› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1576

دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ومیشودردیف می شوددشواری درآمدنی

دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود

شش جهت در خانهٔ آیینه یک‌رو می‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشش جهت ← شش سوی فضامشرب ← ذوق و شیوهٔ جانیک‌رو ← یک‌رویه و بی‌دویی

جوهر اخلاق نقصان می‌کشد از انفعال

برگ گر هر گه در آب افتاد کم‌بو می‌شود

انفعال ← اثرپذیری و شرم‌زدگیجوهر اخلاق ← ذات و گوهر خوی‌هاکم‌بو ← کم‌رایحه و بی‌عطر

هر چه گفتیم از حیا دادیم بر باد عرق

حرف ما بیحاصلان سبز از لب جو می‌شود

درکمین هر وقاری خفتی خوابیده است

سنگ این کهسار-‌آخر بی‌ترازو می‌شود

بی‌ترازو ← بی‌سنجش و بی‌اعتبارخفتی ← سبکی و خواری نهفتهوقاری ← سنگینی قدر و متانت

فکر خویشم رهزن است از باغ و بستانم مپرس

گر همه بر چرخ‌تازم سیر زانو می‌شود

رهزن ← راهزن و غارتگر راهسیر زانو ← سیر محدود به زانو؛ در خودچرخ‌تازم ← بر آسمان بتازم

شکر احسان در زمین بی‌کسی بی‌ریشه نیست

سایهٔ دستی که افتد بر سرم مو می‌شود

بی‌ریشه ← بی‌پایه و ناپایداربی‌کسی ← تنهایی و بی‌پناهیسایهٔ دستی ← حمایت و لطف کوتاه کسیشکر احسان ← سپاس از نیکی و بخشش

بزم تجدید است اینجا فرصت تحقیق کو

من منی دارم که تا وا می‌رسم او می‌شود

قید هستی را دو روزی مغتنم باید شمرد

ای ز فرصت بیخبر صیادت آهو می‌شود

آهو می‌شود ← فرصت‌گریز و رمنده می‌گرددصیادت ← شکار کردنقید هستی ← بند و محدودیت زندگیمغتنم ← غنیمت و ارزشمند

در خموشی لفظ و معنی قابل تفریق نیست

حرف بیرنگ از گشاد لب دو پهلو می‌شود

از تکلف نیز باید بر در اخلاق زد

این حنای پنجه ننگ دست و بازو می‌شود

ناز بیکاری نیاز غیرت مردی مکن

هر چه می‌آری به تکرار عمل خو می‌شود

خو می‌شود ← عادت و خوی می‌گرددغیرت مردی ← تعصب و غرور مردانهناز بیکاری ← تفاخر و کرشمهٔ بیکارگی

از تواضع نگذری گر آرزوی عزتی‌ست

بیدل این وضعت به چشم هر کس ابرو می‌شود

ابرو می‌شود ← زینت و مایهٔ آبرو می‌گرددتواضع ← فروتنیعزتی‌ست ← خواهانِ ارج و حرمتیوضعت ← حال و رفتار تو
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗