دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 539
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
در رهت ما را چو مژگان گریه گرد دامن است
ما ضعیفان را اسیری ساز پروازست و بس
رشتهٔ پای طلب بال امید سوزن است
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداسیری ← بندگی و گرفتاریبال امید سوزن ← بال امید همان سوزنِ بند استرشتهٔ پای طلب ← نخِ پایِ خواهش و جستوجوساز پروازست ← ابزار پرواز همان اسیری است
با زمین چون سایه همواریم و از خود میرویم
حیرت آیینهٔ ما هم تسلی دشمن است
از خود میرویم ← از خویشتن میگذریم و میرویمتسلی دشمن ← مایهٔ دلخوشی دشمنحیرت ← سرگشتگی عرفانیهمواریم ← همسطح و فروتنیم
پیچ و تاب زلف دارد راه باریک سلوک
شانهسان ما را به مژگان قطع این ره کردن است
سلوک ← راه سیری و سیر معنویشانهسان ← همچون شانهقطع این ره ← پیمودن و بریدن این راهپیچ و تاب زلف ← خم و چین گیسو
از امل جمعیت دل وقف غارت کردهایم
ریشه گر افسون نخواند دانهٔ ما خرمن است
هیچکس را نیست از دام رگ نخوت خلاص
سرو هم در لاف آزادی سراپا گردن است
دام رگ نخوت ← دام غرورِ نهفته در رگسراپا گردن ← سراسر گردن؛ در معرض بندلاف آزادی ← ادّعای آزاد بودن
در محیط حادثات دهر مانند حباب
از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است
برندارد ننگ افسردن دل آزادگان
شعلهٔ بیتاب ما را آرمیدن مردن است
عمرها شد بر خط پرگار جولان میکنیم
رفتن ما آمدنها، آمدنها، رفتن است
دل چه امکان است بیرون آید از دام امل
مهره بیدل در حقیقت مار را جزو تن است
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزلهای مرتبط