دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2368
وقتست کنم شور جنون عام و بگریم
وقتست کنم شور جنون عام و بگریم
چون ابر بر آیم به سر بام و بگریم
تا گرد ره هرزه دویها بنشیند
از آبله چشمی بکنم وام و بگریم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآبله چشمی ← اشکِ وامگرفته از تاولگرد ره ← غبارِ راه
چون ابر به صد دشت و درم اشک فشانیست
کو بخت که یکجا کنم آرام و بگریم
بخت ← اقبال و فرصت
فرصت ز چراغ سحرم بال فشان رفت
از منتظرانم که شود شام و بگریم
بال فشان ← پروازکنان؛ با بالزدن
شاید نگهی صید کند دانهٔ اشکی
در راه تو چندی فکنم دام و بگریم
چون شمع خموشم بگذارید مبادا
یادم دهد آغاز ز انجام و بگریم
دور از نگهت حاصلم این بس که درین باغ
چشمی دهم آب از گل بادام و بگریم
نومید وصالم من بیدل چه توان کرد
دل خوشکنم ای کاش به این نام و بگریم
دل خوشکنم ← دل را تسلی دهم
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- دام
- تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- نام
- نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
غزلهای مرتبط