که حسنش از رگ گل بند بر قبا بسته‌ست

بند بر قبا ← بند بسته بر جامهرگ گل ← رگ و تار گلزه قبای ← نوار لبه جامهغنچه کرد ← جمع و غنچه ساخت

غبار من همه تن بال حسرت است اما

ادب همان ره پرواز مدعا بسته‌ست

به وادی طلبت نارسایی عجزیم

که هر که رفته ز خود خویش را به ما بسته‌ست

امید‌هاست که جز سجده‌ام نفرماید

کسی که خاصیت عجز بر گیا بسته‌ست

بر گیا بسته‌ست ← بر گیاه نهاده؛ سجده‌وارخاصیت عجز ← خاصیت فروتنی

تن از بساط حریرم چه‌گونه بندد طرف

که دل به سلسلهٔ نقش بوریا بسته‌ست

بندد طرف ← کنار جمع کندبوریا ← حصیر درویشیسلسلهٔ نقش ← زنجیره نقش

نگاه حسرتم و نیست تاب پروازم

که حیرت از مژه‌ام بال بر قفابسته‌ست

تاب پروازم ← توان پرواز من

گداخت حیرت نقاش رنگ تصویرم

که نقش هستی من بی‌نفس چرا بسته‌ست

مگر به آتش دل التجا برم چو سپند

که بی‌زبانم وکارم به ناله وابسته‌ست

التجا برم ← پناه ببرمبی‌زبانم ← ناتوان از سخنسپند ← اسفند آتش‌پاره

چو شمع تا به فنا هیچ جا نیاسایم

مرا سری‌ست که احرام نقش پا بسته‌ست

احرام نقش پا ← احرام بسته نقش قدمتا به فنا ← تا نابودی کاملنیاسایم ← آرام نگیرم

مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد

گه بیدل اینهمه‌مضمون دلگشا بسته‌ست

بست وگشاد ← باز و بسته شدن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗