› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1698

نه غنچه عافیت افسون، نه گل بقا تأثیر

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یردشواری نسبتاً آسان

نه غنچه عافیت افسون، نه گل بقا تأثیر

جهان رنگ، شکست که می‌کند تعمیر

نشد ز عالم و جاهل جز اینقدر معلوم

که آن به خواب فتاد آن دگر پی تعبیر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداینقدر معلوم ← همین اندازه دانستهجاهل ← نادانپی تعبیر ← در پی تفسیر خواب

گرفتم اوج پر است اعتبار عنقایت

به نارسایی بال مگس، کلاغ مگیر

اعتبار عنقایت ← قدر و شان عنقا بودن‌اتاوج پر ← بلندپروازینارسایی بال ← ناتوانی بالکلاغ مگیر ← کلاغ را شکار مکن

نفس مسوز به آرایش بساط جنون

بس است آبله فانوس خانهٔ زنجیر

به تیغ هم نشود باز عقدهٔ گرداب

به موج خون مکن ای بحر ناخن تدبیر

به شرم کوش که بنیاد حسن خوبان را

گرفته‌اند در آب گهر گل تعمیر

دلیل عبرت ما نیست غیر آگاهی

گشاد دام نگاه است وحشت نخجیر

نیافتیم در این کارگاه فقر و غنا

کم احتیاجی خود جز کفایت تقدیر

چه ممکن است که ما را ز یأس وانخرد

به قحط سال ترحم ذخیرهٔ تقصیر

ذخیرهٔ تقصیر ← اندوختهٔ گناه و کوتاهیقحط سال ← سال خشکسالیوانخرد ← باز نخرد و نجات ندهدیأس ← ناامیدی

زمان فرصت دیدار سخت موهوم است

به سایهٔ مژه نظّاره می‌کند شبگیر

ز تیغ حادثه پروا نمی‌کند بیدل

کسی که بر تن او جوشن است نقش حصیر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗